با درود و احترام به خوانندگان گرامی به این تارنما خوش آمدید. آغاز فعالیت این پایگاه اینترنتی، همزمان شده است با یکی از مهمترین دورانهای تاریخ بشر؛ دورانی که در آن فناوریهای نوین و به ویژه هوش مصنوعی، تمام ابعاد زندگی ما را دگرگون کردهاند. یکی از این ابعاد، مقوله «جابهجایی» و «مهاجرت» است که اکن ...
من خیلی راجع به این ویژگی تو این بلاگ نوشتم من بعنوان کسی که الان 10 ساله از خانواده جدا زندگی میکنم باور کنید قانغ بودن بزرگترین نعمتیه که میتونید داشته باشید به کم راضی نباشید اصلا تلاش کنید بیشتر و بیشتر ولی از داشته هاتونم راضی باشید قانع باشید به هر چی که دارین ...
ی روز صبح از خواب پا میشی تصمیم میگیری بری ارشد ثبت نامکنی ! و به این نتیجه میرسی که گاهی ادمایی که ادامه تحصیلات اکادمیک میدن شاید بخاطر اینکه میخوان خودشونو به خودشون اثبات کنن اثبات زندگی اثبات اینکه هنوز نفس میکشم اثبات اینکه دارم رشد میکنم پیدا کردن هدف برای ادامه حیات ... ببخشید منو که درکتون ...
قسمت 2 پیرمرد چتر شکسته را در دست گرفته بود و نگاهش به باران بود. قطرهها روی شانههایش میخوردند و لباسهای کهنهاش را سنگینتر میکردند، اما حالش کمی بهتر شده بود. یادش آمد روزهایی که هنوز خانهای پر از صدا و خنده داشت، چطور با همسرش در همین کوچه قدم میزدند و باران را جادو میدانستند . چهرهی همس ...
ساعت حدودا یک شبه! در حالی که سردرد دارم میخوام سعی کنم درسی که امروز قرار بود بخونم و نتونستم رو جبران کنم و بخونم! همزمان دارم به این فکر میکنم که فردا مامانم نیست بچه رو کجا بزارم و چجوری ساعت ۱۲ و ۲۰ دقیقه برسم سرکار چون سرایدار کوفتی مدرسه با مدیر لج کرده و دیگه نیست پس ما باید زودتر بریم!!! در ...
دکتر جان، چند وقتی است ویزیت (دیدار؟) نکردهای مرا و حرفهایم بیخ گلویم گیر افتادهاند و نای بیرون آمدن هم ندارند. در واقع مشکل از من بود چون پولی در بساط نداشتم که خدمت شما برسم (دیدار مگر پولی است؟). شما نکردی آن گوشی را برداری یک زنگ به ما بزنی بپرسی ما زندهایم یا نه. راستی چرا ما میگوییم نکر ...
1. رویا دوستم که به سلامتی، سرپیری بازاریاب شده است دو تا صایون انداخت به من به قیمت هفتصد هزار تومان.یعنی صد رحمت به سرگردنه.همین چند هفته پیش در جوانرود یک باکس شش تایی صابون خارجی را می توانستم سیصد بخرم و نخریدم.یعد یک دوست عزیز خیلی ملس دو تا صابون بی نام و نشان را با این قسمت گزاف کرد توی پاچه ...
کسی که مثل هیچکس نیست گفت دستمو بگیر پاشو بزنیم بیرون. تو خیابون گفت عقب عقب راه بریم. گفتم نه زشته! چه کاریه! مجبورم کرد. از اون اجبارهای بد نه. از اونا که کلی خنده قاطیشه. گفتم آخه زشته آدما میبینن! گفت به آدما نگاه نکن! همونطوری که عقب عقب راه میرفت گفت بدو منتظرما..! گفت خب! حالا بیا مثل اون بچه ...
صبح روز پنج شنبه داداش از خواب بیدار شد گفت سرماخوردم، حالم بده. مامان گفت سرکار نرو برو دکتر گوش نداد رفت ظهر که اومد حالش بدتر شده بود قبل از اینکه بریم جشن مامان به بابا گفت حتما ببرش بیمارستان.. رفته بود سرم زده بود، یکی دوتا بسته قرص داده بود مرتب می خوابه و غذا نمی خوره امروز بازم بابا بهش گفت ...
خیلی بعید بود که پاییز تمام شود و سهمیهی مریضی مردافکن امسالش را با ما صاف نکند. الحمدلله حواسش به این یک قلم خوب جمع است. خلاصه که دو روز تمام توی رخت خواب ماندم. حتی جان بلند شدن و دکتر رفتن هم نداشتم. مریضی را از مامان گرفته بودم و قرصهای او را هم میخورم. امروز کمی بهتر بودم، بعد از ظهر دوش هم ...