بسم الله الرحمن الرحیم جنگ نوشت روز پنجم یک : از دیروز تماسهای مکرر فامیل برای اینکه شهر را رها کنید ولمان نمی کند: :- زندایی فکر کردی خیلی شاخین که موندین؟ اگه یه طوریتون بشه توی دستوپای بقیهاین. "نه زندایی شاخ نیستیم، قرارم نیست طوریمون بشه." :- عمه حالا که تعطیلین بیایین دورهم باشیم. من ...
امروز از صبح مشغول بودم و بعد نهار و خوابیدن دخترک فرصتی پیش اومد و تصمیم گرفتم به اینجا سری بزنم.اول همه ستاره های روشن پنل رو خاموش کردم.بعد تمام پیوندهای وبلاگ رو (بعد مدت ها) از اول تا آخر دونه دونه سر زدم و بعد هم بوکمارک ها.بعضی متروکه و خالی از سکنه بودند و آخرین نوشته ها مال ۴۰۲ و ۴۰۳ بود.بع ...
بسم الله الرحمن الرحیم و جنگ شد. امروز دوشنبه بیست و ششم خردادماه چهارمین روز از جنگ تحمیلی اسرائیل به ایران. علیه مردم تهران غیر منتظره و شدید شروع شد. اما هنوز مانده به آن درجه از دشواری مبارک برسد که در بیروت رسید. خانم غفارحدادی در کتاب دشواری مبارک گوشه ای ش را روایت کرده. نیاز داشتم به اینکه ...
الان صفحه وبلاگو نگاه کردم دیدم خیلی وقته داستان کوتاه ننوشتم :((( دلم میخواد اما ایده ناب و خاص به ذهنم نمیرسه..... ...
نمی دانم قدرت تخیل است، ایده ورزی است یا نه واقعا یکجور واقع گرایی لخت و دست به نقد در کار است. این پیگیری های پیچیده برای روشن نگه داشتن آتش را می گویم. یک روز به بهانه عامل نارنجی ویتنام را، یک روز فیلیپین را روزی به بهانه سلاحهای کشتار جمعی عراق را امروز ایران را به بهانه بمب اتم آتش می زنند. چ ...
دیدم حالا که امتحانات دانشگاه تعویق افتاده.... به جای رفتن به قرارگاه و این چیزا..... بچهام رو از پوشک بگیرم حداقل :) چون دیشب یه ذره شک کردم که فعالیت رو از همین برهه شروع کنم. احساس میکنم تعهدم به آرامش روانی بچهها، از همه چیز باید بالاتر باشه. اینا هم بزرگ میشن و باید برای جبهه حق سربازی کن ...
از دیروز، کلی به مصطفی غر زدم که منم میخوام بیام قرارگاه، میخوام بیام جلسه! و مانع فعالیت من نشو و ... گفت باشه ولی تا الان خدا میدونه یه فضای درست و حسابی به من نداده. البته منم اولین باره که جدی دارم ازش مطالبه میکنم که کمک کنه منم بیام تو میدون. چون واقعا میبینم ظرفیتش رو دارم و این ظرفیت با ...
۱۶. یکی از همکارای مدرسه (خانم ر.) و دوتا از همکارای دورهٔ مهارتآموزی (خانم ن. و خانم ک.) دیشب وقتی فهمیدن تنهام گفتن بیا خومهٔ ما. یکیشون آدرس خونهشم فرستاد برام. همهشونم تأکید کردن تو خونه مرد نداریم و تنهاییم یا با دختر یا خواهر یا مادرمون هستیم و خیالت راحت. مادر عروسمون هم زنگ زد که بیا خونه ...
فقط تصویر موهاش و خونی که روی تشک صورتیش ریخته بود و آوار این کودک محکوم به مرگ غزه ای نیست، این طفل معصوم بالاشهری تهرانیست. یعنی که نه تنها توی بساط زندگی همه مهمان هستیم و هیچ کس مالک زندگیش نیست. که هیچ شهر و دهری هم مالک صلح و جنگ خودش نیست. ما بالاخره وارد جنگ شدیم. جنگ کوره ایست که خاک و ما ...
ساعت چهار صبح از شدت استرس تمام بدنم میلرزید با اضطراب یکییکی شمارهی اطرافیانم رو میگرفتم تا فقط مطمئن بشم که حالشون خوبه بابام برای یه کاری رفته سفر و قرار بود امروز برگرده ولی الان در دسترس نیست مامانمم با این اوضاع عجیب و غریب سه تا شیفت شب پشت سر هم بهش دادن بدون حتی یه لحظه مرخصی فشار روحی ...