دلتنگ و بی قرارم. بیتاب هم صحبتیم. صحبتهای وقت و بیوقت. حرفهای بسیار آرام. زمزمههای در گوشی. بیتاب در آغوش کشیدنم. بیتاب در آغوش گرفتن. آنگونه که آزار نباشد. امن باشد و آرام. بیتاب محبتم. مهری که در یک لحظه، اما در خلوت دو دل جوانه بزند و مثل پیچک تنیده شود، قد بکشد و آن دو را به هم وصل کند. ...
شب به گلستان تنها منتظرت بودم باده ناکامی در هجر تو پیمودم منتظرت بودم، منتظرت بودم آن شب جان فرسا من، بی تو نیاسودم وه که شدم پیر از غم، آن شب و فرسودم منتظرت بودم، منتظرت بودم بودم همه شب، دیده به ره، تا به سحر گاه ناگه چو پری، خنده زنان، آمدی از راه غم ها به سر آمد، زنگ غم دوران، از دل بزدودم منت ...
امروز عصبانیم و تا حدی از دنیا دست شستهام. دیروز یکی از افرادی که کاملا محترم و متشخص شمرده میشود،به من زنگ زدند و گفتن مسئلهای رو میخوان با من درمیون بذارن. اولش فکر کردم راجع به خواستگار است، خواستم بگویم نه. دیدم خیلی اصرار دارند که مطلب بین ما بماند. و در واتساپ پیام میدهند. من هم گفتم باشد ...
دیشب اصلا خوابم نبرد یعنی تا ساعت چهار و خورده ای شو ک قشنگ یادمه بیدار بودمو بعدش خواب و بیدار بودم تا الان . از شدت ناراحتی خوابم نمیبرد.. ...
تاحالا به این فکر کردی اگه آدمی که ازت راهنمایی میخواد با مقداری امیدواری اگه افکار خودکشی داشته باشه چقدر موضوع ترسناکه؟ ...
وقتی داشت زندگی نامه بوکوفسکی مبخوند رسید به اونجا که گفت ناشر بوکوفسکی گفت دوهفته وقت داری یه داستان بنویسی بوکوفسکی زنگ زد و گفت نوشتم. گفت از ترس بود که تمومش کردم. ...
اولا فکر میکردم مشکل بچه بودنه. فکر میکردم وقتی مدرسه تموم بشه نوزده ساله میشم و هرروز میرم کافه یا مسافرت. فکر میکردم انگشتام توی باد میبرم و راحت میخندم. برای همین توی مدرسه ای که ازش خیلی بدم می اومد مدام فکر میکردم وقتی بزرگ بشم میتونم راحتتر زندگی کنم. کلاس ها بهم فشار می آورد رفت و آمد و درس ...
چرا مردا انقدر تنبلن؟! به مجید گفتم مهمونا اومدن و رفتند ۴ تا بشقاب و استکان کثیفه بشور! دراز کشید خودشو زد به خواب! از حرصم ۴ تا بشقاب رو گذاشتم ماشین ظرفشویی و اومدم که بخوابم...! ...
امروز : صبح ب کارای خونه و گری و توربو رسیدگی کردم ، ناهار درست کردم ، ساز زدم و همه چی تو پرفکت ترین حالت ممکن بود که با حرف یه نفر که برام خیلی خیلی مهم بود از هم پاشیدم ! به معنای واقعی کلمه پاشیدم .. سیگار کشیدم و چند قطره اشک ریختم ، ولی بعدش خودمو جم و جور کردم مهناز اومد ناهار خوردیم رفتیم بر ...
از آخرین باری که یکی رو رفیق خودم دونستم خیلی ساله میگذره. ...