اورن مانینه . 오랜만이네 یه عالم سریال نگا کردم ولی حوصله نداشتم پستشونو بذارم . نسبت به اینکه اینجا فعالیت کنم انگیزه ای ندارم . شایدم علاقه . اینطورم نیست که جای دیگه بخام بازم همین منوال رو ادامه بدم . کلا از فضای رقابتی و سمی اینستا که ذهلم میره . اینجاام خودمو جر بدم بیشتر از 30.40 نفر خاننده ندا ...
امروز آخرین روزیه که اومدم شرکت، در اصل آخرین روز کارمه ۳۰ ام بود که اطلاع دادم من تا اخر هفته میام در مورد شاغل بودن خب واقعا تجربه جالبی بود :> دیگه کم کم باید برای دانشگاه آماده شم یه ماه تقریبا خالی دارم که چند بخش میشه تولد دوستمه و کلی باهم پلن داریم، خریدای دانشگاه، بهبود بخشیدن به زبانم، ...
ظاهرا یک تصوری از من شکل گرفته... اینکه من مادری کردن رو دوست ندارم یا باهاش حال نمیکنم! من الان در مقام دفاع از خودم نمیخوام بربیام. من یه مامانی هستم که به دخترام بد و بیراههای من درآوردی خودم رو میگم. مثلا «کودن السلطنه» یا «مغز فندقی» یا «خل مشنگای من» یا وقتی میخوام هجو کنم میگم «استاد! ...
کدوم خزون خوش آواز ♥︎ تو رو صدا کرد ای عاشق ♥︎ که پر کشیدی بی پروا ♥︎ به جستجوی شقایق کنار ما باش که محزون ♥︎ به انتظار بهاریم ♥︎ کنار ما باش که با هم ♥︎ خورشید و بیرون بیاریم هزار پرنده مثل تو عاشق ♥︎ گذشتن از شب به نیت روز ♥︎ رفتن و رفتن صادق و ساده ♥︎ نیامدن باز اما تا امروز خدا ...
یه ویدئو قدیمی هست از حسین مهری که توانایی گریه کردنش حین جوک گفتن رو به رخ میکشه. سرچکنید: «بازیگر کسیه که موقع جوک گفتن هم بتونه گریه کنه!» میاد براتون. امروز اول دیماه برام پیامک واریز دو میلیون پول به حسابم اومد. مثل حسین مهری اشکم در اومد. تو مترو، سر کلاس، تو اسنپ به این دو تومن فکر کردم و ...
دیدم بیان یه ذره خلوت شده، خب امیدوارم که همهتون در جمع خانواده باشید. الحمدلله اهالی بیان همه اهل خانوادهاند. ولی اومدم بگم: دوستان فکر نکنید من مطلب نمینویسمها! درجریان باشید از دیشب تا الان سه تا مطلب نوشتم ولی نتونستم اینجا منتشرشون کنم. چرا؟ چون یه نامحرم اینجا رو میخونه که خیلی ازش دلگیر ...
دوش با من گفت پنهان کاردانی تیزهوشوز شما پنهان نشاید کرد سر می فروشگفت آسان گیر بر خود کارها کز روی طبعسخت میگردد جهان بر مردمان سختکوشوان گهم در داد جامی کز فروغش بر فلکزهره در رقص آمد و بربط زنان میگفت نوشبا دل خونین لب خندان بیاور همچو جامنی گرت زخمی رسد آیی چو چنگ اندر خروشتا نگردی آشنا زین پ ...
قوانین سادست نمیتونی دروغ بگی نمیتونی فرار کنی و خوب میدونی نباید قوانینو زیر پا بذاری u wanna join us و چقدر میتونه ترسناک باشه وقتی نقابی به صورت نداری لبخند بزن :) ...
مشغول یکی از بازیهای مزرعهداری بودم که ناگهان کسی از جانب راستم که مشغول تماشای مزرعهام بود گفت: این چیه جلو مزرعهت این همه شلوغ کردی، اصلا هم قشنگ نیست. چند دقیقهای گذشت، آنگاه شخص دیگری آمد از جانب چپم باز مزرعه را دید و گفت: چقدر شلوغ است! آن شب تمام شد، من خوابیدم، دوش وقت سحر از غصه نجاتم ...
دلم برای وبلاگم تنگ شده. اما الان اینجا مینویسم چون هیچ جای دیگهای نمیتونم این چیزها رو بنویسم. به هر حال جایی که خونهی کلمات من از پونزده سالگیه باید این چیزها رو هم بدونه. سوارِ بیآرتیای هستم که ولیعصر رو میره بالا و این گذرِ مورد علاقهم توی این شهره. امروز توی برف راه رفتم، بین آدمها د ...