امروز رازی داشت، دلم مثل کره اسب وحشی در چمنزار فرصتها یورتمه می رفت. ذره های زمان لابلای فراغتهای کوچک اداری، درخشش الماس داشتند. از فضا نوشابه نور می خوردم و عصاره فرصت می چشیدم.نمی دانستم باید چه کار کنم. قرص ویتامین بخورم؟ دوست جدید پیدا کنم؟ بانک بزنم؟ مدیر هلدینگ بشوم؟ بروم کل ایالت کالیفرنی ...
ناخونای طبیعی خودم خدایی خوب و محکم بود تا اینکه قرتی بازی ژلیش ناخونم شروع شد امروز دیگه قطعی تصمیم گرفتم ریموو کنم و دیگه انجام ندم و بزارم ناخونای خوشگل خودم دوباره جون بگیرن و رشد کنن که خیلی زمان میبره رسما ریموو کردن مساوی تراشیدن ناخونه! انقدر الان نازک و شکنندس که رو اعصاب و روانمه سرم تقویت ...
همکلاسیم یک آقای حدودا ۴۰ ساله هست که فقط یه بچه زیر ۷ سال داره. اگر بحث بچه بشه، سر هر کلاسی میگه: بچه همش دردسره. از اول تا آخرش دردسره... هی هم تکرار میکنه. فکر میکنه خیلی حرف بامزهای میزنه. استادها هم معمولا میخندند و تایید میکنند. یعنی میخوام تهوع بگیرم! بسه دیگه. حیا کنید. یادش به خیر.. ...
این مطلب رو خیلی دِلی، برای خودم و سارا خانم نوشتم. در مورد یک فیلم خاطرانگیز... که اگر بشه بعد از ۷۰ سال، یک فیلم سیاه و سفید دید و لذت برد، اون فیلم، قطعا تعطیلات رمی هست. رابطه سه ضلعی حکمران، رسانه و جامعه، به شکلی نمادین در این فیلم به تصویر کشیده شده (البته بیشتر حکمران و رسانه) و در بخش پایا ...
بعضیا نه تنها هیچ استعدادی تو روابط فردیشون ندارم بلکه ذاتشونم بی شعوره! وقتی بلد نیستی کسیو درک کنی وقتی همدلیو یاد نگرفتی حتی احترامو نمیفهمی، دهنتو ببند همین چیز سختی نیست حرف نزن! طرف میبینه مریضم ویروس از پا انداختتم بابام اولین جلسه شیمی درمانیشه و من نتونستم همراهش برمو تو خونه دارم میلرزمو ب ...
امام رضا علیه السلام... قبول دارید خیلی خاصه؟ یه ایران به این پهناوری رو برامون نگهداشته مثل گل! نه... گلستان... رشته تحصیلی من طوریه که باید از زبان مورخان مختلف و با رویکردهای مختلف تاریخ رو بخونم. هرچی میخونم بیشتر شگفتزده میشم از اینکه الان ایران رو داریم! فقط داریم! تو بگو ایران تحریمه و لاغ ...
خورشید از پس کوه بالا آمد مرغ سحر به آواز درایستاد پنجره باز شد باد صبا به داخل خزید پرده به رقص درآمد سوت سماور سکوت خانه را شکست چای گلدم مهمان استکان کمر باریک شد دستمال نم دار گلدان ها را جلا داد عطر یاس زرد و صورتی در ایوان پیچید قلمی روی کاغذی تاختن گرفت نامه ای نوشته شد دامن چین داری پله ها ر ...
من یه INFPام: " یه چیزی تو ذهنمه که... لعنتی نمیدونم چطوری توصیفش کنم اما یه ایده فوق العاده دارم. کاش الان توی مغزم بودین میدیدنش " ...
سر کادوپیچ کردن کتابها، وقتی انگشتهام بیاختیار و هول بودن، به اسما گفتم: «امروز روز من نیست.» آب پرتقال هم نساخت بهم. خونه که رسیدم، ناهار رو گرم کردم و تنهایی تو آشپزخونه نشستم و همشو خوردم. پدر داشت در مورد الهام علیاف حرف میزد. بعد که خوابش برد، چراغها رو خاموش کردم و رفتم تو اتاق خو ...
خیلی به این فکر میکنم که "مسیرتو اشتباه انتخاب کردی یا فقط به خاطر سخت بودنش داری جا میزنی؟" البته مسیر که درسته؛ اما خب حرف اینه که من واسه این مسیر ساخته شدم یا نه؟ شایدم این جملات ساخته میشن تا فقط تنبلی و بی حوصلگی الان رو لاپوشونی کنن. دور که نمیشه زد؛ واسه دور زدن دیگه خیلی دیره اما اگه تقاطع ...