کجاست جایِ رسیدن و پهن کردنِ یک فرش و بی خیال نشستن و گوش دادن به صدایِ شستنِ یک ظرف زیرِ شیرِ مجاور؟ و در کدام بهار درنگ خواهی کرد؟ و سطحِ روح پر از برگِ سبز خواهد شد؟ کجاست سمتِ حیات؟ سهراب سپهری ...
حدود دو ماه دیگه تولد منه و من از الان پلن تولدم رو چیدم. عکسایی که دلم میخواد بگیرم رو انتخاب کردم. حالا تا سالهای پیش تولد برام شوخی بود و این جور بودم که وا حالا تولدته چته. البته عقیدهام این بود که این روز خاصه و تنها روزیه که کلا برای خود آدمه ولی این که از دو ماه پیش برنامه بریزی نداشتم: )) ...
چند روز پیش اومدم حیاط دیدم یه پروانه نزدیک نهال هامون نشسته رفتم جلوتر دیدم بالش شکسته😔 دستم بردم جلوش اومد رو دستم نشست با ترحم گفتم اخی طفلی بالش شکسته حتما میمره.. نمی دونستم چیکارش کنم می خواستم ببرم داخل خونه تا حداقل آخرین لحظه ها طعمه گنجیشک ها نشه.. همون حین من نزدیک درخت بودم دیدم پرواز کر ...
در جوار شمس الشموس انیس النفوس امام مهربانی ها به اتفاق مادر و آبجی ها به جز آبجی کوچیکه نائب الزیاره همه دوستان هستم به یاد همه شما هستم به شرط لیاقت . الهی حال دل همه تون خوب و آرامش در قلبهای پاکتون برقرار و سلامتی و برکت و شادی و ثروت و عاقبت نیکو روزی همه باشه آمییییین. ...
امروز دوستم گفت: برای شکست عشقی، زیادی خوشحالی! این جمله را خواندم. چندین بار خواندم. من برای شکست عشقی زیاد خوشحالم؟ نه واقعاً. من خوشحال نیستم. فقط نمیدانم چکار کنم. دوستش داشتم و دارم اما نمیتوانم جای او تصمیم بگیرم. دیشب بسیار دلتنگ بودم. راستش را بخواهید قرص خوابم را زودتر میخورم که شبها فر ...
قصه آدمهایی که بیمنت دوستت دارند... کاش هیچکس را از محبت کردن پشیمان نکنیم. کاش یادمان نرود که گاهی یک لبخند، یک سؤال ساده، یک پیام بیمقدمه، خودش یک دنیا محبت است. آدمها همیشه با هیاهو دوست داشتنشان را جار نمیزنند؛ بعضیها بلد نیستند «دوستت دارم» را بگویند، اما در سکوت، در سایهسار توجههای ر ...
1. با هر ماشین حسابی که حساب می کنم پول رفتن به ژاپن برایم جور نمی شود.تازه من روی مبلغ صد میلیون حساب کرده بودم و جور در نمی آمد و بعد سارا کف پولی که لازم داریم را نفری دویست اعلام کرد.دویست را که شنیدم گفتم: - دویست اصلا برام ممکن نیست.من بیخیال میشم. - حالا خیلی هم بیخیال نشو.تو دو تا کلیه داری! ...
هیولا دفتر و کیف روی صندلی رو برمیداره میذاره یه گوشه و میشینه روی صندلی میگه "من که گفتم قضیه پروندهها رو به هیچکس نگو" سرمو به معنی "دیگه گفتم دیگه.. چیکار کنم..؟" تکون میدم و همینطوری که به یه نقطه خیره شده میگه "حالا خیلی عصبانی شد؟" بهش میگم "گمونم آره" یکم که هر دو ساکت شدیم میگم "فکر کنم بهت ...
تصمیم گرفتم صادقانه بنویسم و یه جا بتونم خودم باشم. این چند روز خیلی با خدا بحث داشتم سر چیزایی که تقریبا برای هر بحث تکراریه ولی نمیشه ازشون حرف نزد. انگار تو هر بحث زنده میشن دوباره. امروز اتفاق قشنگی افتاد. تقریبا از سر عصر بود که هوا رفت تو هم. احتمال بارش برای روز های دیگه بود. دلم گرفت و تو تر ...
مدت ها بود از دوست وبلاگی خبر نیست.. نه وبلاگش نه سایر پیام رسان ها.. آخرین حرفش این بود درس می خونم فرصت ندارم.. اما حقیقت اینکه هرچقدر هم سرت شلوغ باش فرصت یه سلام کردن داری مسئله اینکه نخواستی.. با اینکه من هربار بش کامنت دادم.. الان وبش بودم از جایی عکس گرفته بود که من مدت ها می خواستم اینجا روپ ...