«ای آنهٔ فردا! بدان که امروز، من—آنهٔ امروز—تصمیم گرفتهام: ترسهای کهنه را لایِ برگهای خشکِ کتابِ گذشته قایم کنم… با هر طلوعِ آفتاب، نامی تازه بر خود بگذارم: «ملکهٔ مهتاب»، «نقاشِ رنگینکمان»، یا «دوستدارِ پروانههای سپید»… و هر صبح، پیش از آنکه جهان از خواب بیدار شود، با درختانِ اَونلی رازگویی کن ...
الان که دارم اینجا مینویسم تو لابی یه شرکت تولید قطعات خودرو تو جاده مخصوص تهران کرج م و مصاحبه استخدامی شو قبول شدم ! کارشناس منابع انسانی ش رفته برام نامه های تکمیل پرونده رو بیاره قراره دستیار و مسئول دفتر معاون بازاریابی و فروش اینجا باشم . خب من کلا بازاریابی رو دوست دارم و موضوع پایان نامه م ه ...
امروز اسکله شهید رجایی ترکیده یکی از بستگان نزدیکمون سرکاره همونجاس تازه من تعلق خاطری به این بنده خدا ندارم ولی خب بالاخره فامیل نزدیکمونه پنج دقیقه کمتر طول کشید تا فهمیدم سالمه ولی تو همین ۵ دقیقه سکته کردم مردم و زنده شدم. خدارو هزار مرتبه شکر که این بنده خدا طوریش نشد. خداکنه کسی طوریش نشده باش ...
من جهت افزایش میزان روشنفکری خانواده به مادرم اعلام کردم یک آقا پسری به من هدیه دادن. ( سلام آقا پسر) خلاصه حالا ما قراره با دوستمون بریم مسافرت و مادر میگن نکنه بری ایشون گولت بزنه : )))))) میگم مادر من، ما اصلا رابطهای نداریم. من ازش خبری ندارم اصلاً. و حتی شهر محل زندگی ایشون نمیرم و خبر ندارن م ...
یکی از صفات من، لجباز بودنم هست ینی خدا نیاره بخوام با چیزی یا کسی لج کنم... الان با مادر گرامی بحثم شد منم گفتم اوکی خودت انجامش بده، چون اینجا حق با من بود مثل همیشه رگ وسواسی بودنش زده بالا منم گذاشتم خودش انجام بده چون من حال و حوصله بحث ندارم 🥰 از عصبانیت یه لیوان آب خنک سر کشیدم و لیوان رو محک ...
چندوردز پیش گفتم اگه فکر میکنی لباس زیاد داری آما موقع بیرون رفتن هیچی نداری بپوشی پس هرچی داری یه مشت آشغاله. هرچند که دست اول لباس معمولی گزینه خوبیه ولیکس واقعاً بهش عمل میکنه اما حتی برای غیر دست هم لباسی که اولین بار میپوشی هم اذیتت میکنه چه برسه به دیت. ...
من داشتم فنجان چایم را میشستم و فکر میکردم که ما؛ همه ما، حق مسلم خورده شدهای داریم که انگار حواسمان بهش نیست خیلی وقتها. حواسمان نیست که بر اساس کارکرد مغز و بدن و روح و جانمان، ما واقعا حق داشتهایم یک روزهایی از همه دنیا مرخصی بگیریم. از نگرانیهایش، دلشوره هایش، غمهایش، نشدنها و نرسیدنها و ...
جیر جیرک اومده داخل خونه:) معلوم نیس کجاس فقط صداش میاد احتمالا با در باز بوده اومده داخل یا پنجره ها چون حفاظ یکی از پنجره ها خراب شده امشب با صدای ملکوتی جیرجیرک ها می خوابیم 🫠 ...
تلویزون روشنه و من به دیوار تکیه دادم و چرخش پنکه سقفی باد رو به صورتم میزنه دونه دونه دلمه هایی که مامان ظهر هول هولکی درست کرده تا همراهم کنه رو گاز میزنم و گوشه لپم میذارم ترش و شیرینی رب انار تو دهنم میپیچه و سفتی برگ انگور زیر دندونم میلغزه اندک بغضی هم نشسته تهِ تهِ تهِ دلم.. یک ساعت پیش رسیدم ...
مادر نیلوفر دوست من یک دوست دارد به اسم میترا که بسیار پولدار است و الان ساکن آمریکاست و در یک جواهر فروشی کار می کند و نیلوفر بارها او را توی سر من کوبیده است که میترا با هفتاد سال توانسته است توی آمریکا برای خودش کار پیدا کند آنوقت تو می ترسی آمریکا بروی چون فکر می کنی کار پیدا نخواهی کرد.یعنی شما ...