بعد از حدودا دو سال قرص خوردن و دو و نیم سال نشستن توی اتاقهای درمان، اینو پذیرفتم که تو منو نمیخواستی. این نخواستن ناشی از ناکافی بودن من نبوده. من هر چیزی بودم تو باز هم منو نمیخواستی. اگه یه پنتهاوس توی تهران داشتم یا اگه خارج از کشور بودم با یه شغل و موقعیت عالی یا اگر از اینی که هستم هم پایین ...
زیر تاق آجری گنبدی مانند نشستم دست ها و بینیم از سرمای نه چندان زیاد هوا یخ زده ولی همچنان قصد خونه رفتن ندارم به مناره های آبی رنگ تو دل آسمون سرمه ای شب خیره میشم و صدای آژیر آمبولانسی که سعی داره از بین شلوغی ماشین ها رد شه به گوش میرسه و چه خوب که امشب شیفت نیستم کودکی وسط توپ بازی میکنه ، بچه ه ...
امروز با این که دیر از خواب بیدار شدم ولی دوستش دارم. صبح هر کاری میکردم نمیتونستم بلند شم. کامل گیج بودم و این حور شد که دیر بیدار شدم. اولش هم کمی نگران و هراسیده بودم که اوه برنامه این هفته سنگینه و نمیرسی! اما پنجاه درصد اجرا شدن بهتره یا صفر؟ بدیهیه! در نهایت دویدم و دویدم و گویا رسیدم. حس خوب ...
قسمت سوم: دیوارها و رازها بعد از آن عصر بارانی، همهچیز برای گندم رنگ دیگری پیدا کرده بود. انگار کوچه، دیوارها و حتی صدای باران هم به راز او و آرمان آگاه بودند. هر بار که از کنار پنجره میگذشت، قلبش بیاختیار تندتر میزد. بوسهی کوتاه و لرزان هنوز روی گونهاش نفس میکشید، مثل ردّی که هیچ بارانی نتوا ...
قسمت دوم: اولین جرقه روزها یکی پس از دیگری میگذشتند، اما برای گندم هر روز معنای تازهای پیدا میکرد. صبحها وقتی از پنجره رو به حیاطشان به بیرون نگاه میکرد، چشمهایش بیاختیار دنبال آرمان میگشت؛ گاهی میان برگهای خیس درختی که حیاط همسایه را پوشانده بود، سایهای از او را میدید و همان کافی بود تا ...
بنام رب کریم اولین چیزی که با کیبورد جدید تایپ کردم چهارتا خ بود : خخخخ ، بجهت اطمینان از اینکه این کیبورد کار می کند. کیبورد نوم مبارک ! هدیه بود و خیلی چسبید.. چون هدیه دهنده از لابلای حرفهام فهمیده بود که کیبورد لازم دارم.. و حالا این منم، با انگشتانی روی کیبورد که منتظر است تا حجم حرفهای ناگفته ...
من باچه حالی و چه افکاری خوابیدم بعدخواب دیدم جنگ شده همه ی آدما یه گوشع نشستن وگریه می کردن و عمیقا ناراحت بودن... ناراحت از یه ترور بد.. قبل از اذونی چه خوابی بودا.. باز خداروشکر من مثل مامان نیستم که گاهی نصف خواب هایش راست میشه. ...
شنیدید میگن هر کاری یه زمانی داره! وقتی از اون زمانش که بگذره دیگه انجام دادنش یا غیر ممکن میشه یا خیلی سخت! چقدر بچه بودیم و این حرفارو پدر و مادرهامون بهمون میزدند و ما بی هیچ توجهی میگذشتیم ازش! حالا مدتهاست که معنی این حرفارو با گوشت و خونم حس میکنم! زملنی که میخوام و شدن خیلی سخت شده! زمانی که ...
مسخره ست که با ۳۲ سال سن دلم مهمونی هالوینی میخواست ولی هیچ جایی دعوت نشدم چون دوستای انقد پولداری ندارم که دغدغه شون هالوین باشه و خودمم اونقد پول ندارم که مهمونی اینجوری بگیرم بنابراین باید بشینم یه فیلم تخمی راجع ب هالوین ببینم و ب آرزوهای نرسیده و عقده های تو دلم فکر کنم !! ...
مامان سارا صبح امروز قیمت سیب زمینی را از آقای دستفروش می پرسد و می شنود: - کیلویی بیست و هشت هزار تومن مامان سارا تصمبم می گیرد،عصر با دخترش برگردد و سیب زمینی بخرد.عصر برمی گردد و همان سوال صبح را از همان دستفروش،می پرسد و می شنود: - سی و پنج هزار تومن مامان سارا می پرسد: - مگه چه اتفاقی از صبح تا ...