نوه همسایه روبه رویی مون یه دختر خوشگل تو دل بروئه اسمش ستاره اس تا ببینه درخونه بازه می دوئه میاد اینجا دستامو باز می کنم بدو بدو میاد بغلم 😍 دیروزم اومد مامانش بزور بردش با وعده خرید بستنی هرچی آدم بزرگا نقش منو ندارن عوضش بچه ها جبران می کنن ☺️☺️ *وقتی خواستم برم کربلا دوتومن کم داشتم از مامان قر ...
از ساعت حدود هفت بیدار شدم نون سنگک خریدم چایی دم کردم ، گوجه فرنگی رنده کردم برای املت ، یه ذره خونه رو جمع و جور کردم و هنوووووز آقا شاهین خواب می باشند ..... ...
بسم الله امروز روز افتضاحی بود انقد که نمیخوام دربارش بنویسم.. نکه دیگران و محیط و شرایط اذیتم کرده باشه... روزی بود که خودم مراقب خودم نبودم ...همینطوری پلاکنتون وار زندگی کردم اون چون توجیه داشتم که خب من دیشب درست نخوابیدم پس حق دارم هیچ کاری نکنم + وقتی آدم نیت یا هدفی داره قطعا تو مسیر هوس ها و ...
امروز نوشتم همچنان مامان قهره و مرتب غرمی زنه عصری وقتی از سوپری اومد برام لواشک و بستنی خریده بود 😂😋😍 بالاخره دوتا کلمه ( بدون اخم) بینمون رد و بدل شد🥹 زیاد باهم قهر می کنیم ولی گذراست توی همین گذرا اعصاب همو می شوریم می ذاریم رو بند خشک بشه 😑😑 بدترین درد های ممکن بدترین رخم هایی که می تونی تصور کن ...
صبح زود درخت هارو آب می دادم متوجه شدم برق رفت اما خونه داداشم برق داشتن دیدم بلهههه فیوز پرانده اومدم بزنم بالا یه صدایی دادو سریع برگشت به حالت قبل یه لحظه از این صدا قلبم واستاد😥 نمیدونستم چیکار کنم رفتم تمام وسایل برقی خونه از برق کشیدم. داداشمو صدا کردم اومد نگاه کرد گفت جایی اتصالی داره منتظرم ...
من حرف زدن با آدمها رو خیلی دوست دارم، ولی گاهی خیلی توی خودم فرو میرم و ترجیح میدم با کسی حرف نزنم، گاهی این تصمیم ممکنه بیشتر از یک سال هم طول بکشه، الان بعد از یک سال دوست دارم با آدمها حرف بزنم. […] ...
این روزها از خیلیها میشنوم و میبینم که چندان وبلاگنویسی رو جدی نمیگیرن و شاید فکر میکنن خب بنویسیم و خونده نشه که چی بشه؟ یا اینکه وقتی میبینیم خیلیها مهاجرت میکنن به کانالهای تلگرامی یا صفحات اینستاگرام، ما هم با خودمون میگیم که نکنه از قافله عقب بمونیم و تک و تنها رها بشیم؟! اما بعضیها ه ...
خیلی خستم پسر شبا همش بیدار میشه... و من در طول روز عصبی ام و بدن درد دارم و این احساس تا نیمه روز باقی میمونه... یه نمه بحث ریزی که همش تقصیر من بود، هم با همسر کردیم بنده خدا سریع گفت دارم عصبی میشم بعدا حرف میزنیم منم دیگه ادامه ندادم.. حالا وقتی برگشت از دلش درمیارم ...
تمام قد جلوی درِ اتاق تراپی حاضر شد و صدام کرد برم داخل. تمام مشکی پوشیده بود! باعث شد لبخند بیاد رو صورتم! وارد شدم و دوباره اتاق رو تاریک کرد. همون ترکیب رنگی که دوست دارم. تاریکی و نور آباژور نارنجی رنگ. با اون کتابخونه و میز بزرگ دقیقا عین اتاق شاه سیاه هستش... "تراپیستِ شاه سیاه بایدم مشکی بپوش ...
یکی دو روزه اینستا مو غیرفعال کردمو حالم ب شدددددددت خوبه . چیه این سم همه زندگیمونو فرا گرفته ... ...