شماره یک: جهان پس از بیداریتاری دنیا مقابل چشمانش او را ترسانده بود.هیچ به خاطر نداشت. دریچه ی کپسول که باز شد در حالی که لباس بارانی زرد به تن داشت از ان بیرون امد و اطراف را نگاه کرد.دیدن منظره ی روبه رویش سخت ترین کاری بود که می توانست بکند. دو جسد پوسیده که هیچ نرمی ای روی بدنشان نمانده بود درون ...
به من چيزهايی دربارهء معنای زندگی میگويد و من طوری نگاهش میكنم انگار كه برای بار اول است واژهء زندگی را میشنوم...چشمهايم را میبندم و سعی میكنم كه به زندگی نگاه كنم. دنيا، از پشت سلولهای نازك پلك، رنگی تاريك و متمايل به روشن دارد. نه آنقدر كه بگذارد ببينی و نه آنقدر كه از ديدن عاجزت كند.و اي ...
پشت میز نشسته بودم و داشتم تایپ میکردم که یهو چشمم خورد به عنکبوتی که گوشه میز بود. قهوه ای بود و نسبتا بزرگ. با اون پاهای ترسناکش دوید وسط میز و درست جلو مانیتورم وایستاد.همیشه از عنکبوت ها میترسیدم. اولین چیزی که دستم اومد رو برداشتم، یه کتاب بود، با حرکتی نرم و آروم آماده شدم که از دست عنکبوت خلا ...
سلام سلام:)حال شما احوال شما ویرگولیا؟!خب دیگه پست های من رو که میدونید چجوریه همیشه یا یه لیست درست میکنم یا یه اتفاقی رو شرح میدم😁 میدونم میدونم لازم نیست تعریف کنید، خودم حس میکنم که چقدر زیاد عاشقم هستید🙂😎 از وقتی اومدم دانشگاه و با کیلومتر ها فاصله از خانوادم دارم سپری میکنم،زندگی خوابگاهی رو ...
انتظار وتاثیرش بر روح آدمی. مثبت است یا منفی؟انتظار؟ کدام انتظار؟ منتظر چیزی یا کسی بودن را انتظار میگویند. و منی که انتظار فلان چیز یا فلان کس را میکشم، منتظر نامیده میشوم. یکی از جنبههای انتظار، آن مبحث انتظار آخرالزمانی است که تقریبا در تمامی ادیان الهی و حتی بعضا غیرالهی نیز معرفی شده است؛ ...
تا به بازار جهان سوداگریم گاه سود و گه زیان میآوریماینجا اسمش جهان است. اینجایی که در آن روزگار میگذرانیم. روزگار گذراندن کمی منفعلانه نیست؟ خودِ شاعر به زیبایی گفته در حال تجارتیم. آنطوریها هم نیست که پا روی پا انداخته باشیم و نشسته در حال گذران اوقات باشیم. حرفم همین است. اینجا اسمش جهان است ...
آخرین روز زندگی، کجا ایستادهام؟ حتی نمیدانم آخرین روز زندگی من کدام یک از این روزهاییست که دارم پشت سر میگذارم. میگویند مرگ یکهو میآید. وقتی که اصلا موقعِ آمدنش نیست میآید. روزی مثل یکی از همین روزهای معمولی. آخرین روزِ زندگیِ من کدام یک از این روزهاست؟ چه کسی میتواند بگوید چند روز دیگر زنده ...
مریم داشت با آب و تاب از آقایی که به تازگی باهاش آشنا شده بود تعریف می کرد ، ی آقا می گفت صد تا از دهنش میومد بیرون : نمیدونی نمیدونی ، چه آقایی چه آقایی ، چقدر منظم ، چقدر زمان شناس ، چقدر با حساب کتاب ، چقدر دقیق صبح روزی که قرار بود برای اولین بار ببینمش بهم پیامک داد و گفت که امروز ساعت 4 باشما ...
میگويم: «من به روزهای خوب خوشبینم.» و میگويد: «من ولی ديگر خوشبينیام را از دست دادهام.»- كی و كجا از دستش دادی؟- نمیدانم. فقط میدانم كه يك لحظه بود. به خودم آمدم و ديدم زندگی ديگر تمايلی ندارد كه مطابق پيشبینیهای ما جلو برود.- پس بگذار كه غافلگيرت كند. يك غافلگيریِ خوشبينانه!..حدودا نه ...
جلد رمان غدهبی بی گفت" از خوش شانسی شماست که این دوره گرده اومده...ازش بیست تا سیگاری گرفتم...تو حساب کن" کاظم با پرداخت پول سیگار ها فهمید که سیگاری که دوره گرد خپل می فروخت گران تر از سیگاری بود که در فرنگ تولید می شد و از آنجا به اینجا میامد.کاظم به خودش آمد و دید که پول خوردی هم که برایش باقی ما ...