هر شب منتظرش مینشست با چای تازهدم . یک شب زنگ در را نزد . ولی تا صبح چایش را عوض نکرد . 🕊 نسرین ـ مانا ـ خوشکیش 🕊 ...
گاز زدن نان گرم، کنار مادر . بوی نعنا و بخار چای توی اتاق میچرخید . مرد گفت: «ثروتمندیم. فقط کسی نمیدونه .» 🕊 نسرین ـ مانا ـ خوشکیش 🕊 ...
صدای چرخ دوچرخهاش پیچید توی کوچه . پیرمرد نشست روی سکوی قدیمی خانه، لبخند زد . نوهاش برگشته بود. فقط برای دو روز . 🕊 نسرین ـ مانا ـ خوشکیش 🕊 ...
کودک پناهنده، با کفشهای پاره . پیرمرد سرباز، پنهانی پتو را رویش انداخت . جنگ را نمیشد بُرد، اما میشد انسانی ماند . 🕊 نسرین ـ مانا ـ خوشکیش 🕊 ...
هیچ وقت فکر نمی کردم زدن یه بیس تروتمیز اینقدر سخت باشه.. اشکمو دراومده دیگه هربار یه عیب داره! تمام مراحل رو برسی کردم، نمی دونم عیب از کجاس الان دوباره درست کردم انگار مرض دارم چند دقیقه یه بار چک می کنم داغ شده یانه.. می بینم سرده، استاد گفت نباید سرد باشه.. دلم می خواد الان بلند بلند جیغ بزنم... ...
❄️ تو را دوست دارم بیآنکه بخواهمت، مثل نسیمی که بر شانهی گندم میوزد بیآنکه بداند زمین از نفسش سبز میشود. تو را دوست دارم نه از دلتنگی، نه از خلأ، که از شوقِ حضورِ بیدلیل. دوستت دارم چنان که ماه بر پنجرهی هر خانه میتابد بیآنکه بپرسد چه کسی بیدار است، و چه کسی در خوابِ تنهاییاش به او مینگرد ...
تی وی رو روشن کردم آقای جواد قارایی یه جای جذاب ایرانمون نشان می داد وسط یه جنگل قدم می زد رسید به یه آبشار.. صدای شر شر آب دلم نمی خواست پلک بزنم حتی دلم می خواست این وسطش کمتر حرف بزنه دوباره شروع کرد به ادامه مسیر از این همه سرسبزی و طراوت به وجد آومده بودم اومد رسید به یه روستا وسط جنگل خونه های ...
امروز خیلی خوشحالم. فقط یه ذره بیشتر خودمو ابراز میکنم و از اینکه وقتی چ نگران چیزی هست، نیازمو ابراز کنم نمیترسم. اوایل بخاطر یه مسئله پزشکی یه سری ترجیحات غذایی داشتم که چ هم عاشق این بود بگه بابونه این و نمیخوره و بره واسم چیزی که میخوام و اماده کنه. یا چیزی که دوست داشتم برداره بگه بابونه فقط ای ...
شمعِ امشب رو با آرزوی چهار نفریمون فوت کردیم.. امیدوارم این جمعی که حتی لحظه ای اندک خنده روی لبانم مینشانند به هر چی که تو دلشونه برسن و خوشبختیشون رو ببینم و همه.. گفته اند امشب دعای ما اجابت میشود من دعا کردم که در دل ها نباشد حسرتی.. ... بمونه به یادگار از شیفت شبی که گذشت..شیرین گذشت.. ...
در طنینِ زنگهای سالِ نو... آنگاه که زنگها در سکوتِ نقرهایِ شب، پایانِ فصلی و آغازِ فصلی دیگر را بشارت میدهند، دعای من از میانِ شاخسارانِ کاج و دانههای رقصانِ برف به سوی تو پرواز میکند. آرزو میکنم در سالِ پیشِ رو، ساعتهایت نه با ثانیهها، که با «شادیهای بیوقفه» و «سرورِ جاودانه» شمارش شوند ...