غمم میگیره که #گریه_قلم ها و چشم نواز ها و چالش هام رفتن صفحه های خیلی عقب...:) ...
انگار مثل یک قانون نانوشتهس، مثل یک اصل؛ اینکه تمام سرخوردگیها و سکوتها را به آغوش وبلاگ بیاوریم. مثل فکر کردن زیر پتو، مثل خیره شدن به خیابان و حرکت آدمها و ماشینها وقتی سرت را به پنجرهی ماشین تکیه دادهای، مثل تصاویر بیربط و دور و نزدیک، وقتی چشمهایت را زیر دوش بستهای؛ انگار همانقدر ناخو ...
جدا از همه تلخی ها و تاریکی های که هست و جدا از هر جناح و طرفی میبینم تو این عصر و زمان ادم ها خیلی وحشتناک شدن خیلی ادمها به خاطر بقا حاضرن همو بخورن دیگه انسانیت الان خیلی بی معنیه خیلیییییی و این از همه منو وحشت زده تر کرده مگه این دنیای لعنتی چی داره که ادم شرفشو بزاره زیرپاش؟ این پول چه ...
۱- این روزا به صورت کامل درگیر پروژه «مدرسه تلویزیونی» بودم. برنامه ای که ساعتها روزها و هفته ها درگیرش بودیم و با این وضعیت قطعی اینترنت بدتر هم شد. فایلهای چند گیگی رو مجبور بودیم برای وزارت ارسال کنیم و واقعا سخت بود. اما شد. مثل اینکه از فردا هم این قضیه مدرسه تلویزونی در تلویزیون هم پخش میشه. ...
وقتی لوسی و لاکوود از اون طرف زنجیره رد شدن فکر می کردن برگشتن به جنگل ولی غافل از اینکه اونجا دنیای مردگان بود، روستا همون روستا بود درخت ها، چمن و خونه ها همه چیز سر جای خودش بود ولی لاکوود یه حس عجیبی داشت، هوا خیلی سرد بود و خیلی تاریک. دور و برش رو نگاه کرد و گفت "لوسی، چرا ماه توی آسمون نیست؟" ...
به خودم قول دادم بعد از اینکه ویدئوی استخونهای جمجمه رو دیدم بیام پست بنویسم. یه کم به صفحه سفید پنل خیره شدم، یه کم به سفیدی سقف، یه کم به کف دستم. دوباره از اول. رگها رو یکی یکی نام بردم. از پایین به بالا. عصبها رو یکی یکی دنبال کردم. از بالا به پایین. سعی میکنم سرم رو گرم کنم و زیاد فکر نکنم ...
مدام فکر میکنم دوست دارم یکی سرش رو بذاره روی پام و من شروع کنم به تعریف کردن قصهی زندگیم. با این شروع کنم که جونم برات بگه که... و بگم و بگم و بگم. دوست دارم توی وبلاگم یک آدم شکستخوردهی واقعی باشم که قایمش نمیکنه و در موردش حرف میزنه. اگر آدم نتونه توی وبلاگش خودِ خودش باشه پس کجا میتونه ...
دیگری عزیزم، خیلی اتفاقی پیام های گذشته مان را خواندم. البته ان هایی که در وبلاگ نوشته بودیم را. از قطعی اینترنت تابستان تا قطعی اینترنت در زمستان، ماه های زیادی از سر گذرانده ایم.چند وقت پیش با عزیزی بحث این بود که به خودمان دروغ نگوییم، ما میدانیم که خیلی چیزهارا فراموش خواهیم کرد. اکنون که نگاهی ...
در ناامید ترین وضعیت ایستادم و نمیدونم دقیقا قراره که چی بشه؟ کل کسب و کارهای فیزیکی و مجازی با توقف روبرو شدند یا به سختی در حال گذراندن هستند. وضع اقتصادی همه خراب است. ادامه مطلب ...
چون فکر کنم فردا هیچ کدام زنده نیستند که مرا قضاوت کنند و هیچکس درباره پسر احمقی که رقص بلد نیست برای دوستانش پیامی نخواهد فرستاد. و همین جاست که میفهمم نظر و قضاوت مردم چقدر بی اهمیت است و چرا آدم باید وقت و زندگی خودش را صرف این کند که دیگران درباره او چه فکر میکنند یا چه می گویند در حالی که در گ ...