اقا ما یه زمانی بچه سال بودیم و گفتیم میخوایم خودمون مستقل از مامان بریم یه جای دیگه سر کار و از قضا رفتم و چقدررر اونجا اذیتم کردن و چقدر گریه کردم و مامان گفت اخه دختره بیا اینجا. انقدر طرحی های اینجا اوکین و هواشونو دارن. تو اسکل مسکلی چیزی هستی که رفتی اونجا؛ اون مرده شور خونه.خلاصه که انقدر اون ...
مدرسه چندتا کلاس خالی داره. تو یکی از این کلاسها نمایشگاه کتاب برپا بود. بهمناسبت دهۀ فجر. کتابها اغلب مذهبی و انقلابی بودن. روی دیوارها هم عکسهای مناسبتی بود. ده دقیقۀ آخر زنگ رسانهشون رو اختصاص دادم به بازدید از نمایشگاه. چرخی لابهلای کتابها زدیم. گفتم اگر بینشون کتابی هست که قبلاً خوندید ب ...
شیشه عطر روی زمین افتاد؛ هزار تیکه درخشان روی زمین پاشید، بوی عطر تو هوا پخش شد؛ تندتر، صادق تر، انگار آخرین حرف هاش رو بی پرده زد این شیشه دیگه بی نقص نیست، اما زنده تر از قبل به نظر میرسه شکستگیش داستان داره _ لحظه ای از غفلت، صدای کوتاهِ افتادن و بعد سکوت حالا زمان روی اون امضا گذاشته قب ...
سریال چینی عشق و رستگاری Love and Redemption بای لینگ خدای قلمروی اسمانی و لو هو جی دو یکی از قوی ترین اهریمناس ، اونا با اینکه قلمرو اسمانی و اهریمنا باهم در جنگ هستن با هم دوستن ، و حالا قلمرو اسمانی که فرمانده ی جنگی نداره داره از اهریمنا شکست میخوره . بای لینگ با نیرنگ و خوروندن شرابی لو هو جی ...
میدونم که قطعاً قضاوت (و احتمالاً سرزنش) میشم ولی این روزا سر سوزن نیرویی که برام مونده رو اختصاص دادم به زندگی روزمره (که حالاحالاها خیالِ عادی شدن نداره) و پیگیری اخبار و دیدن و شنیدن تصاویر و صداهای دلخراش خارج از ظرفیتم شده. زمانایی که کاری چیزی ندارم هم خودمو میزنم به شارژ؛ با عزیز و عزیزان ...
برای اولین بار تو زندگیم با کسی زندگی میکنم که بشدت کم توجهه! همچین تجربه ای برام هم خیلی سخته هم عجیب مثل اینه که همیشه غذا گوشت و مرغ میخوردی، الان رفتی کشوری که غذاهاش فقط سبزیجاته! خیلی احساس گرسنگی میکنی و هی ولع داری! ...
خب من اینجا هم قرار است بنویسم دوست داشتید تشریف بیاورید https://t.me/Sokootblog شما هم اگر کانالی دارید و مینویسید برام بفرستید عضو شوم ...
22 بهمن شد و آخر این لامپ ما نرسید. مسأله از جایی آغاز شد که ناگهان خداوند باریتعالی روزیمان کرد آشتی با طبیعت را و خب دیدید که برای شروع سعی کردم میز را کمی به طبیعت نزدیک کنیم اما این میز نیازمند آفتابی برای تابیدن بود تا گیاهان از آن نور استفاده کنند و به حیات خویش ادامه دهند. پس از جستجوهایی م ...
امتحانات ترم تمام شد. همکلاسم اصرار داشت که چند روز دیگه آزمون جامع بدیم. محکم مخالفت کردم. از ۱۵ دی و حتی قبلتر، یعنی بیشتر از یک مااااه استرس امتحانات رو داشتم. در اصل، از خرداد ماه امسال، استرس زیادی متحمل شدم. ولی یکماه اخیر، شدت بیشتری داشت. چرا استرس؟ بهانه نمیخواد... توحید که ضعیف باشه، نت ...
مامان از بیرون که اومد، انگار همچین چیزی رو باورش نمیشه گفت: «تو هنوز خوابی؟ پا شو ببینم. هر وقت میآم تو این اتاق، یا خوابی یا دراز کشیدهی!» جواب ندادم. سرم رو بیشتر زیر پتو فرو کردم. دیشب فاطمه گفت: «تو تمرین کردی؟ ارائهت چند دقیقه شد؟» جواب دادم: «من تصمیم گرفتم فردا پاور رو درست کنم و بر ...