بزرگسالی جالب این گونه است. صبح بیدار شدم اولینچیزی که یادم آمد این بود شکست عشقی خوردهام. دوربین جلو را باز کردم و دیدم چشهایم ورم کرده است. خواهرم صدایم کرد بلند شو آمدهاند چوبها را برش بدهند. پس شکست عشقی را عقب زدم و بلند شدم. از چند پست پیش گفتم که در حال تمیزکاریام. کتابخانهام را چیدم. ...
تنها زمانی که برای خودم وقت دارم موقع انجام کار خونه اس و حموم رفتن در واقعه روزمرگی ترین کارهای زندگیم شده تفریحم:) باید توضیح بدم که این خستگی از ناشکری یا کم لطفی به پسرم نیست؟ نه حداقل اینو برای جامعه زنان بچه دار نباید توضیح داد! ...
مدتیه دارم فکر میکنم به اینکه چقدر و کجاها تحمل کردم. دانشجو که بودم، دوبار پیش اومد که توی اتاق خوابگاه اذیت میشدم، چون اغلب آروم، شرمزده و زیادی باملاحظه بودم، راحت طعمه زورگوها میشدم. با ارزشهای اخلاقی افراطگرایانهای که خانواده واسم ایجاد کرده بودن، هر کس بهم بدی میکرد، باز هم از من خوبی میدید ...
دیشب دیگر تمام شد. تمام که میگویم منظورم تمامِ تمام است. چشمهایم را در دوربین سلفی که نگاه کردم، ورم کردهبودند. آخر دیشب با خواندن پیامش، انگار خنجری در قلبم فرو کرده بودند. با این که پیام خداحافظی را اول من داده بودم اما باز هم خداحافظی، خداحافظی است. اخ اخ در ادامه پیام خداحافظی را گذاشتم. بودن ...
یکی- دو ماه پیش در یک روز بارانی منتظر تاکسی بودم.تاکسی ها هیچکدام من را سوار نکردند و مجبور شدم مسیرم را به یک راننده پژو ۴۰۵ که توقف کرده بود و از من می پرسید "کجا می خواهم بروم" بگویم.این ماشین ها چون خیلی مسافر ندارند خودشان توقف می کنند و مسیر را می پرسند و معمولا هم مسیر مسافر را می روند.این ی ...
و کماکان ۳۴ سالگی🌷 ...
دم غروبی فرصتی دست داد تا با جان تنها باشم. یک ساعتی با هم حرف زدیم. از نگرانی ها و دلایل مان در شرایط جدید گفتیم. هر دویمان حق داشتیم. حرف های هم را می فهمیدیم. دلشوره هایمان با هم فرق داشت اما در نهایت به این نتیجه رسیدیم که باز هم صبر کنیم. کار دیگری از دستمان برنمی آمد. من کم طاقم و اصرار دارم ک ...
خدایا خودت میدونی چقدر دارم تلاش میکنم برای خودم و زندگیم و درسام خودت کمکم کن ...
۱۶روز از اولین شب خرداد گذشت، چقد زمان زود میگذره صبح که از سرکار میومدم تو پیاده رو چشمم به یه گوسفند سیاه خورد که درحال فرار بود و یه آقا هم به دنبالش ، صحنه ی جالبی برای صبح روز عید قربان بود هوا دو روزیه کمی خنک تر شده کاش کل تابستون همین طور میموند گفتم تابستون؟ هنوز باورم نشده بهار تموم نشده:) ...
امروز بیدار که شدم، هنوز اثرات جدایی دیشب را حس میکردم. بلند شدم رفتم توی پذیرایی و پدرم را دیدم دراز کشیده است. مثل همیشه رفتم کنارش دراز کشیدم و بغلش کردم. توی دلم با خودم فکر کردم من چقدر خوشبختم که در ۲۶ سالگی هم هنوز میتوانم به خانواده ابراز احساسات کنم. مادرم را در آغوش بگیرم و کنار پدرم بخوا ...