همانطور در دنیای ذهنی خود سیر میکردم دو قدم مانده به دستگاه خودپرداز پیرمردی با لباس های مندرس و حالتی کج را دیدم که یک فندک و چند عدد کیسه ی پر از زباله در اطرافش است همانطور که دورم پر از عابران پیاده بود که از این ور و آن ور چشمانم میگذشتند از فرط جوشش و غلیان به طرف پیرمرد هجوم بردم و با صدای نس ...
توی برنامهریزیهام برای تابستان ۱۴۰۴ یک هفته تنهایی برای خودم در نظر گرفته بودم. عنوانش خیلی امروز من رو به فکر فرو برد، چون واقعا طی سالهای گذشته خیلی احساس تنهایی میکنم و حس میکنم خیلی تنهاتر از همیشه شدم. با وجودیکه آدم خیلی اجتماعی […] ...
داشتم خبری میخواندم از آمار تصادفات، که در آن گفته شده بود ماه شهریور با ۱۹۴۵ کشته رکورددار است! با خودم فکر کردم که چه اتفاقی میافتاد اگر این میزان کشته مثلا در حادثهای شبیه به زلزله رخ میداد؟ خب جواب کاملا مشخص است؛ شبکههای اجتماعی پر از پیامهای اعتراضی به حکومت و دولت میشد. البته در بیکفا ...
فردا ۲۹ مرداده و سه ماه باقی مونده به تولد ۲۷ سالگیم از فردا باید روزی نیم ساعت بزارم برای ارزیابی ماهانه و ارزیابی ۳ ماهه و همچنین برنامه ریزی ماه شهریور و برنامه ریزی سه ماهه یه نگاه اجمالی میکردم به بیشتر هدف گذاری هام رسیده بودم و خداروشکر + و واقعا بیشتر وقتم یا صرف پسر میشه یا صرف تمیز کاری خو ...
امروز رییسم پرسید چطور میرم سرکار و وقتی فهمید ماشین نخریدم هنوز گفت اگه کسی برات یه ماشین مثل کوییک بخره سوار میشی؟ ایجاد فاصله و برگردوندن حرفای این آدم هول به کار، خیلی گاهی ازم انرژی میبره. میخواد یه توضیح بده، انگشتش و میزنه به آستین لباسم... از طرف دیگه این مرده که 8 برابر من سابقه کار داره عا ...
کِل زنان روی سکوهای ورزشگاهیکی از نقدهایی که عموما نسبت به حضور زنان در ورزشگاه مطرح میشد، این بود که زنانِ غیرپایتخت و شهرهای کوچک هم باید از این حق حضور در ورزشگاه و تشویق تیم محبوبشان برخوردار شوند. رفع تبعیض جنسیتی، نباید منجر به تبعیض طبقاتی میشد. خبر خوب این است که کمکم زنان شهرهای دیگر هم ...
خیلی وقت ها دلم نمیخواد خودم تصمیم بگیرم دلم میخواد یکی محکم و واضح بیاد بهم بگه این تصمیم درسته این تصمیم رو بگیر و تمومش کن . از اینکه میگن میل خودته، فکراتو بکن. بیشتر فکر کن .... این حرفایی که آدمو هی دو ب شک میکنه خیلی آزارم میده خسته و کلافه م میکنه ... ...
دیروز دخترا دفتر نقاشیشون رو آوردند که نقاشی بکشند. لیلا گریه کرد که چی بکشه. رفتم با مداد براش طرح سادهای از یه دختر کشیدم. با دایره و مثلث و بیضی. لیلا گفت مامان چقدر قشنگ کشیدی! زینب گفت مامان شغل تو چیه که اینا رو یاد گرفتی؟ گفتم شغلِ من خوشحال کردن شماست. یه کتاب قصه هست به نام اردوی رنگی ر ...
هر چی کپشن میگه، منم همون ...
خیلی کم وقت دارم. گفتم تندی این وسط یه پست هم بنویسم. بعد مدت ها لپتاپ رو روشن کردم تا سوالات امتحان بچه ها رو طرح کنم و صفحه وبلاگ باز بود واسه همین گفتم، چرا که نه؟ همیشه کارهام همینه. دیگه خیلی پربرنامه نیست، چون دیدم برنامه ها واقعا قابل ریختن نیستن. فقط میتونی توی همین لحظه ای که هستی کاری که ب ...