تو زمانهای که تا خرهای #ریاکاری از پل گذشتن، دوباره تنظیمات کارخونه برگشت به روزگاری که «ایران» و طبیعت و تمدن و مردمش ، سیبلِ خشکسالی و آلودگی و مسابقات نمایشی دوهزاری شدن؛ ماها سالهاست از ایران خانم عاشقانه هواداری میکنیم و هیچوقت هم از جلوی چشممون دور نمیشه.برای وطنپرستان ۱۲ روزه میگم: شیر ...
تو زمانهای که تا خرهای #ریاکاری از پل گذشتن، دوباره تنظیمات کارخونه برگشت به روزگاری که «ایران» و طبیعت و تمدن و مردمش ، سیبلِ خشکسالی و آلودگی و مسابقات نمایشی دوهزاری شدن؛ ماها سالهاست از ایران خانم عاشقانه هواداری میکنیم و هیچوقت هم از جلوی چشممون دور نمیشه.برای وطنپرستان ۱۲ روزه میگم: شیر ...
یک روزهایی در دهه هشتاد، در خانه ما رمانهای #رضا_امیرخانی حکومت میکرد. همزمان که خواهرم "من او" میخواند، من "ارمیا" را تازه شروع کردهبودم و برادرم "ازبه" و این کتابها میگشت بین ما. آن روزها نمیدانستیم، اما حالا خوب میفهمم او چقدر حق کلمه دارد بر گردن ما. کاش برگردد..@derakhte_tafakor ...
اینهایی که بعد از صد سال با آدم کار دارند، پیام احوالپرسی میفرستند و بعد خیلی یکهویی یادشان میآید که میتوانند یک کمکی ازت بگیرند، پیش خودشان چه فکری میکنند؟ مثلاً یارو بعد از سالها پیام میدهد: «سلام عزیزم. خوابت رو دیدم، دلم برات تنگ شد گفتم حالت رو بپرسم.» بعد که تشکر میکنی، میگوید: «راست ...
-راستی … هر وقت خواستی بیا اونجا …. بهت میخوام یه چیزی بگمدختر سرخ شد و انگشتش را دور یک ردیف موی آویزان از شانه هایش چرخاند:-باشه (آرام گفت)-حتما بیا کارت دارم….پدر دختر روی صندلی چوبی کوچکی نشسته بود و با پدر پسر درباره بروز مسئله خشکسالی و اینکه اگر قضیه همانطور پیش برود باید احتمالا تا دو سه روز ...
کتاب «آخرین روزهای راجر فدرر و چند پایان دیگر» را دستم گرفتم تا به پایانی که خودم امروز گرفتارش هستم فکر نکنم. سختترین مرحلهی تدوین یک فیلم لحظه رها کردنش است. به خصوص اگر خودت کارگردان باشی و مجبور باشی خودت تصمیم بگیری. نقل معروفی است که «تدوین هیچ فیلمی تمام نمیشود، لحظهای از کار روی آن دست ب ...
صدای بوق کامیون تو خیابون پیچید. من توی خونه دست بالا بردم گفتم: نوکرم داداش! 🙋♂️😁(اون جوری هم نگاهم نکنید!)#نمکدون (@mahdyartian) ...
صدای بوق کامیون تو خیابون پیچید. من توی خونه دست بالا بردم گفتم: نوکرم داداش! 🙋♂️😁(اون جوری هم نگاهم نکنید!)#نمکدون (@mahdiyartian) ...
کاش همون موقع که بهعنوان نویسنده و کپیرایتر، داشتم توی سازمانها، روزگار میگذروندم، یکی بهم میگفت «برو منابع انسانی». کلمههات رو بذار پایِ کتاب و رساله خودت.البته یکی گفت: دلسوزِ همیشگیِ ما که با آیندهنگریشون، آدم رو حیرتزده میکنند: خانم مرشدزاده!کاش من بیشتر به حرفهای مدیر عزیز اطراف گوش ...
گاهی، موقعِ خواندن و یادداشتبرداری برای کلاسها، با خودم فکر میکنم «آنها هم بهاندازهٔ من این موضوع را دوست خواهند داشت؟»سخت است خودت را از مرکز به حاشیه ببری و به ۳۰ نفرههای حاضر در کلاس فکر کنی. از طرفی خودت را بهعنوان معلم طوری تربیت کنی که کلاس را تنها فرصت و بستری برای ترویج اندیشهها و با ...