صبح که از خانه بیرون رفتم، نگاهی به کوچه انداختم؛ همان کوچهای که روزی با دوستانم بازی میکردم، پر از صدای خنده و شادی بود، اما حالا سکوت سنگینی رویش نشسته بود. انگار حتی دیوارها هم فهمیده بودند چیزی در این خانه مرده است. مرد تعمیرکار، همان مردی که بیست سال از من بزرگتر بود، مرا منتظر گذاشته بود. و ...
باران که میآید، دنیا کمی آهستهتر نفس میکشد. صدایِ برخوردِ قطرهها به شیشه مثل ورقزدنِ دفترچهای است که سالها بسته مانده بود — صفحهها پر از خطخطیهای خاطرهاند. بعضی قطرهها دستِ نوازش به شقیقهات میکشند؛ بعضیشان، انگار، کلیدِ قفلِ درِ خاطرهای را پیدا میکنند و آن را باز میکنند . باران آد ...
روزِ سخت، ظهرِ مضطرب و شبِ باصفایی بود عزیزان. ...
سه شنبه شروع مدارسه! دوباره اون روزهایی که نمیدونم چجور شب میشه داره از راه میرسه! چقدر گنگ و گیجم! نمیتونم تو مسیر قرار بگیرم! فقط دارم گیج میزنم و میگردم ... از شنبه، از اول تابستون، از اول مرداد، از ۲۰ ام، هیچکدوم از این تاریخا نتونست به زندگیم نظم بده... حالا امیدم به اول مهر... کاش این ماه بارد ...
از این که توی خونه نقش صلحدهنده یا آرامکننده اوضاع رو دارم بیزارم. امروز مامانم یک کاری کرد که واقعا عاقلانه نبود. هر جور نگاه میکردی عاقلانه نبود و منم مطمئن بودم عاقلانه نیست اما انجامش داده بود و خواهر بزرگتریم به شدت داشت مامانم رو سرزنش میکرد. یک لحظه برگشتم به تمام خاطرات و کار خرابیهام کرد ...
دیوارهای تالار اصلیِ قلعه سیاه از نو رنگ شدند و مشعلهایی نو به فاصله یک متر و سی و سه سانتی متر از هم روی دیوارها نصب شدند. سر میزِ درازی بانوی طلایی پوش با یه لباس طلایی رنگ که با کفش و موهاش سته ایستاده و سمت چپش شاه سیاه، سمت راستش بانوی قرمز پوش، کنار بانوی قرمز پوش، علی، کنار شاه سیاه، هیولا ن ...
بسم الله بیشتر از اینکه درست نشدن انتقالی اذیتمکنه این سوال جواب های مامان بابام اذیتم میکنه... عین یک جراحت ریزه که یکم میسوزه اما هی نمک بریز هی نمک بریز...هی نمک بریز .. قصدشون خیره ها اگر نبود انقد بخاطر من پا نمیشدن بیان... زحمت میکشن لطف میکنند من میفهمم اینو اما کاش یکم مثبت تر یا بیخیال تر ...
آرام و بیصدا موهایم را زیر روسری گلگلیام میپوشانم و سینیِ بستنی را جلوی خانم گل میگیرم. نگاهش، مثل همیشه، زیرچشمی و تلخ است. با صدای نازکی میگوید : - من چیزهای شیرین نمیخورم، هیکلم بهم میخوره ! مادرم تند به پشت دستش میزند و یک قدم عقب میرود، انگار من بار اضافیای هستم که طاقتشان را میبرد ...
آرام و بیصدا موهایم را زیر روسری گلگلیام میپوشانم و سینیِ بستنی را جلوی خانم گل میگیرم. نگاهش، مثل همیشه، زیرچشمی و تلخ است. با صدای نازکی میگوید: - من چیزهای شیرین نمیخورم، هیکلم بهم میخوره! مادرم تند به پشت دستش میزند و یک قدم عقب میرود، انگار من بار اضافیای هستم که طاقتشان را میبرد. ...
دیشب یکی از بهترین دقایق زندگی مو تجربه کردم خیییییلی اجرای خوبی داشتم نه سوتی دادم ، نه استرس داشتم ، پر از حس خوب بودم ، پر از هیجان ، پر از آرامش ، عشق کردم عشق .... بهترین اتفاق شهریورماه ۱۴۰۴ دیشب بود ،، نمیدونم به خاطر قرص های آرامبخش بود که خوردم یا ب خاطر حس خوبی که از استادم گرفتم ولی خیلی ...