دیروز غروب وقتی اومدن مبلامون رو شستن، دیدم کف خونه خیلی کثیفه ، فرش ها و پرده ها هم نیست ، شاهینم رفته پیش احسان بنابراین یک هو شور حسینی منو گرفت و از ساعت هفت تا ده و نیم شب افتادم به جون خونه ... طوری که آخر شب و بعد از گرفتن دوش احساس کردم کمرم از شدت درد داره می شکنه و امروزم دست راستم خیلی در ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بسم الله امروز کلی گریه کردم احساس ته کشیدگی روانی شدم.. احساس اینکه چقدددلم میخواد نیم ساعت بدون هیچ بار مسئولیتی تنها باشم... اندازه یه راز و نیاز با خدا .اندازه نیم ساعت کتاب خوندن اندازه نیم ساعت ورزش کردن..... اما نمیشه ... امروز پا شدم آب نبود.. آب نبود و من گریه کردم نه بخاطر آب... بخاطر اینک ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

نمیدونم از چی بگم فقط وقتی کامنتی از دوست های بلاگفا دریافت میکنم که به حس و عشق بین من و چ اشاره میکنن شوکه میشم. تعجبم از اینه که وقتی از الف می‌نوشتم قبلا، کسی چنین چیزی رو حس نمی‌کرد. شاید حرف تراپیستم درست باشه و در اصل رابطم با چ اولین رابطه واقعی باشه که تجربه کردم. چیزی که بین من و الف بود چ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

امروز گریه کردم. امروز زیاد گریه کردم. امروز خیلی گریه کردم! اصلا امروز تونستم گریه کنم! خیلی خوشحالم! کسی از گریه کردن خوشحالی میکنه هیولا؟ هیولا میگه هر چیزی منو خوشحال کنه خوبه! چون روی یه استیک نوت نوشتم "ناتینگ کَن خوشال می!" و زدم کنار مانیتور. نمیدونم چی شد... یهو بغضم ترکید و کسی هم که خونه ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

Dear Grey, recently I've been trying much harder than before. I spent much time in the library, in the anatomy museum (that's how it's called in our university). However, eventually my grade are no more than those who were having fun or laughing while I was crying while bearing too much stress and p ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

"به مادرانی که درد را به سکوت دعوت می کنند." دردی که درونت خانه کرده، قصه‌ای بی‌پایان است که هیچ کس جز خودت نمی‌تواند آن را تعریف کند. هر روز با زخمی تازه بیدار می‌شوی و امیدی در دل داری که شاید روزی به پایان برسد. اما شاید درد هم بخشی از زندگی‌ست، که به ما یاد می‌دهد چطور انسان‌تر باشیم. 🕊 نسرین ـ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

سارا همیشه همان‌جاست. پشت تلفن، پشت پیام، پشت تمام قرارهای یک‌نفره‌ای که به‌جای دو نفر می‌رفت . او بود که یادش می‌ماند تولدها را، مناسبت‌ها را، حال و احوال را. اگر کسی دل‌تنگ بود، سارا اولین نفر می‌فهمید. اما هیچ‌وقت کسی نپرسید: " تو خوبی؟ " علی، برادرش، همیشه مشغول بود . نیکو، دوست صمیمی‌اش، فقط وق ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

📚 معرفی رمان «همه تماشا می‌کردند» ✍️ نوشته‌ی رضا نوروزی (عبدالهی) 🖋️ در حال انتشار برای نشر ایهام 🔹 وقتی خشونت، عادی می‌شود و سکوت، شریک جرم است... رمان «همه تماشا می‌کردند» یکی از جسورانه‌ترین روایت‌های سال‌های اخیر در ادبیات اجتماعی ایران است. روایتی درباره‌ی جامعه‌ای که در آن، مردم فقط تماشا می‌ک ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

امروز صبح که بیدار شدم، احساس کردم دیشب تمام دنیا را روی کولم گذاشته بودم و با خودم حمل کرده‌ام. چشم‌هایم را باز کردم و کمی فکر کردم دیدم نمی‌‌توانم بیدار شوم پس برگشتم خوابیدم. حالا سرحالم، تمیز و زیبا. حمام رفته‌ام و جیگولی پیگولی شده‌ام. دیشب یکهو غم هجوم آورد. چند وقتی است غم نمی‌دانم از کجا یکه ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بسم الله بعد از اینکه یه هفته کاری تموم شد و در آخرین روز کاری مغز من رو تیلت کردن هزار بار تو یه روز ناامید شدم و بعد امیدوار شدم از آموزش دادنشون و تا مرز جنون رفتم الان که کنارم نیستن دارم فیلماشون رو نگاه میکنم و به قند و نبات و عشق بودنشون فکر میکنم... ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید