زندگیام تقریباً نظم مورد نظر را پیدا کردهاست. میدانم صبحها که بیدار میشوم باید چکار کنم، حتی میدانم ظهرها بهتر است چند ساعت بخوابم و قرص خوابم را چه ساعتی بخورم بهتر نتیجه میگیرم. میبینید؟ همه چیز روی برنامه است. من هم خوبم. اگر بگردیم در سلولبه سلولم، آخِر میبینیم که من خوبم. دیشب دلتنگ بو ...
او در سکوتی عمیق غرق بود، جایی که حرفهای ناگفتهاش تبدیل به دردهای تلخی شده بودند. در هر نگاه و هر لبخند، غمی پنهان داشت که کسی نمیدید. زندگیاش پر از حسرت و فرصتهایی بود که از دست داده بود. او یاد گرفته بود که تنها خودش میتواند به این سکوت پایان دهد، اما هنوز نمیدانست چگونه باید شروع کند . مان ...
امروز بیشترین تایم ممکن رو اینستا بودم 😤 منی که نهایتا 20 دقیقه می رفتم دارم فکر می کنم خواننده ها نویسنده ها کارگردان ها تقریبا این سه دسته بیشترین تاثیر روی ناخودآگاه ما می تونن بذارن.. یه اهنگ میای گوش بدی اینقدررررررر غمگین حالت بد میشه میای فیلم می بینی یه خانم با چنتا بچه فقیر یه شوهر عنتر که ...
در وصف 30 تیر هزار و یک خاطره میتونم تعریف کنم. اما اونقد حالم بده اصلا حال نوشتن ندارم. فقط اومدم بنویسم که: " اونی که میگفت بیا هر اتفاقی هم که افتاد 30 تیر رو یادمون نره " الان دو ساله همه چیو یادش رفته... ...
ازم می پرسن چیکار می کنی جوش نمی زنه صورتت؟ چی میزنی؟ والا من خیلی به کشیدن چیزی به صورت اعتقاد ندارم یه گزینه اس به اسم هر چیزی نخور انگشت مبارکت بفشار روی این دکمه هرچی دیدی کوفت ننما خود به خود صورتت اوکی میشه 🙂 پوست حوصله می خواد همین. *من ازت خاطره دارم توی قلبم ❤️ ...
امروز ماه تیرم رو ارزیابی کردم نقطه قوتش ۳ کیلو کاهش وزنم بود هرچند که خیلی جست و گریخته ورزش میکردم و کالری شماری میکردم اما نتیجه خوب بود یه سری اصلاحات انجام دادم یه جاهایی شل تر گرفتم یه جاهایی سخت تر تا هدفم قابل دستیابی تر باشه نقطه ضعفمم بحث با همسرم .. یه چیزایی تو ذهنم هست که بعد از چندین و ...
آه جانانا دل امروز شاهد ماجرای بدی بودم … چه صحنهی تلخی رو دیدم … هوای داغ، ظهر خیابان معلم، و مردی که به جای نالهی درون، فریاد بیرون میکشد … یک دیوانه، یا شاید مجنونی که دنیا، گوشِ شنیدن دردش را نداشته … و بعد، خشونتی که مثل پتک فرود میآید، نه برای دفاع، بلکه برای خاموش کردنِ صدایی که هیچکس نخ ...
آه جانانا دل امروز شاهد ماجرای بدی بودم… چه صحنهی تلخی رو دیدم… هوای داغ، ظهر خیابان معلم، و مردی که به جای نالهی درون، فریاد بیرون میکشد… یک دیوانه، یا شاید مجنونی که دنیا، گوشِ شنیدن دردش را نداشته… و بعد، خشونتی که مثل پتک فرود میآید، نه برای دفاع، بلکه برای خاموش کردنِ صدایی که هیچکس نخواست ...
پست دیروز رو بایگانی کردم مرسی از دوستان عزیزم حرفهاتون جالب بود مخصوصا خانم دکتر عزیز که دقیق متوجه علت مشکل شد مرسی ازتون. اومدم چند تا مطلب بنویسم بعنوان خاطره بمونه. چند وقت پیش یه پاکت شیر تو یخچال مونده بود که درش باز شده بود اما مقدارخیلی کمی ازش مصرف شده بود و ۵رور گذشته بود خوب میدونید که ا ...
بعد از خوردن قیمه بادمجون دستپخت مامان ، خودمو روی تخت پرت کردم تا شبکاری و نخوابیدنِ دیشب رو با یه خواب بعداز ظهر جبران کنم اینبار هم یک هفته خونه ام ، هفت روزه ولی انقدر سریع میگذره که انگار فقط دو روز بود برنامه خاصی برای مرخصیم ندارم و فقط امیدوارم این چند روز بتونم کمیدرس بخونم نا امیدوار همه ...