دیشب همسرم رفت پیش مادرش باشد که شب تنها نباشد. من و پسرک تنها بودیم. امروز پسرک شیفت صبح بود و دیشب ساعت نه و نیم خوابید و من هم چون قرار نبود منتظر همسرم باشم تا برایش شام آماده کنم حوالی ساعت ده خوابیدم و صبح سرحالتر از همیشه بیدار شدم. معجزهی خواب کافی را دست کم نگیرید! پسرک را به مدرسه بردم و ...
آری آغاز ، دوست داشتن است گرچه پایان راه ناپیداست من به پایان دگر نیندیشم که همین دوست داشتن زیباست فروغ فرخزاد ✍️ هشتم دی تولد فروغ جانِ فرخزاد گرامی باد... روحت شاد...🌹 ...
من از نهایت شب حرف می زنم من از نهایت تاریکی و از نهایت شب حرف می زنم اگر به خانه من آمدی برای من ای مهربان چراغ بیاور و یک دریچه که از آن به ازدحام کوچهٔ خوشبخت بنگرم فروغ فرخزاد ✍️ ...
دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیدهی شب میکشم. پرنده مردنی است دلم گرفته است دلم گرفته است به ایوان میروم و انگشتانم را بر پوست کشیدهی شب میکشم چراغهای رابطه تاریکند چراغهای رابطه تاریکند کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد کسی مرا به میهمانیِ گنجشکها نخواهدبرد ...
یک دکتر قلب یک متد باحال را به یکی از همکاران ما یاد داده است که وضعیت فشار خون را نشان می دهد.به این ترتیب که برای بیست ثانیه باید استخوان کنار مچ دست را با وزن بدن به دیوار فشار دهید و بعد از بیست ثانیه برگردید به وضعیت نرمال.خواهید دید که کنترل دست از سرشانه گرفته تا انگشتان از دست شما خارج می شو ...
دیروز که درحال ساخت بیس بودم متوجه نشدم دستم تاول زده، امروز صبح دیدم درحالی که پوسته روی تاول کنده شده بود! بالاخره عیب کار رو یافتم :) نمی دونم چرا ولی تجربه خود من سابت کرده اونجایی که حس می کنی بُریدی، انرژی نداری اونجایی که عصبی هستی گریه و جیغ جیغ باهمه دعوا داری.. دقیقا همونجا وایسی ادامه بدی ...
من شیفته دنیای سینما هستم... این یک حقیقتی است که هرکس حتی اندکی مرا بشناسد به آن اگاه می شود... سریال ها، فیلم ها... تمام مسیر هایی که به نحوی منجر به فرار من از بشریت و دنیای مزخرف پیرامونم میشود. من چنان بیمی از پیشنهاد ندارم. اگرچه همیشه راجب چیز های موردعلاقه ام به شدت انزوا گرا بوده ام با این ...
دیروز امتحان علوم داشتیم. خیلی خونده بودم، ۷ فصل بیشتر نبود. حدودا ساعتای ۴ و اینا بود که… ...
هر بار که سر یه موضوع خانوادگی با خانوادهم صحبت میکنم، انگار دارم از پشت یه سطح نامرئی باهاشون صحبت میکنم. اونها اون سطح رو نمیبینن و فکر میکنن من هم همراه اونهام، مثل اونهام، توی همون فضا، با همون دغدغهها و مسائل. اما اون سطح برای من شبیه یه دیوار شیشهای قطوره. این طرف شیشه من تو هوایی نف ...
من همیشه فکر میکردم برای نوشتن، حتماٌ حتماٌ باید ایده داشته باشی. یک ایدهی ناب و پخته و پدرمادردار. بعد فهمیدم که نه. فقط باید شروع به نوشتن کنی. لعنتی خودش میآید. کلمه پشت کلمه. مغز ما پر از حرف است. گفته و ناگفته. گاهی وقتها هم حرفهای تکراری. مینویسیم که شاید خالی شود. ولی پرتر میشود. خیلی ...