امروز به یک پست جالب در وبلاگی جالب بر خوردم. وبلاگی با عنوان «خوابم میاد» که در مورد عناوین سینمایی و در مجموع آثار سرگرمکننده مینویسه. پستی در مورد انیمهی آواتار با عنوان «اولین نگاه رسمی به آواتار جدید». جذابیت این نوشته و این وبلاگ برای من در این بود که این پست و وبلاگ با علاقه و شوق و ذوق خ ...
لحظههای زنده بودن فرّارند. از دست میگریزند به محض آنکه بخواهی به چنگشان بیاوری، مثل اشعهای بدون پیشوپس که از غیب میآید. لحظههای زندگی تملکناپذیرند. برای همین نمیشود با هیچ پولی خریدشان. نمیشود از پیش برایش برنامه ریخت یا ساختش. خودبهخودی است. لحظههای زندگی پاداش ندارهاست. در نداری و وار ...
الان که دارم اینو مینویسم، بعد از کلی گریه کردن زیر پتو و فشار دادن چشمام به بالشت هستش. دوباره رفتم خاطره اون روزی که پیشت بودم رو برای هوش مصنوعی تعریف کردم تا ببینم کار اشتباهی کردم؟ بهش گفتم واقع بینانه و بدون دلگرمی و دلخوشی دادن جواب بده! گفت نه تو هیچ کاری نکردی! تو چی میدونی از تنهایی با هوش ...
♡این مدت حاوی مقداری خشونت کلامی است.لطفا اگر خیلی حساس هستید، مطالعه نفرمایید.مرسی دکتر تا عکس را دید با قاطعیت گفت استخوان انگشت دوم شکسته است و شکستگی داخل مفصلی است. رفتم برای گچ گیری و گچ گیر گرامی دستور داد که شلوارم را تا زیر زانو بالا بکشم.تا زیر زانو! واقعا؟ چرا؟ شلوارم همان مام فیتی بود که ...
داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد. درست در ساعات انتهایی نوازش سیاره ما با دست های خورشید. آسمان نقره فام شده از ابرهای بارانی نیم ساعت پیش حالا رفته به آبی روشنش باز می گذشت و داشت باران در مسیر ناودان می ایستاد. در ایوان خانه نشسته بودیم؛ من بودم، او هم بود، تنها صدای حاظر در صحنه سقوط مرگبار ...
وسط نوشتن یه متن خیلی خوب بودم که برق رفت و منم ذخیره اش نکرده بودم...ینی یجوری حالم گرفته شد که الان نمیتونم دوباره همون متنو بنویسم :( ...
صورتمو شستم و مسواکمو زدم ، غذای فردا رو تو یخچال گذاشتم و ظرفا هم شسته شده تو آبچکونه یه هلو شستم کنارم آماده گذاشتم گوشیم شارژ کردم و شمع و کبریت هم دم دستم گذاشتم نور خونه رو کم کردم و رادیو آوا زدم و منتظرم طبق برنامه برق بره ولی مثل اینکه نمیره صدای موتور ، صدای بچه ها از بیرون میاد حالا که برق ...
این هفته هم گذشت، آخرای هفته واقعا حال روحی خوبی نداشتم، طوری بود که اگر تئاتر و اجرای لیلی نبود پنجشنبه هم مثل جمعه خونه میموندم یا میخوابیدم. گاهی پیش میاد اینطوری بشم. نمیدونم چرا با این اضطرار دارم روی بعضی چیزها سرمایهگذاری میکنم، طوری […] ...
همین حالا کتابم را تمام کردم. آخرین کتابی که خوانده و تمام کرده بودم انقدر از نظرم دور بود که فکر کردم این اولین کتابیست که امسال میخوانم و تمامش میکنم. بعد یادم افتاد " ناسور" را هم خواندهام. حتما چیزهای دیگری هم خواندهام و یادم نیست. آخر من که بی کتاب سر نمیکنم. شاید هم کردهام و خودم خبر ندا ...
رانندهای که ما رو رسوند نجف، پسر واقعا خوبی بود. حتی وقتی تصادف کرد، آروم و مودب رفتار کرد. آخرش ازش تشکر کردم به خاطر رانندگی خوبش. در جواب گفت: خادم.. خادم... حدودا بیست دقیقه قبل از اذان صبح رسیدیم نجف. من تو ماشین نتونستم بخوابم. یه مقدار کمر و گردنم در معرض آسیب هستند و تو ماشین، هیچوقت نمیت ...