جلوی دانشگاه از سرویس پیاده شدم. در اتوبوس از پشت سرم بسته شد. به اطراف نگاه کردم، دخترهای مقنعه پوش. پسرهای کیف به دوش. یادم آمد امروز جمعه بود. چرا آمده بودم تا دانشگاه؟ هیچکس همراهم نبود. چرا آمده بودم دانشگاه؟ گفتم خب من که آمدهم همین راه را با اتوبوس برگردم که کار با بیآرتی هم یاد بگیرم. یاد ...
۱. دیشب حدودای دوونیم با زنگ گوشیم بیدار شدم. معمولاً گوشیمو روی حالت سکوت نمیذارم موقع خواب. میگم شاید یکی یه کار واجب داشت باهام. یه شمارۀ ناشناس ایرانسل بود که هر چی گفتم الو بله جواب نداد. منم قطع کردم. چون ایرانسل بود نفهمیدم از کدوم شهره. مثلاً اگه ۹۱۴ بود حدودی میفهمیدم از شمال غربه و ترکه ...
من سوگوار نیستم پر از خشمم نه از آن غده سرطانی که سالهاست نابود شده بلکه از تمام استکبار و همه شیطانهای عالم و بغض نمیکنم نمیگریم از چشمانم خون میجوشد و تا پایانِ نبرد این چشمه خشک نمیشود ...
کاش یه دانشمند ه.س.ته ای بودم که اس.رائ.یل با موشک مستقیم ترورم می کرد. این که هیچ خطری برای اسر@ائ.یل ندارم اذیتم می کنه. ...
دیدید این خارجیهایی که بعد از مسلمان شدن، کلی آرامش و حال خوب میگیرند؟ الکل و بیبند و باری و ... رو کنار میذارند، با نماز و سجده صفا میکنند، قرآن میخونند کلی عشق میکنند؟ ایجاد این حال خوب، یه بخش سلبی داره؛ یه بخش ایجابی. مثلِ ترک محرمات و انجام واجبات. فیلم جنگجوی درون (با نام اصلی peaceful ...
دی پیر میفروش که ذکرش به خیر باد گفتا شراب نوش و غمِ دل بِبَر ز یاد " نه داداش، همه چیزم فراموش کنم، غم دل فراموش نمیشه" گفتم به باد میدهدم باده نام و ننگ گفتا قبول کن سخن و هر چه باد، باد " باشه ما که همه را دادیم رفت، اینم از این..." سود و زیان و مایه چو خواهد شدن ز دست از بهر این معامله غمگین م ...
برای سومین بار سریال کره ای روباه نه دم هر دو فصل رو نگاه کردم و درونم پر از شادی و شعف و هیجان شد . انقد این سریال همه چیش قشنگه . عشق روباه به جی آ ، عشق برادرانه شون . دوستی هاشون . شینجو . همه چی سریال 완벽해 . پر از لذته این سریال . هی هم یادم می افته یه سری از صحنه هاش هی خود به خود می خندم . ...
امروز سر امتحان شیمی گنگم خیلی بالا بود. برگه امتحانمو سین زدم جواب ندادم...:)))) تا حالا برگه امتحانی رو انقدر سفیده نداده بودم... هعیییی چهارسال دیگه اصن یادم نمیاد نمره اش چند شده!!! ...
لیله القمری بود، ماه مانده بود سرگردان و خجالتی توی آسمان شلوغ. گنبدها و چراغها، راه به طلوعش نمی دادند.اینبار که آمدیم توی باغ، بیشتر حالیم بود که با کی طرفم. همان باغی که موسی بن خزرج وقف کرد تا پیکر حضرت معصومه را در سردابش دفن کنند، جای آینه کاریها، دار و درخت می دیدم و دختری غریب که هزارها کیلو ...
دیشب داشتم به این فکر میکردم که... ما عاشق ظاهر و چشم و ابروی نویسندهها نمیشیم. بلکه عاشق قلمشون میشیم. که اون قلم، از وجودشون داره سرریز میشه. اما عاشق چشم و ابرو و ظاهر بازیگرها میشیم. درحالی که اکثر اوقات از وجودشون گریزونیم. اما وقتی مطالب قدیمیترم رو میخوندم... متحیر بودم... شما چطور ق ...