نمیدونم این روزا اگر کسی ازم بپرسه چه احساسی چی جوابی باید بدم؟ پسر شیرین و عزیزه برام از اونور بسیار بهونه گیر و جیغ جیغو انقد جیغ میزنه که گوشام درد میگیره همش بهم می‌چسبه و به شدت وابسته به شیر شده یعنی من هر غلطی که برای خوابش کرده بودم و هر روتینی داشتم بهم ریخته دقیقا از روزی که مریض شد و احسا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

داشتن مُدرس خوب همه ماجرا که نه ولی نصف ماجراست 🫡 وقتی تو اوج نامیدی دستمو گذاشتم تو دستش تا کمکم کنه پیشرفت کنم مطمئن بودم خواهدشد شاید دیرتر ولی خواهد شد. وچقدر خو‌شحالم بابت بودنش. بمونه برامون. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

به معنای واقعی به کسایی که: پوست صاف و بی عیب، بابای پولدار، خانواده حمایت کننده، خانواده روشن فکر، لباس های برند، آخرین مدل ایفون، زندگی مرفه و بی دغدغه، خوشی بدون تلاش و پارگی، زندگی و رژیم غذایی کامل، خونه و زندگی پینترستی و لاکچری، هر چیزی که بخوان، مهاجرت موفق، یه زندگی آروم توی یه کشور اروپایی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دیشب فیلم (( شب‌های روشن)) رو تا نصفه دیدم. قبلاً فکر می‌کردم به آقای توی فیلم شبیه‌ترم ولی حالا فهمیدم من دختر توی فیلمم. دوست داشتن رو حس کردم و براش قدم برداشتم. دیشب کمی ناراحت شدم. فیلم انگار داستان خود من بود با تغییراتی. یک جایی هانیه توسلی گفت: من و تو اگر الان از هم جدا شیم، محبت و احتراممو ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

من یه موزیک شاد گذاشتم تو حال خودم باهاش می رقصیدم:) داداشم اومده درحیاط روباز کرده اومده داخل من متوجه نشده بودم اومده تو اتاق با تعجب بسم الله گویان میگه ببین چقدر توت چیدم.. اون سطل کوچیکه برا خودمون بقیع می خوام ببرم برای دوستان. داداشی که به فکر همه اس داداش نیس عسلههه تقسیم کردم برای خونه دادا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

رسیدم، اما این بدترین سفرم با اتوبوس بود. از این به بعد پای پیاده برمیگردم ولی سوار چنین اتوبوسی نمیشم. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

ساعت نزدیک چهار عصر بود، آفتاب نیمه‌تیر، مثل آتش می‌تابید روی آسفالتِ داغِ خیابان. مانا دستش پر بود: یک کیسه پوشک بزرگ، داروهای مادرشوهرش و بطری آب معدنی. کنار او، همسرش با قدم‌هایی تندتر راه می‌رفت و هرازگاهی نگاه نگرانش را به ساعت می‌انداخت. هنوز باید می‌رسیدند خانه، به حرف‌های مادرشوهرش گوش می‌دا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

گمونم باید برای سالم رسیدنمون نذر کنم. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دیگه به چند شکل متفاوت یه مقدمه برای نوشتن از تو رو شروع کنم؟ تیتر خودش گواه همه چیزه... اما دیشب وقتی بیداریم باخت، تو باز من رو بردی... نشسته بودیم توی مترو، تو میخندیدی، بهم نگاه میکردی، بهت نگاه کردم و گفتم یه فرصت دیگه بهم بده. باشه؟ چشمات گفتن باشه، دستات بغلم کردن، و مخلوطی از بوی موهات و شال ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

زمستونش انقدر همه‌جا رو گرم می‌کنن که باید لباس تابستونی بپوشی، تابستونشم انقدر سرد که باید لباس زمستونی تنت کنی. روا نیست به خدا. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید