می دونی من خوشحالم که آمار طلاق بالا رفته، چرا؟ خب احمق جون معلومه که زنها شجاعتشون بیشتر شده و برای خودشون ارزش بیشتری قائل اند و راحت تر از قبل می تونن زندگی کردن با آدم های انگل رو ادامه ندن. می دونی، اکثر مردها غیر قابل زندگی اند چون مرد هایی که توی جامعه مرد سالار رشد می کنند زن رو مقصر اتفاقات ...
قشنگ ترین روتین زندگیم اینه: پسر که بیدار شد ببرمش تو حیاط یا تو طبیعت یکم آفتاب بگیریم.. و با طبیعت صحبت کنیم..گهگداری با هم دعا کنیم خدارو شکر کنیم بیام داخل ویتامین رو بهش بدم.. پاهاشو بشورم لباسش عوض کنم .. یکم کتاب بخونیم .. آیت الکرسی و چهار قل براش بزارم براش صدقه کنار بزارم و پسر باز چرتش ...
صدای کولر میتونه صدای پنکه سقفی قورت بده. حالا پرت شیم اونجا که فرهاد توی در دنیای تو ساعت چند است بیهوش شده و اون دوقلوها دارن فرانسوی صحبت میکنن. هرچند سکانس مورد علاقه من اونجا بود که گلی میره کارخونه متروکه و اون پیرمرد راجب مادرش باهاش صحبت میکنه. هرچند نمیتونم از سکانس های فرهاد و مادر کلیپ ...
دنیا به گریه هات اهمیتی نمیده،هر چقدر فریاد بزنی جز انعکاس صدات چیزی به دست نمیاری،قوی بودن رو انتخاب نکردم بلکه مجبور شدم،دنیایی که مجبورم کرد قوی باشم مقابل همه چیز،چون چاره ای جز این نیست،گاهی با تیکه های شکسته شیشه بهترین چیزها ساخته میشن و ماندگار ترین ها،میشه که بشکنی ولی بهترین باشی،و چه روزه ...
دقیقا نمیدونم از کِی بود که خودمو گم کردم. دیگه یادم نیومد چی خوشحالم میکنه. چی ناراحتم میکنه؟ دقیقا نمیدونم از کِی بود که حس کردم توی هوا معلقام. شبی بود که رفتی؟ آخرین روز دبیرستان؟ غروب جشن فارغ التحصیلی؟ شبی که بابا نبود؟ شبی که عمه جان نبود؟ از کِی بود که دنیا شروع کرد به آخرش رسیدن؟ من از کِی ...
در یک سال گذشته خیلی تلاش کردم پنجشنبه و جمعه رو به خودم و خانواده اختصاص بدم، موفق هم بودم. این هفته مهمونم داشتیم. تصمیم بر این بود به خاطر مصطفی و لیلی بریم یه جایی بهشون خوش بگذره، اول میخواستم برم برج میلاد و […] ...
در این لحظه ...ذهنم به شدت آشفته اس و احساس میکنم از نظر احساسی فلج شدم و توانایی کنترل کردن همه نوع فکری میاد تو ذهنم رو ندارم.. مثلا اینکه فکر میکنم هیچی این رابطه قرار نیست درست بشه مثلا اینکه فکر میکنم همسر همینه که هست مثلا عیب های همسر بیشتر از خوبی هاش تو ذهنم پر رنگ شده. مثلا فکر میکنم چقد ...
اینجوری نیست که بترسم حتی چیزایی بوده که اینجا نوشتم شده. چیزای منفی برای خودم شده و من شدم چوب جادوی خودم. تو اتاق چراغ زرد مهتابی میچرخه میدونم این سکانس پنکه سقفی میطلبه. شاید گم شدن اسپری و گشتن من اونقدر مهم نیست. امروز قرصمو نخوردم و دو ساعته روی هوا دارم راه میرم جون ندارم ناراحتم میتونم به ...
من همیشه به وبلاگ برمیگردم. فرقی نمیکنه یه نوجوون پونزده ساله باشم که بیام از روزهای مدرسه و خوشحالیهای کوچیکم تعریف کنم یا یه جوون بیست ساله که هنوز هم بین بزرگسالها نمیدونه دقیقاً با زندگیش چیکار کنه اما باز هم دلش میخواد از خوشحالیهای کوچیک زندگی برای آدمها بنویسه. هنوز هم برای آدمهایی ک ...
بازم خیلی اتفاقی تونستم یه وبلاگ قدیمی پیدا کنم😊 چنتا پست رو خوندم حس خوبی داشت کاش یهویی نرن و دیگه برنگردن 🥹 "+راستی اگه اونایی که صداشون میزنی و صداتو نمیشنون یا می شنون و اهمیت نمیدن، یا اهمیت میدن ولی سرشون انقد شلوغه که تو توشون گمی، جوابتو میدادن، بازم میگفتی "چه خوبه که هستی و جواب میدی حتی ...