يك روز صبح كه چشمهايم را باز كردم، فهميدم كه يك چيزى سرجايش نيست. اما شستم دقيق خبردار نشد. تا وقتى كه اولين گازِ صبحگاهى را به لقمهء نانِ صبحانهام زدم. مفصل فكى سمت چپم از همان روى پوستِ صورت تا آخرين سلولهاى مغز استخوانش تير کشید و من باخبر شدم كه دوباره فكم ملتهب شده. اين اتفاق، هرازچندگاهى بر ...
هدر دادن عمر، تلف کردن وقت، مرور سالهای گذشته و افسوس کارهای نکرده، تقریبا همه این احساسات را تجربه کردهایم. حتی آدمهای موفق و فعال هم این احساسات را تجربه میکنند. اما چرا؟ما اغلب فکر میکنیم مسئله دربارهی کاری نکردن است. اما اینطور نیست، مسئله درمورد ندیدنها و فراموش کردن هاست.بیشتر اوقات ما ...
هشتم شهریورِ 1402 بود که اولین پستم رو منتشر کردم. اصلا ایدهای نداشتم که این نوشته هام به کجا قراره برسه، اما در هر صورت ادامه دادم و الان اینجام. (کنار نویسندههای خوب و با محبتی چون شما)نوشتن توی ویرگول چیزهای زیادی بهم داد، چیزی که شاید بیشتر از همه دیده شد جایزهی مسابقه است. اما چیزی که ارزشمن ...
الآن ساعت نه صبح است و آسمان، آسمان زمستانی محبوب من. من ولی بهجای لذت بردن، مثل گربهاى كه موتور گرم ماشينِ كنجِ خيابان را پيدا کرده باشد، خودم را چسباندهام به شوفاژِ خانه و منتظر نشستهام تا راننده زنگ بزند و اين خبر نحس را بدهد كه رسيده است. ولی تا آن موقع، همانطور چسبيده به شوفاژ، دعا میخوا ...
اين عكس را جناب "فهيم عطار" چند روز پيش در كانال عكاسیاش گذاشته بود. كنار هزاران عكس ديگری كه خودش با دستان خودش گرفته است. درحالی كه داشتم از تماشای تكتك آنها لذت میبردم، تا به اين تصوير رسيدم احساس كردم كه چيزی در درونم جرقه زد. منظورم از جرقه، يك چيزِ زندگیبخش مثل آن شعلههای نورانیِ توی آسم ...
قرار شد در نظر بگیریم که در آپارتمانمون باید هشت ماه زندانی باشیم. هیچ چیزی نمیتونیم بخریم. باید با تمام چیزهایی که در خانه داریم سر کنیم. آب وگاز و برق هم قطع نمیشود. برنامتون چیست؟ دربارهش بنویسید.همین دیشب داشتم دربارهی انزواطلبی اینروزهایم با دوستی صحبت میکردم. درواقع او شروع کرد از خودش گف ...
پسرم هفت ساله شه ، جند وقتی هست که بیشتر بهش کار میدم ، اینو بردار اونو بزار ، اتاق تو مرتب کن لباساتو تاکن و ، ، ، ی توپ پارچه ای داره و چند روز پیش داشت باهاش فوتبال بازی می کرد ، توپ خورد به یک لیوان و لیوان افتاد و خورد شد و تمام تیکه شیشه ها پر شد روی زمین آشپزخونه ، صداش کردم ، جارو دستی رو دا ...
80 روز تا انتشار رسمی رمانروز سوم در هفته روز چندان به خصوصی نبود. دوباره مهمانان آمریکایی خوردند و خوابیدند و فیلم تماشا کردند کاظم هم کم کم داشت شاکی می شد چون انتظار نداشت مهمانان فرنگی اش چنین تن پروری کنند. برایش هم قابل درک نبود که چند دکتر که از طرف یک کمپانی بزرگ داروسازی به اینجا آمده باشند ...
اگه از دیجی کالا اینترنتی خرید کرده باشید می دونید که یک کد تحویل براتون پیامک میشه و موقع تحویل بسته باید اون کد رو به مامور اعلام کنید تا بسته تون رو تحویل بگیرید ، و اگر هم اون کد رو نداشته باشید بسته برمی گرده به شرکت و شما باید دوباره درخواست بدین و داستان و این حرفا ، ، به تازگی من از دیجی کال ...
من از آن دسته بچههايى بودم كه چون پايم را از توى گليم تابستان چند وجب بيشتر داخل پاييز دراز كرده بودم، در ٦ سالگى به مدرسه راهم نمىدادند. مىگفتند بايد بروى و به تقاص آن چند روز، چند صد روز ديگر صبر كنى. اما خب پدر و مادرم خيلى دلشان با اين قضيه صاف نبود. براى همين هم شانسشان را (و شايد در اصل شان ...