انقد ناراحتم از دستش دلم داره میترکه بم یه نظر خواهی کردن یهویی اون خواهرش پرید وسط گفت مگه دست فاطمه اس دست مهدی جانمه... منم خندیدم گفتم آره دست مهدی هستش بله وقتی زنت رو خرد میکنی همین میشه البته مهدی ناراحت نیست خوشحاله از این بابت که آدم حسابش کردن ...
خونه همسایمون یه بوته بزرگ گل دارن نمی دونم اسمش چیه وقتی باد بیاد، گلهای این کنده میشه میاد تو حیاطمون منم اینارودلم نمی یومد همراه آشغال های تو حیاط بریزم دور جمع کردم و گذاشتم لای کتاب خشک شدن و نتیجش شده این دلبر 😍 باید لای کتابی بذاری که سنگین باش ینی زیاد صفحه داشته باش من گذاشتم لای مفاتیح. ه ...
دیروز روز شلوغی بود. صبح با مهمون اومدن شروع شد و تعارف زدیم نهار موندن. عصر دوباره مهمون اومد و تعارف زدیم باز موندن شام: ))) بعد باز هم مهمون اومد. قیافه همه اعضای خانواده دیدنی بود. همهمون توی یک حالت بهت و پارگی بودیم. نگاه مامانم میکردم، چشم تو چشم میشدیم خندهنون میگیرفت، نگاه خواهرم میکردم ...
رو به آسمون و روی یه زیر انداز حصیری و در حالی که از چهار طرفم صدای خنده و رقص میاد، خوابیدم و نگاهم به دور ترین نقطه آسمونه. دارم به ضرر مالی که به خاطر تو خوردم فکر میکنم. حرص میخورم، عصبانی ام و در واقع نمیدونم یقه کی رو بگیرم! به هیچ جا دستم نمیرسه جز خودم. خودم و حماقت های خودم. و دارم قانع م ...
من که همیشه، در همه کارها از همه جهان عقب هستم، نشستهام آخر تعطیلاتی عکسهای سال قبل رو مرتب میکنم و هی یاد خودم میارم که چه کارها کردم و چه ها گذشت. فروردین اولین سابقه بیمه برام رد شد. بهترین سفر امسال، همون صبح تا ظهر اردیبهشتی بود که با بابا و خواهرم رفتیم ده و در سبز و آبی خالص اونجا غرق شدیم. ...
نشستهام اینجا پای غروب آفتاب. کمی از هیاهوی جمع فاصله گرفتم تا زمزمهی زمین را بر گهوارهی خورشید بشنوم. به خودم نگاه میکنم؛ به افکاری که پیش از بهار، دمِ آفتابِ زمستان پهن کرده بودم تا از سنگینیشان کاسته بشود و به بهار نکشد، به جسمی که دوست دارم یک روز از بالا به آن نگاه کنم تا حقیقتِ بودنش را بد ...
انقد ناراحتم دو روز تفریح بودیم و پسر به شدت گریه کرده بود و همش تو بغل خودم بود و سر پا... نفهمیدم چطور گذشت...گله ای هم نیست...میخواستم به همسر خوش بگذره کنار خانواده اش... بچه امو برداشتم این دو روز درحالی که همه دور هم بودن من تنها یه گوشه دیگه ای نشسته بودم که بهشون خوش بگذره...و بچمم شیر بخوره ...
فردا هم سیزده به دره،چقدر عید زود گذشت و تموم شد،دارم فکر میکنم که فردا چیکار کنیم کجا بریم که حسابی خوش بگذره،این یک روز رو میزارم برای فکر نکردن و بیخیالی! و خوردن خوراکی های خوشمزه😃😂من خیلی وقته سعی میکنم شکر و شیرینی و پفک و هله هوله اینا نخورم ولی فردا این قانون رو بعد از قرن ها میشکنم یک روز ک ...
خواستم باهاش بازی کنم که شرطش رو دور بزنم، فهمیدم آدم این کار نیستم اصلا. اون هم آنچنان بازی بلد نیست. ابدا به پای الف و ب برسه. اما سر حرفش محکم ایستاده. احتمالا مجبور شم یه عقب نشینی سنگین کنم و قید درآمدی که وعده داده بود و بزنم. نفر بعدی گفت شنبه بریم بیرون. فکر میکنید کجا رو برای دیت اول درنظر ...
درست وسط زندگى نشستهام؛ صبور، غمگين، اميدوار، خسته و ادامه دهنده. ...