طبق تقویم شمسی من در سوم فصل سال، در سوم ماه این فصل و هفته سوم این ماه و سومین روز هفته به دنیا اومدم. تازه اون لحظه ای هم که تصمیم گرفتم به دنیا بیام ساعت 3 صبح بوده. دوتا داداش دارم که با خودم میشیم سه تا بچه. دوتا رفیق دارم که با خودم اکیپمون میشه سه نفره. وقتی خونمون ساخته شد سومین اتاقش مال من ...
امشب باز اون فکر اومد سراغم… دربارهی اون دختری که هیچوقت اسمش کامل گفته نشد. یه بار فقط شنیدم کسی گفت "یه روزی می فهمی کیه… ولی نه وقتی که انتظارشو داری." آروم حرف می زد، ولی وقتی حرف می زد، انگار فضا مکث میکرد. با صدایی که نه بلند بود، نه خشن… یه جوری که دلت می خواست بیشتر بشنوی. می گن چش ...
به وقت جلسه ی دفاع دکتراامروز سه شنبه، ۱۳ می ۲۰۲۵، و به تاریخ ایران، ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۴، در ساعت ۱۰ صبح به وقت راچستر و ۵:۳۰ عصر به وقت ایران من از رساله ی دکترام با موفقیت دفاع کردمامروز به جرات یکی از مهم ترین و بهترین روزهای زندگیم در آمریکا شد! خداروشکر میکنم بابت این چند سال حضورم در اینجا، بابت ...
وقتی بیشتر از هر آدمی خودخواه به نظر میام، میتونم تا صد سال تنهایی زندگی کنم. ولی این تنهایی، صد سال سیاهه. هر لحظهاش سیاهه. از خودم که فاصله میگیرم، میبینم میتونم بیشتر از صد سال توی این نکبت دووم بیارم... اما آدم که همیشه بیشتر از هر آدمی خودخواه نیست. یههو یکی سر راهت سبز میشه، بعد میفهم ...
وطنم ای شکوه پابرجا، امروز رئیس شماره یک سه بار احضارم کرد و نرفتم و هر بار فحشی نثار کردم(،با عرض شرمندگی،) آخرش به رئیس شماره سه متوسل شدند و صدایم زدند و با اکراه رفتم، دیدم به قول ادبا "بدا کارمندا که من بودم و صبورا رییسا که وی" بزرگان نشسته بودند و از منِ علمضغه * سوال کوچکی داشتند و "غلطا قض ...
خاک تو سر مسئولین حاضر و مسئولین قبلی که ریدن تو مملکت . آبرومون رو در سطح بین المللی بردن . آخه بی شرف های بی ناموس ، دیگه بعد از این همه وقت یکی برق ساده نباید خیلی کاری داشته باشه که نتونید تامین کنید . آب نداریم . برق نداریم . گاز نداریم عوضش ریزگرد داریم ، هوای آلوده داریم . تعطیلی تا کی ؟ چقدر ...
بخار قهوه داغی فضا را گرمتر میکرد. شرم و خجالت بین چشم ها از بین رفته بود. یکی به صندلی تکیه داده بود. گردنش را کمی خم کرده بود و روبرو را مینگریست. یکی دیگر آرنج خود را روی میز گذاشته بود و دست مشت کرده را زیر چانه. با دست دیگر برگه کاغذ را بالا گرفته بود و شعر میخواند. ناگاه، صدای پیانو و ویل ...
نویسنده نامه هنوز هم سر جایش نشسته بود. به گذشته ای فکر میکرد. به اولین روزها. به دفتر روزنامه؛ به اولین باری که قدم در آن نهاد تا اشعارش را چاپ کند. جوان چاپچی را دید. نگاهی به نگاهی گره خورد. سری از شرم به زیر افتاد. دست لرزانی بالا آمد و کاغذها را روی میز گذاشت. قدم هایی که به ناچار از آنچا بی ...
امروز صبح چشمام رو که باز کردم، حس کردم نیاز دارم در وبلاگم بنویسم اما نمیدونستم درباره چی... تا اینکه داشتم ظرف میشستم یادم اومد. دیشب مصطفی اینستاگرامش رو باز کرد و دایرکتهای مامانش رو بهم نشون داد. مادرش کلی ریلز و پست در مورد دعای مادر پشت سر فرزند و در ستایش پسرش فرستاده بود. انقدر به مصطفی ح ...
این روزها معمولی بودنم بیشتر از هرچیزی برام پررنگه. من در تمام جنبههای زندگیم، مثل لهجهم، صرفا "خوبم". و نه خوبی که بتونی با اطمینان تاییدش کنی. "خوبی" که طرف یکم فکر میکنه، بعد میگه خب... آره. خوبه. بد نیست. همچین چیزی. این روزها همهش احساس میکنم بیشتر از اینکه به دست بیارم، دارم از دست مید ...