جالبه، دیدم پست شماره ۴۴۴ هست! تا چند وقت پیش که زیاد اینجا می‌نوشتم می‌ترسیدم زود به ۱۰۰۰ برسه و انگار یه همچین محدودیتی داره بیان. می‌گفتم بعدش چه کار کنم. ولی حالا به نظر می‌رسه به ۵۰۰ هم نرسه هیچ‌وقت. بحث اعداد شد؛ دیشب استریک دولینگوم رسید به روز ۱۰۰۰. نزدیک سه ساله اسپانیایی می‌خونم و البته که ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

Forwarded From شوروماپیزود ۱۷۹ پادکست شوروم منتشر شد: ویژه‌نامه‌ی دعوت‌نامه‌ی نویسندگی ۵ شوروم، بخش «#صداها»در این قسمت از #پادکست شوروم با اعضای تیم انتخاب گفتگو کردیم: سهیل کارآگاه، ساناز کریمی، محسن ظهرابی، محسن پناهی.در این گفتگو سعی کردیم معیارها، تجربه‌ها و نگاه‌های متفاوت را یکجا جمع کنیم تا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

امشب شیفتم و یکمی سرم خلوت تره. همیشه از اینکه شبکار باشم بدم میومده با اینکه تو این بخش شیفت شب از همه شیفت ها بهتره و همه دوست دارن شبکار بیان اما برای من یه حس غم و غربت داره انگار از خونه دور افتادم گاهی فکر میکنم که شاید به خاطر اینه که تو بچگی شب های زیادی مامان پیشم نبوده است یا به خاطر طرحوا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

میگفت من بیشتر از درد چاقویی که اون کرد تو شکمم، از این ناراحت بودم چرا چاقوش یه مارک اصل نیست! میگفت من بیشتر از اینکه خودم نتونستم زندگی کنم، از این ناراحت بودم که اون تونست زندگی بکنه! می‌گفت میدونی؟ یه جا یه چیز درست نبود! من دلم میخواست اونم ناراحت باشه! اونم از از دست دادن من ناراحت باشه! اما ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دیروز دختر یکی از همکاران بازنشسته که فوت هم شده است، وقتی هیچ راهی برای سر آشنایی باز کردن با من پیدا نکرد، به من نزدیک شد و گفت: - من عکس شما رو توی آلبوم مامانم دیدم.انگار یه مراسمی بوده که هم شما حضور داشتید و هم مامانم! و بدین ترتیب دیوار بلندی که عمدا پیش رویم کشیده بودم تا خودم را به نشناختن ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

برنامه درس خوندنم منسجم‌تر شده ولی پرخاشگر و بی‌حوصله شدم. جدی جدی کم‌حوصله شدم و تحریک پذیر دوست ندارم کسی سر به سرم بذاره یا حرف اضافی بزنه، دلم فقط آرامش میخواد. تقریباً درس‌ها رو افتادم روی دور و اگر انسان باشم میتونم خوب ببندمشون. از صبح ( نه خیلی زود) میرم کتابخونه ساعت ۶ برمیگردم و بعد استراح ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بیست ، سه سال کمِ پیش بود که تو پارک ترنم برای اولین بار کنار هم قرار گرفتیم وقتی رفتی و رفتم دیگه دیدن اون پارک هم برام رویای شبونه بود فقط چه برسه به اینکه فکر کنم باز هم بشه من باشمو تو باشیو و ترنم ولی امروز شد من بودم و صدای تو و ترنم تو بودیو غر زدنت که پاشو برو خونه خوشم نمیاد تو خیابون بخندی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

من و ایمان برای یک سال در یک شرکت فناوری همکار بودیم، من به عنوان مدیرمحصول و ایمان به عنوان برنامه‌نویس، کاراکتر فوق‌العاده جذاب و افتاده‌ای داره، گفتگو کردن باهاش جالبه، طرز فکرهای خاص خودش رو داره. چند وقت پیش پیام داد که بیا هم […] ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

رادیو تراژدی: شماره‌ی دهم؛ همیشه غایب آخرین شماره‌ی فصل چهارم «رادیو تراژدی» درباره‌ی فریدون فروغی است؛ خواننده، نوازنده و آهنگسازی که قبل از بیست سالگی به شهرت رسید و خیلی زود بدل به ستاره ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

ایستگاه شلوغ است، صداها در هم می‌پیچند؛ اما سکوت درونم از همه بلندتر است. مردی با لباس کار کهنه، دست‌های پینه‌بسته‌اش را پشت سر قفل کرده و به دوردست نگاه می‌کند؛ انگار کسی را انتظار می‌کشد که سال‌هاست نیامده. کنار او زنی نشسته که کیسه‌ای پر از سبزی‌های ارزان خریده؛ صورتش پر از خط‌های خستگی است، اما ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید