«اگر بار آخر که بغلت کردم میدونستم بار آخره، محکمتر بغلت میکردم.» منتظرم بگی که بار آخر نبود. نمیگی. «آدم هیچوقت نمیفهمه آخرین بار کیه.» من تو استخونهای خودم پیدات میکنم، تو رگهای دستم؛ توی شونهی چپم و توی ستون فقراتم. حرفهات رو میتونی برای خودت نگه داری، چون من میدونم که این عشق نیست. ...
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="AutoStart" value="False"> ه ...
میدانی چرا اینجاییم؟ میدانی چرا منتظر پایانت در ساعت دوصفر بودیم؟ وقتی عزیزی از آدم جدا میشود، حتی لحظهی رفتنش هم دلخواستنیست. مینشیند و تماشا میکند که تو بند کفشهایت را ببندی، در آغوشت میگیرد و برای آخرین بار احساست میکند، به چشمهایت زل میزند، دستت را نوازش میکند، تو بیرحمانه رها می ...
متاسفانه مرورگر شما، قابیلت پخش فایل های صوتی تصویری را در قالب HTML5 دارا نمی باشد.توصیه ما به شما استفاده از مروگرهای رایج و بروزرسانی آن به آخرین نسخه می باشدبا این حال ممکن است مرورگرتان توسط پلاگین خود قابلیت پخش این فایل را برای تان فراهم آورد. param name="AutoStart" value="False"> ن ...
چه سال پراتفاقی؛ پر از فقدان، غم، ترس، تهدید، خشونت. دلم برای یک روزِ آروم تنگ شده. یک روز که بوی خون نده. یا شاید روزی که آرزوی خیلیایی بود که آرزو به دل رفتن... چقد زندگی کردن میون همنوعا سخته! غارنشینی گزینهی قشنگی به نظر میاد. یا یه جایی تو دل طبیعت. یه روستا که فقط حیوون ببینی و گیاه. جایی ک ...
تنبور در بلاگیکس تلاش میکند تا زنده بماند : https://tanbur.blogix.ir/ ...
نمیدانم اینکه آدم بعد از آخرین پست وبلاگش دوباره پستی منتشر میکند، چه معنی دارد، شبیه این میماند که آدم بعد از مرگش دوباره به زندگی برگردد یا مثلاً شبیه آن مهمانهایی که بعد از کلی خداحافظیکردن، برمیگردند و دوباره در خانه را میزنند چون چیزی جا گذاشتهاند. در پست قبل گفته بودم که به بلاگاسکای ...
کاش میشد به جای نوشتن صدام رو باقی بذارم و در اون صدا فقط بابتش گریه کنم ...
سلام، سلام آخر. خیلی غریبه که همه دارن پست خداحافظی میذارن. منم یه حسی دارم انگار میخوام وصیت کنم! اینجا خیلی وقتا از فکر و احساساتم مینوشتم و الانم مثل همه درگیر احساسات مختلفیام. چه نسبت به کشورم و چه زندگی شخصیم. میخواستم این همه مدت ننوشتن رو یه شبه خالی کنم اینجا. از خشم و نفرتم، از میل و ...
عشق کتاب عزیزم، احساس میکنم راحتی ما توی فضای وبلاگ از زمانی شروع شد که شروع کردیم به نوشتن نامهها. اونجا بود که واقعا تونستم ببینمت. تونستم ببینم چقدر پاکی و چقدر شفافی و چجوری یه پسر ۱۴ ساله رو در آغوش گرفتی و نجاتش دادی. ما بزرگ شدیم، درخشش آدمها و خاموش شدنشون رو دیدیم، عاشق شدیم و خیالپرد ...