یک موضوعی که مهمه و خیلیی اهمیت داره اینه که نرگس دارن میان و ۵تا تولد و روز مادر و پدر پیشرو هست و هزااراان خرید داریم که هر خرید هیچیی تو سبد خریدت نباشه، ۱.۵۰۰ رو باید بدی و باتوجه به اینکه من آدم خریدکنی نیستم، این مدت واقعاا از حجم خرید پاره شدم و نکته اینجاس که پول دارم، و خداروشکر حقوقم خوبه ...
یادم میاد زمانی که هیچ سلیقه ی خاصی توی موزیک نداشتم و یه روزی "دادیم رفت تو رو رسما" بهزاد لیتو منو کشوند به این زمین بازی و حالا اینجوریم که با رپ زندگیمو میگذرزونم ! یه برنامه ای امشب پخش شد که یه کم حرصی شدم، چراکه اون رپرایی که بهشون علاقه داشتم رفتن زیر پرچم و سگ کلان شدن. یعنی قراره رپ سانسور ...
پوشه تو رو باز کردم دارم عکسای قدیمیتو نگاه میکنم. تو دلم میگم لعنتی ما انگار با هم بزرگ شدیما..! اون زمانا میگفتی انگار ما از همون روزی که به دنیا اومدیم با هم دوست بودیم! برای همین همو رفیقای 20-21-22-23-24-25-26-27 ساله صدا زدیم... هفت سال یه عمره برای خودش! یه عکسایی ازت دارم مطمئنم خودت نداری ...
1. نیلوفر گفت: - دلار و طلا جهتم.فقط جنگ نشه! - جنگ هم نشه از بس تو اخبار می شنویم جنگ میشه جنگ میشه.استرسش رو داریم! - خوب اخبار گوش نده. - نمیشه نیلو جان.باید آمادگی داشته باشیم. - تو گوش نده.من گوش می دم و هر وقت حنگ شد بهت خبر می دم! 2. خواهرم لباس دامن دار تن حلوا کرد و این بچه بلند شد و چند قد ...
بسم الله روز زن هم تمام شد.. راستش از روز اول ازدواجمون ما دستمون تو یه کاسه بوده... یعنی پول همسر مال منه، پول منم مال همسره، قرض دادن و قرض گرفتن نداریم...از فیش حقوقی و واريز های همسر خبر دارم متقابلا هم همسر تو سامانه فیش حقوقی من پلاسه باهم برنامه ریزی میکنیم چقد پس انداز کنیم چقد خرج کنیم ، پس ...
بالاخره بعد از مدتها دوری از تئاتر، امروز فرصت شد لیلی رو ببرم. بین سه تا تئاتر در حال اجرا، حس کردم چون این نمایش عروسکی هست باید جالبتر باشه. وقتی رسیدیم خیلی سالن انتظار خلوت بود، وقتی نمایش شروع شد فهمیدم فقط ۱۰ درصد […] ...
آدم باورش نمیشه از چه شهر و رفتارهای سمیای فاصله گرفته. کاش میشد همهش رو یهجا و تو یه لحظه پاک کرد. پ.ن: انگار آدم فضاییام وسط قبیلهی انسانهای اولیه. تنها، غریب، غیرقابلدرک. ...
یادم رفت بگم، رفته بودم خیابون برا دخترا ( همون قلم های دیفنم رو میگم) پنج تا گلدون خریدم، قرار بود امروز بفرستم خونه جدید، منتها فرصت نکردم. نگاه من به گلدونا، مادر و دختری نگاه مامان به گلدونا، مشتری مداری بفروش بره!!! + جشن خیلی خوش گذشت چنتا عکس هم گرفتم، می ذارم اینجا هم، اون وسط مسطا چن دقیقه ...
نوشتن بعد از مدتها ترس دارد؛ همهمان تجربهاش کردهایم. خصوصا برای منی که معتاد به نوشتن بودم. الان هم حرفی برای گفتن نداشتم. کیسهی حرفهایم گم شده! اما دلم همیشه برای نوشتن تنگ است. برای وقتهایی که میتوانستم بیدغدغه، ذهنم را روی صفحه سفید خالی کنم. نمیدانم خوبم یا بد؛ شاید هم دیگر نه خوبی ما ...
کم کم باید آماده بشم برای جشن😍 آسمون ابریه ان شاء الله خدا بایه بارون خوشحالمون کنه اول بریم جشن بعد می خوایم بریم بهشت زهرا.. ...