یه مغاره کوچیک بود که همیشههه مشتری های خاص خودشو داشت، صاحب مغازه آقای قد بلندی بود به اسم مشهدی جعفر.. از فامیل های دور مامان بودن.. من 8،9 ساله بودم با اینکه خونمون دور بود اما همیشه یه سطل دستم می گرفتم این همه راه می رفتم تا مغازه مشدی جعفر.. ماست های خیلی خیلی خوشمزه ای داشت کم کم آوازه ماست خ ...
من آدمی هستم که از فرق گذاشتن خوشم نمیاد، حتی چیزهای خیلی کوچیک، سعی میکنم ازش اجتناب کنم. یادمه در یک سازمانی کار میکردم، یکی برامون چایی میاورد، البته فقط برای من و برای تنها همکاری که با من کار میکرد چایی نمیاورد باید خودش […] ...
این چند وقت تو این ساعت تمام عقدههام زنده میشه و متنفرم!! دقیقاً هر شب همین ساعت تمام عقدههای زندگیم جلو چشمم رژه میره و نمیدونم دلیلش چیه شاید یکی جادوم کرده:/ ــــــــــــــــــــــ حس میکنم دقیقاً این همه تنهایی اثر مخربش شده مثل اعتیاد به شیشه مغزمو ضاعل کرده و داغون تر.... ...
نشسته ام پشت میز کارم و شکلات صبحانه به همراه چای میخورم ، امروز همه ی جا مدارس بانک ها ادارات دولتی تعطیلند اما پرسنل ادارات خصوصی مثل ما باید مثل اسب کار کنیم . صبح خیلی کلافه و بی حوصله بودم اما الان کمی بهترم . دیروز طی یک حرکت جوگیرانه به احسان و مهناز گفتم اومدن خونه مون ، توی یک ساعت همه خونه ...
یکی از انیمیشنهایی که بچه بودم میدیدم کله کدو یا Megamind بود. اول این انیمیشن نشون میده چطوری یه شخصیتِ بد شکل میگیره. با توجه ندیدن، با کمبود محبت و... کله کدو یه شخصیت بیآزار و خوبی هستش که دوست داره بقیه تواناییهاشو ببینن ولی وقتی این اتفاق نمیوفته تبدیل میشه به یه تبهکار! یه دیالوگی داره اول ...
مهمونمون رسید :) رفتیم استقبالش... اتفاقا هم از مهمونمون گل هدیه گرفتم هم شکلات.. عکس هایی که قولش دادم ادامه رمز داره رمز پست حرف های خاص دوستان قدیم دارن.. ...
شاهانه ترین اخلاقی که سارا دارد این است که بعد لز نهار حتما باید یک چرتی بزند وگرنه هرآنچه عصب و نورون و سیناپس در مغزش وجود دارد دست در دست هم می گذارند به خشم و سارا را تبدیل به یک آتشفشان می کنند.البته تا اینجای زندگی من فورانش را ندیده ام خوشبختانه. امروز هم که اینجا بود بلافاصله بعد از نهار رفت ...
محیطی که دارم توش کار میکنم به شدت انسانهای سمیای داره. نمیتونم باهاشون کنار بیام و از طرف دیگه اونا هم خیلی از من خوششون نمیاد. نمیشه که قطع همکاری هم بکنیم چون هر دو طرف به همدیگه نیاز داریم برای اینکه یک سری کارا رو پیش ببریم. اما این وسط این فکر که داره یک سری تبعیضهایی رخ میده بین من و ...
وقتی زندگی هدفمند باشه همه چیز راحت تر پیش میره.دایره اطلاعاتت اگه کنترل شده باشه کمتر مقایسه میکنی خودت رو و آرامشت بیشتره. من اعتراف میکنم خیلی وقتها نا سپاس بودم .بعضی انتخاب ها دست ما نیست من در یه شهر خیلی گرم به دنیا اومدم که وقتی دنیا اومدم احتمالا اصلا شاید شهر هم محسوب نمیشده اگر هم محسوب ...
این کتاب رو وسط کمردردهایی که داشتم خوندم، چون کاری به جز درد کشیدن نداشتم. این کتاب داستان جالبی داشت، اول پرهام بهم پیام داد که دوستی داره که کتاب نوشته و تصمیم داره چاپش کنه نیاز به مشاوره داره، بعد حمید بهم پیام داد، […] ...