آیا این صحت دارد که برای دریافت جنازۀ رهگذران کشته شده در اغتشاشات باید حدود 400 میلیون و برای دریافت جنازۀ اغتشاشگران باید خانوادهشان حداقل یک میلیارد بپردازند؟ شما خودتان اطلاعی دارید؟ اطلاعاتی که برای خودتان باشد نه اینکه یک رسانۀ اینطرفی یا آن طرفی گفته باشد. ...
سرم رو از روی میز برمیدارم و به دوروبرم نگاه میکنم. هر گوشه یه کتاب افتاده، انگار که از هر ردپام کلمه شکفته باشه. این دقیقا جوریه که همیشه دوست داشتم باشم. یه نفس عمیق. ولی راستش حالا خیلی دوست ندارم که باشم، حالا هرجوری که هست. یه نفس عمیق دیگه. اینطوری نمیشه. چند روزه که خودت رو این زیر دفن کر ...
ممکن نیست یه روز بگذره و من به آدمی که میتونستم باشم فکر نکنم، اگه فقط یه جای دیگه به دنیا میاومدم. زندگیای که از من دزدیده شده و هیچوقت قرار نیست به دستم برسه. ...
وقتی میام مثل قبلا یه متن طولانی بنویسم یهویی هزارتا فکر جور و واجور و نامربوط میاد به ذهنم که کلا مسیرشو منحرف میکنه؛ آخرش هم به حذف کردن اون متن ختم میشه. ولی مشکل اینه که دقیقا نمیدونم رذهنمو از کدومشون خالی کنم تا بتونم دوباره بنویسم. من که فعلا ناچارا به مخم مرخصی میدم اما شماها بنویسید تا ما ب ...
مدتیه که میخواستم یک یادآوری توی تلگرام بنویسم، ولی انگار شانسکی، اینجا جای بهتریه. خب راستش نمیدونم اما یک چیزی رو به شکل خفیف و ریزی تهِ تهِ دلم احساس میکنم که نه میدونم چی میشه و نه میخوام که کاری براش انجام بدم. پس این رو میذارم اینجا که اگر یک روزی، یک جایی، یهویی یا بعد از کلی سال اتفاق ...
fall apart if you must ادامه مطلب ...
چون امروز زادروز حضرتِ فردوسی هستش، یه خرده راجع بهش حرف بزنیم: بین همهٔ شخصیتای عزیز و محترمم، دو نفر جایگاهشون متفاوته: داریوش هخامنشی و فردوسی. که فردوسی برام یه سروگردن بالاتره. هیچ «چیز» ایرانی (همین قدر کلی) بالاتر از «شاهنامه» نبوده و نیست و نخواهد بود. یا به قول استاد بهرام بیضایی: مهمتری ...
دارد از آسمان اینجا، برف بر سر مان می بارد. بر زمین سرد میافتد و و بعد ذوب می شود. ...
بالاخره تونستم نمرات بچه ها رو توی سیدا ثبت کنم. از این قسمت معلمی که باید نمره بدی و ثبت کنی و فلان خیلییی بدم میاد و اصلا باهاش کنار نمیام. دفتر کلاسی و بخش های ریز ریزی که باید پر بشه که کابوسمه. ولی خب..چاره ای نیست. امروز یک بهمن و یک شعبانه و حس و حال تحویل سال داره واسم..همکارا یه دورهمی ترتی ...
دیروز از سر بی حوصلگی کمدم را تمیز کردم عجیب است که بی حوصلگی گاهی آدم را به دقیق ترین جاها می برد چیز های زیادی آنجا بودند که هنوز نگهشان داشته بودم به امید اینکه یک روز به کار بیایند کتابی که خاله ام هدیه داده بود و سال ها منتظر مانده بود تا من به زمان خواندنش برسم یا آن پیراهن قرمز رنگ بزرگی که ...