وبلاگ رو تینیجری کنم متوجه نشن با موی سپید نشستم دارم روزمره نویسی میکنم اینجا. نوجوانای عزیز رتبهی2 کنکور دکترا عمران اینجا نشسته احترام نگهدارید (برای صد سال دیگه اگه یکی رد شد) شاعر میگه که: برق چشمان تو شب، خواب مرا خسته نمود شعرهایت دل من را به تو پابند نمود بعد سالی که دل از هر دو جهان شستم ب ...
حتما مدت زیادی که تحت تأثیر آقای گو بودی یادت نمیاد کافیه سرچ کنم گو. الان فکر میکنم بخاطر میجو بود که این اتفاق افتاد من از آقای گو خوشم میاد چون خودم یه پا میجو بودم. نمیدونم چرا همون موقع متوجه نشدم شاید اونموقع شبیه میجو نبودم. میبینی واقعا احوالات آدم فرق میکنه امروز با فردا با پس فردا. خب ...
چند سال پیش یادمه یک سری از بچههای وبلاگنویس بودن که به خاطر اینکه نمیتونستن موبایل داشته باشن (به هر دلیلی) و فقط حق استفاده از لپتاپ داشتن، روی آورده بودن به وبلاگنویسی و منتظر این بودن که اتفاق خاصی بیوفته تا بتونن از طریق موبایل وارد اینستاگرام و تلگرام و توییتر بشن. این موضوع منو خیلی به فکر ...
خب فروردینم امروز بالاخره تموم میشه این ماه ۳۵۲ صفحه کتاب الکترونیکی خوندم( بزن دست قشنگه رو) و همچنین احساساتم رو نوشتم... فهمیدم کلا آدم شادی ام و اگر استرسی هم وارد شه بهم از درون خودمه نه از محیط اطرافم روابطم با دیگران خوبه و تنها کسی تو این ماه من رو ناراحت کرده همسره که اونم در ماه ۳ سه بار ا ...
گفتم بهش... به دکترم گفتم تو مردی! گفتم سراغتو از دوستت گرفتم و عکس از مراسم... فرستاده برام. خدایا چقدر دروغ گفتن سخته! نمیدونی به کجا نگاه کنی! خصوصا پیش این دکترم، که انقد دوست داشتنیه آدم نمیتونه هیچی نگه، نمیتونه دروغ بگه. همیشه پشت در مطب میگم میرم داخل و سرد میشینم منتظر میمونم داروهامو بنویس ...
قبلا گفتم، دوباره میگم که شرایط جوری پیش رفت که من برم کنکور دکترا ثبت نام کنم. ولی خب من مدل اون دوندهی بچههای آسمان برای همینجا که هستم خوندم که همینجوری زندگی رو ادامه بدم کنارش حالا یک دکترایی هم بخونم. خودمم باورم نمیشه رتبه 2 شدمو انتخاب های بیشتری دارم. یک دوست 10 15 ساله رو پارسال از دست د ...
امروز خیلی اتفاقی وقتی داشتم تو خیابون پرسه میزدم رسیدم به یک کتابفروشی، از بیرون دیدم کافه هم داره، با خودم گفتم میرم استراحتی میکنم، در بسته بود، یکی از کارکنان وقتی داشت میرفت داخل منم سریع رفتم داخل، گفت تعطیله، مراسم داریم، گفتم یه […] ...
چشامو وا میکنم از نور بیزارم. سردمه و دلم درد میکنه. حتی ریتم نفس هام بهم حس افسردگی میده من واقعا ناراحتم. هر صبح که بیدار میشم هر شب که مبخوابم هر وقت تکه ای از احساسات نه چندان قدیمیتر جایی میخونم. من ناراحتم من واقعا دیگه چیزی از خودم یادم نمیاد. انگار یه رباتک بدون حافظه. بنظرم زندگی و گذر زم ...
قسمتی از مسیر پیاده روی من و سارا بر بیابان است.بیابان از لحاظ نبود هیج آدمیزادی آن طرفها.وگرنه خود مسیر سراسر درخت است و گل و گیاه و پرنده.اما،چون پرت است کمتر کسی از آنجا رد می شود و معمولا خلوت خلوت است. در آن مسیر خلوت یک تریلی پر از هندوانه توقف کرده بود و یک پسر جوان رفته بود بالای بار هندوان ...
واقعا چرا اینجوری شده ؟؟؟؟ نمیفهمم... رفتم یه جا مصاحبه کاری نزدیک خونه مون بود حقوق و مزایاش خوب بود محیط عالی رفتار پرسنل حرفه ای بعد سرپرست منابع انسانی ش گف سطح رزومه شما برای این شغل خیلی بالاست ، شما حیفید ... وات ؟؟؟ خدایاااا .. چرا؟؟؟ ...