آخر شب است و من کم‌کم به خواب میروم. دلم‌ می‌خواهد احساسات این روزهایم را ثبت کنم. جالب است بعداً بخوانم و بدانم چه راهی را طی کرده‌ام. امروز کمتر دلتنگ بودم. دلتنگی جزئی از من شده است و دارم به عنوان عضویی از بدنم با او کنار می‌آیم. همچنان دلگیر یا دلخور هستم. همین دلخور بودن مرا مجاب کرده است که پ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

به خواهرم میگم: تازه ما جای خوب تاریخ ایستادیم. میگه: اما جغرافیامون بده. چه فایده. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

خدا رو شکر برای این شب ها که دلمون رو به یاد ارباب و سید و سالارمون سبک میشه .تمام اشکها رو نگه داشته بودم برای این شبها .خدایا پناهمون باش،و قلب های آزرده هموطنانم رو تسکین بده ؛روح شهیدانمان رو شاد و مدافعان کشورمون رو سلامت بدار .خدایا ما رو کمتر از آنی به خودمان واگذار نکن.آمین ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دیروز فکر می‌کردم از شدت دلتنگی شرحه شرحه خواهم شد. هزاران بار تا پیام دادن رفتم ولی پیامی ندادم. هر چه فکر کردم دیدم من دلگیرم و دارم مووآن میکنم بروم‌ چه بگویم؟ وقتی خودم درخواست کردم پیام ندهد؟ وقتی هر دو به این نتیجه رسیدیم نصفه بودن به درد نمیخورد؟ وقتی من دلشکسته‌ام؟ هیچ فایده‌ای نداشت پیام دا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

نیمه شب است روی صندلی تراس خانه دراز کشیده‌ام.همایون میخواند «ندیدی جانم از غم ناشکیباست» دو روز است که اینجا رسوب کرده‌ام،روی همین صندلی روی همین تراس…دو روز است که تن تب دار و چشم های سنگین را انداخته ام روی صندلی همین تراس...بیرون مردم در حال رفت و امدن و من اینجا تا گردن مشروب خورده ام و انگار پ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

شب آخر جنگ گفتم دلم میخواد برگردم به همون روزهای معمولی و عادیِ قبل صبحش که بیدار شدم تا به خونه بیام ، تمام همکاران جلوی تلویزیون جمع شده بودند و خبر از آتش بس میدادند روزهای جنگ هر چند کوتاه ولی سخت بود شبهایی که خونه تنها بودم ، نه اینجایی بود که بنویسم و نه کسی بود که حرف بزنم و نگرانی هامو خالی ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

چ ۳ بار سعی کرد ازم جدا بشه و نتونست. من هم هربار پذبرفتمش. نه رفتنش زشته نه برگشتش. یه آدم لوتی و جنتلمن. کسی که عمیقه، ته دلش مدت هاس پیش کسی گیره ولی انقدر قشنگ عشق میورزه که آدم دلش بخواد خودشو گول بزنه و فراموش کنه که ته رابطه باهاش هیچی نیس. به اندازه کافی از کنارش بودن لذت بردم. شاید وقتشه هر ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

اولین باری که رفتم تراپی رو خیلی خوب یادمه... 1 مرداد ماه همون سالی که رفتی، صبح سه شنبه ساعت 10، یهو خودمو دیدم که کوله مو بغل کردم و نشستم روی مبل های سفید و سبز مطب تراپی، دور تا دورم گلدون چیده شده بود، رنگ بندی دیوارا هم مثل رنگ مبل ها سفید و سبز بود، خیره شده بودم به درهای رو به روم که کدوم یک ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

1404/04/03 دیشب زنگ زد ساعت ۲۰:۳۳ و من بودمو لرزه تمام وجودم، من بودمو عشقی که با تمام تلاشم واسه پنهان کردنش دوباره عیان شد من بودمو قلبی که فریاد دوست دارمش گوش دنیارو کر کرده بود و چقدررر سخت بود که جواب بدمو سرد باشم جواب بدمو جوری باشم که ناراحتم از تماسش برای همینم جواب دادمو خیلی معمولی جواب ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

سایه جنگ که کم شد، به زندگی برگشتم. بارها در این بین از خودم تشکر کردم که با درمان به موقع اضطراب خودم را در چاهی بی‌‌انتها ننداختم. این روزها را دوست دارم‌. آرام هستم و ساکت. بیشتر از هر زمان دیگر، ساعت‌هایی را تنها و با خودم طی می‌کنم. مسیر زندگی‌ام را بررسی می‌کنم، گاهی هم در آینده و حال می‌روم. ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید