بچه که بودم فکر میکردم استمرار یعنی یک کار مشخصی را به همون حجم و اندازه برای مدت زمان طولانی انجام دادن. مثلا ماهی ۱۰۰۰ تومان پسانداز کنیم، روزی ۶۰ دقیقه ورزش کنیم، هر روز در همون روز در بلاگمون مطلب بنویسم و … ولی […] ...
زیر پتو دراز کشیدهام و دارم فکر میکنم کاش یک پرنده بودم، آزاد و رها. امروز خستهام و کمی ناامید. نمیدانم این ناامیدی از کجا سرچشمه گرفته است شاید هم همان خستگی باشد که گمان میکنم ناامیدی شده است. دلم میخواهد امروز بخوابم و نامرئی باشم. غیب شدن موقتی و نبودن زیر پتوام ولی پتو همانند شنل پدر هر ...
1️⃣ 🎯 تمرین توقف فکر – “Stop Sign” ذهنی🔸 چی کار کن؟هر بار فکری تکراری و مزاحم اومد، توی ذهنت یک علامت "ایست 🛑❌" بزرگ تصور کن.🔸 مثال: «باز دوباره یاد اون اشتباه افتادم!» → ذهن: «🛑 ایست!»📍 بر پایهی 🧠 CBT (درمان شناختی رفتاری) برای متوقف کردن الگوهای فکری مزاحم2️⃣ 📦🧾 جعبه فکر – Thought Box🔸 چی کار کن؟ ...
🧘♀️✨ چطور از تنهایی لذت ببرم؟🧐(۱۰ تمرین عمیق، جذاب و کاربردی برای تبدیل «تنهایی» به «آرامش»)1️⃣ 🪞 تنهایی = زمان ملاقات با خودت🔹 به جای ترس از تنهایی، اونو فرصتی بدون برای دیدن خودت بدون نقاب.🔹 یه آینه بردار، توذهنت با خودت حرف بزن؛ صدات رو بشنو.«تو چی میخوای؟ نه بقیه، نه دنیا، فقط تو؟»📌 این یه شرو ...
دوباره همسفر شدیم و دوباره تهران.اینبار خداخدا میکردیم که مثل دفعه قبلی اسرائیل به سرش نزنه دقیقا تو روز سفر ما عرض اندام کنه!چشمترس شده بودیم دیگه، ولی از اصفهان به بعد ترسمون ریخت و مثل رخش زدیم به چاک جاده.سر راه به پیشنهاد من سری به حموم فین زدیم. من قبلا هم رفته بودم ولی هنوزم جایی که یه ز ...
سالها گذشته بود و او، با گامهای سنگین و قلبی پر از حسرت، دوباره به همان ایستگاه مهآلود برگشته بود. ساعت جیبیاش هنوز در جیب کت کتانش جا خوش کرده بود؛ ساعتی که دیگر تیکتاک نمیکرد، ولی هر بار لمسش، بوی خاطرهها را زنده میکرد. مه همانطور غلیظ و رازآلود بود، انگار زمان در آنجا ایستاده بود، درست م ...
جمعه روزی بود رفته بودیم باغ یکی از فامیل ، خاله همسرم هم با خانواده شون اونجا بودن ، این روزها خاله همسرم حال خوبی نداره ، فراموشی گرفته و زیاد چیزی یادش نمیاد ، خیلی کند راه میره حرف نمی زنه و حتی میوه و غذا هم براش آماده می کنند تا بخوره ، القصه خانم ها نشسته بودند روی صندلی دور حوض آب و آقایون د ...
میگفت نبات رو میزاره گوشه ی دهنش، سرشو میبره کنار شیر آب، آب خنک رو باز میکنه و دهنشو میگیره زیرش.آب خنک از کنار نبات رد میشه، چطوری میفهمیدیم؟ وقتی ک چشماشو میبست. انگار وسط بهشت کنار نهر عسل بود.انگار ی شربت شیرین تموم نشدنی داشت ک از مزه اش سیر نمیشد.سرشو ک میآورد بالا، اروم از ساعدش میکشید روی ...
این روزها حالِ پرندهای را دارم که تیراندازی بیهشدار، ناگهان به بالش شلیک کرده است. بیخبر، بیدلیل، درست در میانهی پرواز… زخمی شدم.حالا هر بار که میخواهم دوباره اوج بگیرم، بال زخمیام مرا به اینسو و آنسو میکشاند؛ پروازم لرزان و ناقص است و گاهی حتی سقوط میکنم و دوباره آسیب میبینم.اما در میان ...
از سرکار برگشتم، چ گفت به دوستش و دوست دخترش گفته بیان خونه. ذهنم درگیر این بود که چکار کنم. اولین بار بود میزبان بودم. حقیقتا خسته شدم و تمام تلاشم و کردم. سرعت عملم بالا نیس. چ کمک نکرد اولاش اما آخراش کار و جمع کردیم باهم. عالی نبود ولی قشنگ بود. میشد حضور من و به عنوان یه دختر تو زندگیش دید. دوس ...