ای که دلتنگ تر از ابر بهاری با من بخت یارم شده و باز تو یاری با من دوستت دارم اگر هیچ نمی دانی تو وقت آن است که یکریز بباری با من آسمان در قفسی تنگ نمی گنجد ، یا نکند که صنمی هیچ نداری ، با من چشم در چشم من اندوخته ای دنیا را ... داری امروز سراسیمه چه کاری با من پشت پا می زنی و می کشی ام پیش به دست ...
و... طبق روالِ هر سال ، یازدهمین روزِ زمستان برای منه... یادم نمیاد از چند سالگی دیگه برای تولدم خوشحال نبودم.. کاش یادم نمی آورد یک سال دیگه از عمرم گذشت.. ... ۲۵ سالگی رو با همه چیزش، با همه ی اتفاقات و آدماش ، جاگذاشتم پشت این ساعت صفر... ...
آدم اگر چه میوه ی ممنوعه چیده است خیری به هیچ وجه پس از آن ندیده است شاید بهانه است که انسان رو سیاه با یک فریب پرده ی عصمت دریده است شیطان کجاست غیر همین عشق ناگزیر عشقی که با جنون به تفاهم رسیده است حتمن خدا برای گرفتاری بشر در دام پهن عشق مرا آفریده است مجنون تر از شمایل بید است روی من بیهوده نیس ...
از شدت دندون درد دارم جان به جان آفرین تسلیم میکنم... الان فقط همین و کم داشتم به حدی دندونم درد میکنه که درد به فک و گردنم هم زده... این لعنتی باید میذاشت همین الان یقهی من و میگرفت؟! همین الان که من مسکن هم نمیتونم بخورم؟! خدایا من الان بشینم گریه کنم معدهام درد میگیره، گریه نکنم دندونم درد ...
کلید می اندازم و در خانه را باز میکنم. خودم را پرت میکنم روی کاناپه. هیچ توانی برای هیچ کاری ندارم. برای چند دقیقه فقط زل میزنم به سقف. بعد، گوشی ام را درمی آورم، دو تا پیام. بهار نوشته:« شهاب، من رفتم سر خاک مامانم ،بعدش هم میرم یکی دو روز پیش بابا بمونم. غذا برات رو گاز گذاشتم.» بابا برایم نوشته ک ...
چند وقتی هست کمتر با چ وقت میگذرونم. تقریبا همشون هم از سمت اون نشد. مریض شد، مهمون اومد واسشون... نشد. یه فاصله ای حس میکنم که میترسونتم، اضطراب میگیرم از این فاصله. هنوز بهم میگه دوستم داره و عاشقمه اما کنار من کم حرفه، سرش تو گوشیه یا خوابه... باید زندگیم و جدی تر بگیرم. باشگاه ثبت نام کنم، درس و ...
پسرک رو آوردم ارایشگاه و توفیق اجباری شده که قدری بشینم. فردا مهمون دارم و از صبح مشغولم به شیشه پاک کردن ، دیوارای نقاشی شده توسط بچه ها رو دستمال کشیدن و نظافت ناتموم ِ یه خونه ی بچه دار به تنهایی و بدون هیچ کمکی. به این فکر میکنم که تا کِی قراره بیام و تو آرایشگاه مردونه بشینم برای پسرک، برای کار ...
اولین باری که رفتم اعتکاف 12 ساله بودم.. دیگه قسمت نشد برم ولی تا جایی که میشد این سه روز رو توی خونه روزه می گرفتم امسال دلم هوایی شد که برم اعتکاف اما بعید برسم، تازه روز دومم.. بعید تا اون زمان تموم بشه. مکنه می دونم این بهانه اس اصلا 4 روز جلو افتادم دیگه واضح تر از این نمی شد بهم بگه که قسمت نی ...
دیگه از چص ناله نوشتن خسته م . از اینکه چرا ناامید نمی شم ؟ اینکه چرا این دندون خراب رو نمیکنم نمیندازم دور و همش فکر میکنم خوب شده و باز بهم نیش میزنه و باز من تا مغز استخونم تیر میکشه و باز شب تا صب رو مبل میخوابم بیدار میشم سیگاری که ترک کرده بودم میکشم و گریه میکنم و میام سرکار و یهو گریه م میگی ...
بغل کن مرا نه برای آرام شدنِ من، برای آرام شدنِ جهانِ کوچکی که در سینهام بیقرار میتپد. بغل کن مرا جوری که شانههایم یادشان بیاید پناه یعنی چه، و قلبم بفهمد هنوز جایی هست که میشود نفس را بیترس کشید. بغل کن مرا وقتی حرفی ندارم، وقتی خستهام از قوی بودن، وقتی زن بودنم دلِ نوازش میخواهد نه قضاوت. ...