روزمرههای جنگی سرکلیشه ستونی است که روزانه در اعتماد منتشر میشود. شماره دهم 👇🏻 ...
چندتا پست قبلم بود از یه پیرزن جلو در مدرسه حرف زده بودم که هرروز اصرار داشت جلو در مدرسه منو ببوسه!!! خواستم بگم ایشالا جنگ نشه هیچوقت من حاضرم هرروز جلو در مدرسه خودم پیش قدم بشم برای بوسیدنش😂😂😂 بعد جنگ وقتی پستای قبلیم رو خوندم دیدم چقدر غر غرو بودم! در حالی که باید شکرگزار میبودم! ...
چند روزی هست که شب ها اروم تر میشه خوابید! احساس میکنم خیلی از نظر روحی داغون شدم! من هیچوقت دختر قوی ای نبودم! بر خلاف مادر و مخصوصا پدرم! هر شب با گریه میخوابم! اینستای لعنتیم رو پاک کردم، اونم بعد از اینکه کلی فیلم از بچه های مظلوووووم غزه دیدم؛ حقیقتا جگرم سوخت! دلم میخواست کلی غذا با خودم میتون ...
Forwarded From نگارنامهبسیار دقت میکنم. از بچگی همینطور بودم دائما خیره به جایی بودم. خیره به اتفاقی، آدمی، فضایی!مامان که رفته بود تا دکتر زنان معاینهاش کند من از لای پرده خیره به زن لنگ در هوای تخت بغلی بودم، در عروسی خیره به لباسها و رقصها و خندهها بودم، در مهمانی خیره به خانه مردم بودم، طرح ...
پناه روزهای پر درد من،کلماتاند. مینویسم تا فراموش نکنم. کلمات حافظهی خوبیاند. امروز را هم توانستم تاب بیاورم و چیزی نگویم. متن بلند بالایی برای خودم نوشتم و یادآوری کردم که چرا نزدیک نمیشوم. به این فکر کردم که من نمیخواهم بارِ روزهای شلوغش باشم. بیانصافانه و بدون ذرهای عقل متن را نوشتم و در ...
خونه تو تاریکی و من کنار پنجره لحاف انداخته و دراز کشیدم تنها نور کم سوی ماه از پنجره روی پرده میفته و کمی فضا را روشن میکنه هوایِ گرم خانه با باد کولر کمی خنک میشه زورِ خواب پلک هام رو به هم نزدیک میکنه امشب رفتم حسینیه نزدیک خونه روی بالا ترین پلکان ، دقیقا همانجایی که دوسال پیش نشسته بودم ، نشستم ...
امروز تراپیمو کنسل کردم. به خاطر اینکه وقتی پولام کم میشه باید بیشتر از قبل حواسم باشه که چطوری خرج میشن. جلوی خرجهایی که میتونم رو میگیرم تا دوباره رقم مانده کارتم به منطقه امن برسه. برای همین بعد از کلاس ویولن به جای تراپی، قدم میزدم توی خیابونا، یه لحظه توجهم رو یه خانوم و پسر کوچولوش جلب کردن. ...
کاش کتاب ها واقعی بودن و من سر از کتابخونه ی نیمه شب درمیوردم و تک تک حسرت هامو زندگی میکردم میدیدم ارزش حسرت خوردن داره یا نه؟ مثلا اگر برمیگشتم عقب روزایی که تحت فشار روحی زیاد بودم با دو شیفت کار کردن خودمو خفه نمیکردم و میرفتم بدون عذاب وجدان روانکاو یا مثلا شاید تو یه زندگی دیگه بیشتر به اندا ...
وقتی همهی دسترسیها به اینترنت بین الملل بسته شد، تقریبا همهی کسانی که هر روز پروفایل و صفحات اینستاگرام و تلگرام و توییتر خودشون رو چک میکردن، سردرگم شدن که خب حالا چیکار باید کرد؟ گوگل هم که بسته هست و کاری جز دشنام به وجودآورندگان این اوضاع نداشتن اما تعدادی از دوستان وبلاگنویس هم در این بین ...
از روزی که آتش بس شده تنها کاری که می کنم خودم را می رسانم به چیزهای آشنا،ادم ها،مکان ها،ادم ها را میبینم که بفهمم زندگی هنوز سرجای خودش هست.همان زندگی نیمه کاره البته.همان زندگی ای که توش درد میکشیدم و همان ادم هایی که مایه ی آزارم می شدند.فکر میکنم این روزها من از فقدان معنا یا جا به جا شدن آنها ...