ادامه انعکاس درد 1 مانی چیزی نگفت. نگاهش به عکس شکسته بود. قاب، درست از وسط صورت او ترک خورده بود. « خستهام، مامان...» صدای مانی، شکستهتر از قاب عکس بود. مادر فقط نگاهش کرد. نه نصیحتی، نه توبیخی. تنها چشمانش پر از اشک شد و همانجا، در سکوتی تلخ، دستی بر موهای پسرش کشید. برای اولین بار، مانی نه عقب ...
همه چیز داشت خوب پیش میرفت. صبح زود بیدار شده بودم، صبحانهی خوبی خورده بودم، به خانه و زندگی رسیده بودم، دوره آموزشیام را پیش برده بودم، اندکی مجازگَردی کرده بودم، ناهار مفیدی خورده بودم و نشسته بودم پای مدل کردن طرحها و آزمایش کردنشان. اما خیلی کاری از پیش نبرده بودم که مهمان نخواندهای از راه ...
خیلی خسته ام... امروز تلاشم خیلی کمتر از روزهای دیگه بود..بابتش ناراحتم...تلاش کردن که حس و حالی نیست...یک پروژه مستمره..حتی با حال بدم باید تلاش کرد...من امروز تلاشم کم بود...و فردا تکرارش نمی کنم ...
از دیروز به شدت آشفتهام. آشفته که میگویم بینظمترین حالت ذهنی بخوانید. انگار که من شدهبودم تنبلترین شاگرد دنیا! نه فقط در درس خواندن در همهی کارها و چقدر حس بد داشتم. همه چیز برایم سخت بود. احساس میکردم دانشآموز دبستانی هستم که آخر شب یادش آمده فردا املا دارد و برگه املا نخریده است یا نمید ...
محیط کارم خیلی پر تنش و پر اضطرابه از نظر روحی خیلی دارم بگا میرم وقتی برمیگردم خونه ، حوصله انجام کارای دیگه رو ندارم و وقتی کارای مورد علاقه م رو انجام نمیدم خیلی حالم بد میشه .. کاش میشد بدون دغدغه مالی ، میرفتم واسه خودم زندگی میکردم کاش زودتر پایان نامه م تموم میشد . ...
چنان افتاده ام در سراشیبی بدشانسی که مسلمان نشنود کافر نبیند.در مورد جر و بحث با روسا و عدم قبول پست پیشنهادی مدیر پفیوز نوشته بودم قبلا.بعد فک کن چی؟ رفته است چنان ابلاغی برایم زده است که دود از کله معاونینش هم بلند شده است چه برسد به من.من؟ واقعیت ته قلبم را بنویسم؟ اصلا برایم مهم نیست.وجدانا کسی ...
بدجور دلمو شکنود با حرفش ولی بغضی نشدم فقط یه بار دیگه عمیقا شکستم. دارم فکر می کنم خدا واقعا عادل؟ منکه میگم هست ولی نه برای همه ...
میگویند مجردها خوشبختترند. فکر میکنند تنهاییشان، آزادی است؛ سکوت خانهشان، آرامش؛ و نبودنِ کسی در کنارشان، انتخابی از سر رفاه. دست میزنند و هورا میکشند برای لبخندهای از دور؛ برای عکسهایی که بیکسی را فریاد نمیزنند، برای زندگیای که زخمهایش زیر پوست مانده . اما کسی نمیپرسد آنها شبها با چه ...
بیشتر وقتای آزادم کنار چ میگذره. دارم سعی میکنم دوستای جدید هم پیدا کنم. ینفر از محل کارم، ینفر هم از کارگاه هایی که رفتم... در عوض دوتا از دوستامو گذاشتم کنار. یعنی بزور نگهشون داشته بودم انگار چون تمایلشون به بودن کنار من کم بود. بهرحال در حال حاضر احساس تنهایی نمیکنم. امروز چ گفت باهم نریم بیرون ...
چه طلوع خنکی صورتم را نوازش میکند. ...