قرار شب ها شیفتی ادمین یه کانال تلگرامی باشیم هرشب دونفر.. ینی میزان سوال هایی که پرسیدن از من تا دریافت لینک گروه ادمینی از میزان سوالات شب اول قبر بیشتر بود 😂 دو روز سوال پیچم کرده 🤦 حتی ازم می خواست بگم روزها چه ساعت هایی هستی از ساعت چی تا چی 😒 تازه هفته اول آزمایشیه.. روزها کارگاهم شب ها هم اون ...
من خیلی راجع به این ویژگی تو این بلاگ نوشتم من بعنوان کسی که الان 10 ساله از خانواده جدا زندگی میکنم باور کنید قانغ بودن بزرگترین نعمتیه که میتونید داشته باشید به کم راضی نباشید اصلا تلاش کنید بیشتر و بیشتر ولی از داشته هاتونم راضی باشید قانع باشید به هر چی که دارین ...
ی روز صبح از خواب پا میشی تصمیم میگیری بری ارشد ثبت نامکنی ! و به این نتیجه میرسی که گاهی ادمایی که ادامه تحصیلات اکادمیک میدن شاید بخاطر اینکه میخوان خودشونو به خودشون اثبات کنن اثبات زندگی اثبات اینکه هنوز نفس میکشم اثبات اینکه دارم رشد میکنم پیدا کردن هدف برای ادامه حیات ... ببخشید منو که درکتون ...
1. رویا دوستم که به سلامتی، سرپیری بازاریاب شده است دو تا صایون انداخت به من به قیمت هفتصد هزار تومان.یعنی صد رحمت به سرگردنه.همین چند هفته پیش در جوانرود یک باکس شش تایی صابون خارجی را می توانستم سیصد بخرم و نخریدم.یعد یک دوست عزیز خیلی ملس دو تا صابون بی نام و نشان را با این قسمت گزاف کرد توی پاچه ...
کسی که مثل هیچکس نیست گفت دستمو بگیر پاشو بزنیم بیرون. تو خیابون گفت عقب عقب راه بریم. گفتم نه زشته! چه کاریه! مجبورم کرد. از اون اجبارهای بد نه. از اونا که کلی خنده قاطیشه. گفتم آخه زشته آدما میبینن! گفت به آدما نگاه نکن! همونطوری که عقب عقب راه میرفت گفت بدو منتظرما..! گفت خب! حالا بیا مثل اون بچه ...
صبح روز پنج شنبه داداش از خواب بیدار شد گفت سرماخوردم، حالم بده. مامان گفت سرکار نرو برو دکتر گوش نداد رفت ظهر که اومد حالش بدتر شده بود قبل از اینکه بریم جشن مامان به بابا گفت حتما ببرش بیمارستان.. رفته بود سرم زده بود، یکی دوتا بسته قرص داده بود مرتب می خوابه و غذا نمی خوره امروز بازم بابا بهش گفت ...
فصل پنجم رو وقتی تموم کردم خیلی ناراحت شدم، چون مطمئن بودم در فصل بعدی فرانک وجود نخواهد داشت. چقدر این سریال میتونست بینظیر ادامه پیدا کنه. این فصل هم عالی تموم شد، واقعا نمیشد هر لحظه از فیلم رو پیشبینی کرد، فقط خیلی دوست […] ...
دیروز عصر من کارگاه بودم مامان اومد گفت داره بارون میادا... اومدم توی حیاط نم نم می بارید... پام رسید به خونه در خونه روکه وا کردم عطر باقلا روحمو جلا داد... من عاشق باقلا هستم وایی اصلا از خوردنش سیر نمیشم 😋 بعد نماز بود که بارون تند شد و چند دقیقه بعدش برق رفت.. پشت اتاق من یه نادون داریم از اون ن ...
3 ساعته تو تختمم و هزاران چیز تو فکر اومده و رفته :/ و در اخرین لحظات این اومد تو ذهنم که ای زن داری تو زندگیت چ گوهی میخوری ؟ میدونی کجایی ؟ چرا اینجایی؟ هزار تا چرا ... من سرکار میرم حقوق کارگری و خداروشکر دارم ولی نمیدونم چ گوهی دارم میخورم ... گم شدم .. نمیدونم چی میخام فقط میدونم میخوام یه گوهی ...
اگر فکر کردید که من با وضع چس مثقالی درامد و فشار مالی باز وام نمیگیرم کاملا در اشتباهید :))) من باز تا خر خره رفتم تو قسط :/ فرقش با قبلیا اینکه میدونم این پول بگا نمیره ... ی ضمانت شغلی برای ایندمه ... ینی اگه از کار یهو بیام بیرون به گداگشنگی نیوفتم چند ماهو بتونم زندگی کنم ... با دو نفر جدید هم ...