این قسمت از آلوین و سنجاب‌ها شبیه فیلمی بود که تام‌هنکس بازی کرده بود، فکر کنم اسم فیلمش «دور افتاده» بود، توی ذهنم خیلی دوست دارم تو یک جزیره تنها زندگی کنم، البته واقعیت اینه که تمایل دارم یکی دیگه هم کنارم باشه، کلا تنهایی […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

خب نمی‌دانم؛ شاید حرفهایم مسخره بوده . اما بلد نبودم ؛ من فقط خوب تست زدن و فرمول هاي میان بر حفظ کردن بلد بودم . حتی آرایش های ناقص و خنده داری هم انجام می‌دادم ... گاهی بین کلاس ها وقت استراحت همکلاسی ام مسخره ام می‌کرد . او امیدوار بود که بتوانم یک مرد کور پیدا کنم تا عاشقم بشود و گرنه با این حجم ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

زندگی واقعا غافلگیر کننده است ؛ آدم را وقتی کاملا بی دفاع است محکم به زمین می کوبد و به صدای خرد شدن استخوانهایش بلند بلند می‌خندد... چند وقتی مهندس از شهر رفته بود . همه معتقد بودند از بس کاربلد و حرفه ای است از شهرهای دیگر هم به سراغش می آیند. من چند بار همسر و پسر کوچولویش که کلاس اول درس می‌خوان ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دیروز تولد شاهین و پنجمین سالگرد عقدمون بود . باید بگم که امسال خدا رو شکر خیلی همه چی اوکی و خوب بود تولد شاهین رو مامانش زحمت کشید گرفت و ما به همراه خواهر شاهین و دو تا مادر بزرگا خونه شون میهمان بودیم . اتفاق خوبی که افتاد و من بسیار خر کیف شدم این بود که هیچ کدوم از اعضای خانواده ش ب روی خودشون ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

خاکستری عزیزم، این روزها نسبت به همه چیز بی حس شدم و اجازه میدم جریان زندگی من رو با خودش به هر مقصدی که می خواد هدایت کنه. من اشتباه زیاد می کنم، اشتباهاتی که قبلا کلی خودم رو براشون سرزنش می کردم، گریه می کردم و از خودم حسااابی متنفر شدم ولی الان... الان بی حس شدم‌. نمی دونم چرا ولی یا شاید به خاط ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

با مشاور صحبت می‌کردم. حرف های جالبی میزد .. میگم و یادداشت میکنم تا یادم نره ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

و آخرین عمل عاشقانه من برای تو این بود که تنهایت گذاشتم تا شاید کسی را که واقعا میخواستی پیدا کنی. حالا من از تو میپرسم آیا کسی انقدر دوستت داشت که دیگر از جهان نترسی؟ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

چند سال پیش آنها همسایه مان بودند ؛ پدر و مادرم همیشه با نوعی افتخار خاص از آنها برای مهمان های هر ازگاهی مان حرف می‌زدند انگار که واقعا بچه های خودشان هستند . البته من آن موقع بیشتر گرفتار حساب و کتاب درس هایم بودم و معادلات چند مجهولی و استوکیومتری و ... حل میکردم و زیاد به این دونفر فکر نمیکردم و ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

سلام . یک‌ماه از اینجا دور بودم ؛ هر از گاهی یادم می افتاد که چنین جایی دارم برای فریاد زدن بغص های وامانده ی ته گلویم اما دروغ چرا اصلا حوصله نداشتم ؛ حوصله نداشتم بیایم اینجا داد و فریاد کنم و بازهم بی کسی ام را تماشا کنم . دیگر خوشم نمی آید توی یک اتاق تنگ و تاریک وبسته بر سر خودم فریاد بکشم و ان ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بخش بزرگی از چیزایی که سرم اومده، انتخاب من نبوده. میپرسی چرا؟ پسری که روز تولدش پدرشو از دست میده، از همون لحظه به بعد استرس اینو میگیره که آینده چطور میشه؟ هیچکس توی خونه و خانواده بهش توجه نمیکنه، اولین بار که شروع میکنه به دوست داشتن کسی، و اون شخص بهش محبت و توجه نشون میده، تمام باورهاشو مینویس ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید