همونطور که میدونید هر توسعه دهنده ای به اینترنت پایدار نیاز داره که بدون اون احتمالا کارش لنگ میمونه. توی شرایطی که به هر دلیلی اینترنت قطع شده ما نیاز داریم که بتونیم یه سری از کتابخونه ها رو نصب یا آپدیت کنیم. توی این پست روش های دسترسی به مخازن پکیج ها رو بررسی کردم. ...
سرم رو از روی میز برمیدارم و به دوروبرم نگاه میکنم. هر گوشه یه کتاب افتاده، انگار که از هر ردپام کلمه شکفته باشه. این دقیقا جوریه که همیشه دوست داشتم باشم. یه نفس عمیق. ولی راستش حالا خیلی دوست ندارم که باشم، حالا هرجوری که هست. یه نفس عمیق دیگه. اینطوری نمیشه. چند روزه که خودت رو این زیر دفن کر ...
ممکن نیست یه روز بگذره و من به آدمی که میتونستم باشم فکر نکنم، اگه فقط یه جای دیگه به دنیا میاومدم. زندگیای که از من دزدیده شده و هیچوقت قرار نیست به دستم برسه. ...
مدتیه که میخواستم یک یادآوری توی تلگرام بنویسم، ولی انگار شانسکی، اینجا جای بهتریه. خب راستش نمیدونم اما یک چیزی رو به شکل خفیف و ریزی تهِ تهِ دلم احساس میکنم که نه میدونم چی میشه و نه میخوام که کاری براش انجام بدم. پس این رو میذارم اینجا که اگر یک روزی، یک جایی، یهویی یا بعد از کلی سال اتفاق ...
دارد از آسمان اینجا، برف بر سر مان می بارد. بر زمین سرد میافتد و و بعد ذوب می شود. ...
هر بار میرم سری به پدر و مادرم بزنم، مامانم میگه یه مهمونی بگیرم فلانی و فلانی رو بگم؟ اصولا در حالت نرمال میگم نه حوصله ندارم، یا چند بار بگه میگم باشه، اینبار اونقدر شرایط مزخرف و پر از ابهام بود که دوست داشتم […] ...
بالاخره تونستم نمرات بچه ها رو توی سیدا ثبت کنم. از این قسمت معلمی که باید نمره بدی و ثبت کنی و فلان خیلییی بدم میاد و اصلا باهاش کنار نمیام. دفتر کلاسی و بخش های ریز ریزی که باید پر بشه که کابوسمه. ولی خب..چاره ای نیست. امروز یک بهمن و یک شعبانه و حس و حال تحویل سال داره واسم..همکارا یه دورهمی ترتی ...
دیروز از سر بی حوصلگی کمدم را تمیز کردم عجیب است که بی حوصلگی گاهی آدم را به دقیق ترین جاها می برد چیز های زیادی آنجا بودند که هنوز نگهشان داشته بودم به امید اینکه یک روز به کار بیایند کتابی که خاله ام هدیه داده بود و سال ها منتظر مانده بود تا من به زمان خواندنش برسم یا آن پیراهن قرمز رنگ بزرگی که ...
از سر شب دارم با خودم کلنجار میرم. برای خوابیدن، برای آسونترین راه فراری که بلدم. اما کار نمیکنه. هزاران بار گوشی رو خاموش و از خودم دور کردم ولی بازهم به خودم میام که دارم پنل بیان رو رفرش میکنم. تلگرامی نوشتن بدجور بدعادتم کرده. ایدههام از متن و نوشته و یک موضوعی که بشه در چند بند ادامهش داد ...
چقدر همه چیز با سرعت نور میگذره، انگار همین الان بود که داشتم فکر میکردم فردا ناهار ماکارونی درست کنم اما الان دقیقا یک روز ازش گذشته و باید برای ناهار فردا فکر کنم، اونایی که غذای خونه رو میپزند میفهمند غذا پختن یه پروسه است ، فکر اینکه چی بپزی یه پروسه دیگه :| تازه اینکه فلان چیزی که فکر کردی با ا ...