ديروز دوباره هوا مرده بود و من مثل بارانی زردی كه كسی روی نيمكت جايش گذاشته باشد، افتاده بودم روی صندلی.يك نگاه كردم به چپ و يك نگاه كردم به راست، و بعد كه ديدم به هر ور كه نگاه میكنم كاری نيست كه اين بارانیِ زردِ وارفته را سر ذوق آورد، دست بردم سمت گوشی و رفتم سری به عكسهای قديمیام بزنم. انتخاب ...
هوای خانه سرد بود ، در اتاق را بستم، جانماز بابا تا شده گوشه ی اتاق بود... برای ناهار بادمجان که خرد میکردم بیشتر از پیازها اشکم را درآوردند.. خوابیدم و یادم رفت امروز کلی کار برای انجام دادن داشتم گفتم بیخیال فردا هست.. حالا سوزش اندک گلو و پاهایی که به درد افتاده خبرهای خوبی برای فردا نمیدهند بوی ...
کتاب «آخرین روزهای راجر فدرر و چند پایان دیگر» را دستم گرفتم تا به پایانی که خودم امروز گرفتارش هستم فکر نکنم. سختترین مرحلهی تدوین یک فیلم لحظه رها کردنش است. به خصوص اگر خودت کارگردان باشی و مجبور باشی خودت تصمیم بگیری. نقل معروفی است که «تدوین هیچ فیلمی تمام نمیشود، لحظهای از کار روی آن دست ب ...
یه وقتایی ناراحت میشم از اینکه چرا یه روزایی خیلی احساس خوشگلی کردم ولی عکس از خودم نگرفتم ؟؟🫤 کلا جدیدا از خودم عکس نمیگیرم ...
بسم الله بازم گول خوردم یه سریال ایرانی شروع کردم به دیدن البته اینبار وسوسه همسر بود و با این تفاوت ذهنم رو آماده کردم برای یک پایان سوزناک + همه خوب بازی میکنند جز نقش های اصلی فیلم ... حال نمیکنم باشون +حداقل تاسیان اگر مزخرف تموم شد جاش بازیگراش واقعی بازی میکردن + دلم میخواست سووشون نگاه کنیم. ...
اون زمانایی که کارگری ساختمان میکردم که بتونم پول دربیارم و کتاب کنکور بخرم، یه روز با اوستا داشتیم کاشی کاری میکردیم. کار خیلی طول کشید چون باید فرداش تحویل میدادیم. ساعتای یازده شب، وقتی خستگی حرفها رو کوتاه کرده بود و فقط موقع ضرورت حرف میزدیم، توی اون سکوت اوستا یه آهنگی گذاشت که برای من خیلی ع ...
روزا یه جورین ؛ شبا یه جوری تر . سخت می گذره... همش تو فکر دفاعم ؛ چی بگم چی نگم ؛ چه جوری بگم ؛ چی میشه؟؟ خیلی تنهام ؛ هیچ کسی نیست باهاش یکم حرف بزنم باز از این حال و هوا در بیام ... چهارشنبه میرم دانشگاه وقت دفاع میگیرم. خدا خودش به خیر بگذرونه ...
صدای بوق کامیون تو خیابون پیچید. من توی خونه دست بالا بردم گفتم: نوکرم داداش! 🙋♂️😁(اون جوری هم نگاهم نکنید!)#نمکدون (@mahdyartian) ...
صدای بوق کامیون تو خیابون پیچید. من توی خونه دست بالا بردم گفتم: نوکرم داداش! 🙋♂️😁(اون جوری هم نگاهم نکنید!)#نمکدون (@mahdiyartian) ...
چند روزی هست با روی دیگر زندگی روبرو شدم. چیزی که میدونستم وجود داره ولی این قدر نزدیک بهش فکر نکرده بودم و جا نخورده بودم. چقدر زندگی گاهی تاسفبرانگیز میشه. ...