بسم الله +دیروز با همسر رفتیم بیرون خوب و خوش گذشت با آدم ها تعامل کریم +غر دونیم پر شده و باید بنویسمشون احتمالا صبر کنم بعد از ۲۴ ساعت اگر نتونستم حلش کنم برای همسر بازگو کنم. تجربه نشون داده هر وقت صبر کردم بعد حرف زدم نتیجه بهتری گرفتم. ما برای این زندگی تلاش کردیم سر افکاری که نمیدونم کدوم منط ...
مدت ها بود که ذهنم از زمان حال فراری بود و همیشه به افکار مختلفی از آینده و خیالات می پرداخت . اما با اجرای برخی دستورالعمل ها از جمله انجام کارهای روتین، برنامه ریزی و مستند کردن روزها تونستم بیشتر در زمان حال زندگی کنم. برحسب برنامه ریزی ای که داشتم امروز وقتی داشتم فولدرها و فایلهای سیستم رو مرتب ...
فردا ان شاء الله قراره نذری هامون بپزم داستان از اونجا شروع شده که : بابا تو کارخونه آسیب جدی می بینه طوری که پزشک ها ناامید شدن و گفتن باید پای پدرم قطع بشه مادرم نذر می کنه شوهرش خوب بشه نذری بده و وقتی خوب شد بیاد امام رضا... وخب پدرمن با چنتا عمل سخت خوب میشه و سالها بعد میریم مشهد.. و از اون سا ...
شش ماه از ۲۷ سالگی ام گذشته؛ فکر میکنم ۶ ماه پیش رو با سرعت خیلی بیشتری بگذرد و وقتی چشم باز کنم و به خودم بیایم بی هوا به ۲۸ سالگی رسیده باشم ... راستی هنوز هم دریا نرفته ام ؛ اصلا هیچ تصوری درموردش ندارم .. تا حالا هیچ وقت شمال نرفته ام ؛ بوی جنگل را حس نکرده ام ؛ توی غروب به تماشای موج دریا نرفته ...
مامان دلم برای همه چیز تنگ شده،برای همون روزای به ظاهر تکراری،روزی نیست که دلتنگت نباشم ولی غمم رو پنهان میکنم،با هر چیزی سعی میکنم فکرم رو مشغول کنم چه درس خوندن باشه چه سریال دیدن ولی همشون موقتین،وقتی رفتی من خیلی تنها شدم،چقدر روزای خوبی بود چرا باید هر روز و هر روز گذشته رو به خاطر بیارم،و از د ...
چهار ساعت است آب رفته است.قبل از آن دوساعت برق رفته بود و من منتظر بودم برق بیاید تا برای خودم چای دم کنم.برق که آمد.آب رفت.در نتیجه رویای من برای دم کردن چای به سرنوشت باقی رویاها پیوست و من الان شش ساعت است تشنه هستم.تا قبل از اینکه دقیقا دو ساعت از قطعی آب بگذرد امیدوار بودم آب بیاید و چون نیامد ...
میخوام یه خاطره در این مورد که چرا من تفریح دوست ندارم تعریف کنم! من سه تا دایی دارم، که کوچیکترینش همیشه دلش میخواست که بهم خوش بگذره. یکم مهربونتر بود! یا به اصطلاح خودم یکم زنده تر بود! حالا چرا از بود استفاده میکنم؟ هنوزم هستن، ولی اون صفات رو خبر ندارم دیگه... بگذریم... یه روز که من 10-11 سالم ...
"از اینجا یه راست میری یامی لند و یه بستنی با تمام تزئیناتش میخری و میخوری بعد میری خونه" من، توی خیابون رو به روی یامی لند واستادم و دارم بهش نگاه میکنم در حالی که این حرف خانم دکتر هی تو سرم میپیچه. یهو صدام میزنه میگه چرا نمیری؟ برمیگردم ببینم یعنی داره نگام میکنه؟ نه امکان نداره از طبقه 300 ام م ...
به نظر من قلب تپندهی یک خونه آشپزخونه است. وقتی شروع کردم به بازسازی خونه، اولین جایی که خراب کردم آشپزخونه بود، چون به نظرم درست ساخته نشده بود، اولین کار محل قرارگرفتن سینک رو گذاشتم زیر پنجره و نقطهی شروع طراحی قرار دادمش و […] ...
بسم الله اوووف عجب روتینی بیا یکم پزش رو بدیم: صبح ساعت ۴ پا شدم و نماز اینا بعد حمام و ورزش الانم بولت ژورنال نویسی.. اگر بتونم ثابت نگه داشتم برای مدرسه عالی میشه. + واقعا تنها زمانی که میتونم برای خودم وقت داشتم همین اول صبحه...با بیداری پسر روز شروع میشه و من باید مادر و همسر و زن خانه دار باشم. ...