این یک‌شنبه یک استراحت حسابی کردم. مدارس ابتدایی غیرحضوری بود اما دانشگاه‌ها حضوری. برای همین همسر موند پیش بچه‌ها و من رفتم دانشگاه. بهش گفتم ظهری بچه‌ها رو ببره پیش مامان تا من برگردم خونه و بشینم پای کار اصلاحات مقاله‌ام. بلکه یه تمرکز اساسی کنم و تموم بشه. وقتی برگشتم خونه، تو آشپزخونه یه کوه ظر ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

زمانی که حسی برای نوشتن تون نمیاد چیکار میکنید؟ من الان توی همین موقعیتم. دلم میخواد بنویسم. یه چیزی اینجا ثبت کنم  اما نمیدونم چی شاید چون تعداد اتفاقایی که میفته زیاده  ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بعد اون دعوای شدید با اون کسی که حسابی دوستش دارم بالای آخرین پله های خوابگاه نشسته بودم و تا جایی که چشم هام توان داشتن گریه کردم. هم تاریک بود هم خلوت؛ واسه زانوی غم بغل گرفتن زیادی دنج و خوب بود. یکم که گذشت یکی از دخترای گروه تئاتر که برحسب تصادف اتاقش توی طبقه ماست اومد بالا و اونجا نشست. انگار ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

  قبلا خیال میکردم که خوشبختی جامی ست  که در دست بدها پر است و در دست خوب ها ترک خورده گویی که انگار همیشه خوبی در دل یک شیب پنهان اتفاق می افتد  اما حال می فهمم که خوشبختی نه پیاله ای ست که پر میشود و نه دستی که چیزی را می گیرد خوشبختی یک هذیان آرام است ترکیبی از  نیاز های هر فصل یک روح که هر کس آن ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

در وحشت به سر می برم  از یک سو شادی عمیق و آرامش بی سابقه و خوشبختی بسیار بسیار بزرگتر از ظرفیت  لیاقت و استحقاقش را که ندارم هیچ ...ظرفیتش را هم ندارم  تازه باید این همه را سرمایه گذاری کنم و تو فکر کن که من بلد باشم هرگز.... از یک سو اندوه  واقعی و تاسف یاس آور بابت اشتباهات بسیار بسیار بسیار بزرگ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

بعد از اینکه برای روزهای نیومده چیکه چیکه غصه خوردم، ناگهان احساس ناامیدی زیادی کردم. با خودم گفتم: تقلا تا کی!؟  مامان و بابا پنج‌شنبه اومدند خونمون. پرسیدند رو به راه نیستی؟ گفتم کسالت روانی دارم. مامان با صدای لرزون گفت: به خاطر سفر ما؟  نزدیک بود سر سفره گریه‌مون بگیره. گفتم هم اون، هم چیزای دیگ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

این متن، انسجام چندانی نداره. یه سری حرف‌ها و افکار پراکنده‌ست راجع به آشپزی که دوست داشتم ثبت کنم. هفتۀ پیش که با اون بنده خدا راجع به کارِ خونه و آشپزی صحبت می‌کردم، برداشتش این بود که من این کارها رو انجام نمی‌دم و دوست ندارم. برداشتشو تصحیح کردم و گفتم اتفاقاً دوست دارم و انجام می‌دم، ولی نه برا ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

گاهی فکر می کنم درون یک برنامه با تنظیم دقیق راه می روم. برنامه تعیین می کند که کدام کتاب را از کدام قفسه بکشم بیرون کی و دقیقا بعد کدام کتاب و قبل کدام یکی ... برنامه دقیق، کاری می کند که فکرم از سوالها پر شود و بعد راهی نشان می دهد که جوابها را به دست بیاورم. با نیروی تفکر خودم هم به دست بیاورم . ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

دیروز، هم باید فرهنگستان می‌بودم، هم به‌خاطر آلودگی هوا کلاسا مجازی بود و کلاس داشتم. تصمیمی که اتخاذ کردم گرفتنِ امتحان بود. سه سری سؤال برای پایۀ دهم و یازدهم و دوازدهم طراحی کردم و پی‌دی‌افشو با لینک پاسخنامه‌ای که تو گول‌فرم طراحی کرده بودم گذاشتم تو گروه. این‌جوری هم به کارهای خودم رسیدم هم درس ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید

امیدوارم تو زندگی بعدی...؟ ...

تعداد لایک‌ها
لطفا وارد شوید
دنبال کردن
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید
لطفا وارد شوید