هرچند وقت یه بار در سایت دعوا به پا میشه بعد طرف میگه من اصلا می خوام برم دوستاان منتظر من نباشید و... بین خودمون بمونه این جورآدما می بینم خنده ام می گیره طرف پدرش فوت میشه یادش میره پنج شنبه بره سر خاکش.. پدری که یه عمر باهم بودن اونوقت تو گیر دادی به مجازی 😂😂 دوستان منتظر من نباشید!! انگار صنعتی ...
سلولهای آلوده به ویروس زمانی که در حالی که ویروس به اندازه زیادی تکثیر کرده و میخواد سلول رو بترکونه و اون رو بکشه، وقتی که سلول دیگه هیچ امیدی به زندگی نداره، دقیقا توی آخرین لحظه های مرگش، یه مولکولی آزاد میکنه به اسم اینترفرون. حس میکنم مثل این میمونه کل تجربیاتش رو ریخته باشه فلش و اون فلش رو پ ...
دیروز رفتم آزمون زبانم دادم که مثلا دستم جلو باشه تو مصاحبه. از قراردادم با شرکت ناراضیم (طبق معمول) ولی خب فعلا بهترین جا اینجاست. جمهوری خودمختار ده ساله دارم کسی بهم کار نداره و ... با الف بحثم شد و خب بعدش فهمیدم بیشتر به خاطر مشغلههای زیادی هست که جفتمون داریم و باید صبر کنم یکم زمان بره جلوتر ...
امروز خیلی اتفاقی وقتی داشتم دنبال یک فیلم برای لیلی میگشتم رسیدم به عصر یخبندان، مطمئن بودم قبلا دیدم ولی یادم نمیومد، ولی لیلی تا حالا ندیده بود و این خوب بود، جالب این بود که دیدم تا ۵ هم رفته. لیلی گیر داد که […] ...
خب حتما اینور اونور دیدید که خیلی از اینا همو میشناختن. خب سودا و شاهین که تر اول گغتن. ترانه و نگار هم که خب. الان یه سری عکس اومده که اووو اون صمیمت زهرا و نگار به قبل برنامه برمیگرده و از ۱۴۰۰ دوستن حداقل. خب حالا فکر کن اینایی که همو میشناسن یعنی باهم دوستن نه که دورا دور بشناسن اینا احتمال وار ...
در مسیر رسیدن به اداره یک بچه کلاغ زخمی را دیدم که پای یک درخت افتاده بود و نوک هایش را روی هم می کوبید.یک بی خیالی و آرامش خاصی در حرکات بدنش و چشمانش بود که باعث شد نگرانش نشوم مخصوصا که سه مرد بالای سرش ایستاده بودند و داشتند تحلیل می کردند که آیا بچه کلاغ از لانه اش روی درخت سقوط کرده است و یا آ ...
در حال رو که واکردم یه پروانه از بالا اومدم جلو پام از کنار رد شدم تا نترس اما بعد متوجه شدم آسیب دیده گرفتمش تو دستم.. آرووم بالهای قشنگش باز و بسته می کرد آوردم جلوتر دیدم پا کوچولوش زخمی شده انگار وقتی در رو باز کردم اینجوری شده بود 😭 خیلی ناراحت شدم، نمی دونستم چیکارش کنم بش گفتم ببخشید ندیدمت.. ...
بیست و سوم اردیبهشت ماه سال ۱۴۰۱ بود که جمعی از وبلاگنویسهای عموما بلاگ بیان به مناسبت برگزاری نمایشگاه کتاب اون سال دور هم جمع شدن که داستان اون دورهمی رو در اینجا با عنوان «داستان چدونک» در همان سال منتشر کردم. فضای وبلاگستان به شکلی بود که وبلاگهای فعال متعدد و وبلاگنویسها شور و شوق نوشتن داش ...
گاهی باید به خود سرکوفتزنندهم یادآوری کنم که بیستوخردهای سال توی اون خرابشده با اون فرهنگ مسخره بزرگ شدم ولی شکلشون نشدم، در عوض تبدیل شدم به اینی که الان هستم. خـــــیلی هنر کردم به خدا. چقد زور زدم اون همه زنجیر رو بریدم و فرار کردم. ...
من همیشه گفتم درد مال کسیه که میخواد تغییر کنه. پس تا وقتی که درد حس میکنم یعنی هنوز زندم چون هنوز میخوام تغییر کنم. اگر از وضعیت فعلیم راضی بودم که دیگه مشکلی نبود! نه تراپی میرفتم، نه به تو فکر میکردم، نه درس میخوندم، نه کار میکردم. اگر همه این کارها رو میکنم پس یعنی شاه سیاه هنوز میتونه با اون یک ...