کسی که مثل هیچکس نیست گفت دستمو بگیر پاشو بزنیم بیرون. تو خیابون گفت عقب عقب راه بریم. گفتم نه زشته! چه کاریه! مجبورم کرد. از اون اجبارهای بد نه. از اونا که کلی خنده قاطیشه. گفتم آخه زشته آدما میبینن! گفت به آدما نگاه نکن! همونطوری که عقب عقب راه میرفت گفت بدو منتظرما..! گفت خب! حالا بیا مثل اون بچه ...
صبح روز پنج شنبه داداش از خواب بیدار شد گفت سرماخوردم، حالم بده. مامان گفت سرکار نرو برو دکتر گوش نداد رفت ظهر که اومد حالش بدتر شده بود قبل از اینکه بریم جشن مامان به بابا گفت حتما ببرش بیمارستان.. رفته بود سرم زده بود، یکی دوتا بسته قرص داده بود مرتب می خوابه و غذا نمی خوره امروز بازم بابا بهش گفت ...
فصل پنجم رو وقتی تموم کردم خیلی ناراحت شدم، چون مطمئن بودم در فصل بعدی فرانک وجود نخواهد داشت. چقدر این سریال میتونست بینظیر ادامه پیدا کنه. این فصل هم عالی تموم شد، واقعا نمیشد هر لحظه از فیلم رو پیشبینی کرد، فقط خیلی دوست […] ...
دیروز عصر من کارگاه بودم مامان اومد گفت داره بارون میادا... اومدم توی حیاط نم نم می بارید... پام رسید به خونه در خونه روکه وا کردم عطر باقلا روحمو جلا داد... من عاشق باقلا هستم وایی اصلا از خوردنش سیر نمیشم 😋 بعد نماز بود که بارون تند شد و چند دقیقه بعدش برق رفت.. پشت اتاق من یه نادون داریم از اون ن ...
3 ساعته تو تختمم و هزاران چیز تو فکر اومده و رفته :/ و در اخرین لحظات این اومد تو ذهنم که ای زن داری تو زندگیت چ گوهی میخوری ؟ میدونی کجایی ؟ چرا اینجایی؟ هزار تا چرا ... من سرکار میرم حقوق کارگری و خداروشکر دارم ولی نمیدونم چ گوهی دارم میخورم ... گم شدم .. نمیدونم چی میخام فقط میدونم میخوام یه گوهی ...
اگر فکر کردید که من با وضع چس مثقالی درامد و فشار مالی باز وام نمیگیرم کاملا در اشتباهید :))) من باز تا خر خره رفتم تو قسط :/ فرقش با قبلیا اینکه میدونم این پول بگا نمیره ... ی ضمانت شغلی برای ایندمه ... ینی اگه از کار یهو بیام بیرون به گداگشنگی نیوفتم چند ماهو بتونم زندگی کنم ... با دو نفر جدید هم ...
مربی شنای مورچه در هفته دو جلسه تمرین اضافه برای آنها در نظر گرفته است.کی؟ ساعت شش تا هفت و نیم صبح روزهای دوشنبه و چهرشنبه.خوب این ساعت علاوه بر اینکه با زمان سوار شدن به سرویس مدرسه مورچه تداخل دارد،بسیار سرد است و برای یک بچه که از استخر بیرون بیاید سردیش از بسیار هم بسیار بیشتر است و احتمال سرما ...
شبي از پشت يك تنهايي نمناك و باراني تو را با لهجه ي گلهاي نيلوفر صدا كردم تمام شب براي با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا كردم پس از يك جستجوي نقره ايي در كوچه هاي آبي احساس تو را از بين گلهايي كه در تنهاييم روييد با حسرت جدا كردم و تو در پاسخ آبي ترين موج تمناي دلم گفتي: دلم حيران و سرگردان چشمان ...
هفتهی یازدهم هم گذشت، اونقدر سریع که نفهمیدم چی شد، چه کردم. اتفاقات خیلی عجیبی افتاد که در آخرین هفته دربارهشون صحبت میکنم، این هفته هم هر روز در بلاگم نوشتم، یک فیلم خوب دیدم، با لیلی وقت گذروندم و با هم رفتیم تئاتر، دانشگاه […] ...
از حق نگذریم امروز برام گل خرید +وقتایی که پشت سرش اینجا حرف مینویسم، عذاب وجدان میگیرم میگم نکنه اینم یجور معصیت باشه، یک جوون رو به ازدواج بدبین کردن باشه، کفران نعمت باشه بهرحال خدا از قِبل وجود همین مرد گاهاً اعصابخورد کن، به من دو تا فرشته داده که طعم مادرشدنو بچشم... لذت عظیمی که نمیشه حق ش ...