یکی دوزه بابا شکایت می کنه که گوشم خوب نمی شنوه. گفتم هردویا یکی؟ گفت یه دونه گفتم خب برو دکتر رفته بهش یه قطره داده هر 4 ساعت 5 قطره بعد هربارکه قطره استفاده می کنه می پرسم بهتر نشد؟ مگه نه خلاصه که دیشب کوفتمون شد. هرکدوممون تو یه اتاق بودیم منم از بس خسته بودم همون اول شبی خواب رفتم دیشبم کانال پ ...
خیلی عجیبه که اینهمه مدت چیزی ننوشتم .. وقتی یه مدت نمینویسم دلسرد میشم و احساس میکنم نوشتن یادم میره تو این مدت اگه بخوام از اتفاقات و حس و حالم بگم خدارو شکر خوب بود ... سرگرم زندگی و کارم . امسال شب یلدا خیلی خوب بود ، یعنی از پنج شنبه یه جورایی شروع شد تا دیشب و من الان کسرخواب وحشتناکی دارم ، خ ...
یکی از آرزوهام اینه احسان تو عکسایی که شرکتشون و بچههاشون منتشر میکنن باشه! اینقد این بشر غیراجتماعیه ...
هیچ ایده ای ندارم که چطور کشف کردم کلید قفل فرمان ماشینم می تواند قفل ورودی این خانه را باز کند.تنها یک احتمال ضعیف توی ذهنم است که آن هم برمی گردد به بی دقتی آزاردهنده و همیشگی من.احتمالا حواسم تبوده است این کلید قفل فرمان است و فکر کرده ام کلید در است و ناگهان آن فکر درست از آب در آمده است.خلاصه ...
بسم الله برای شب یلدا لندیگراف دو هفته نیومده بخاطر آلودگی و بارندگی ها و ما کلا تو جریره چیزی پیدا نکردیم که بخریم و شب یلدا دو جشن بگیریم...با این حال خودمون یه چیزی سر هم کردیم پسر رو خوابوندیم اومدیم سفره شب یلدا پهن کنیم و برنامه بریزیم که چیکار کنیم که پسر بیدار شد...(البته قبل بیداری پسر یه ن ...
Dear diary, today I had the worst presentation of my life. I forgot the meaning of one word, I had so many mistakes, I was shy, nervous and weak. Then I shouted my weakness to the crowd with this bad presentation. My grandma died and I don't blame her for any of my recent wrong doings, because they ...
امروز از اون روزهای خیلی خوب بود. صبح زود از خواب بیدار شدم، کنار لیلی و دلبر صبحانه خوردم، بعد لیلی رو بردم رسوندم مدرسه، بعد رفتم سمت فرودگاه، به محض رسیدن گفتن باید برم برای پرواز، وقتی هم رسیدم از شانس هواپیما توی رمپ […] ...
بسم الله از اونجایی که هفته قبل بارندگی بود و این هفته گرد و خاک لندیگراف دو هفته اس نیومده و ما نتونستیم تو جزیره میوه و آجیل پیدا کنیم حتی خواستم برای امشب اش یا فست فود درست گنم که بازم مواد اولیه یافت نشد دیگه همسر گفت بیخیال شام درست نکن...ناهارم درست نکن فردا آماده ای میخوریم..منم از پیشنهادش ...
خودمو نمیشناسم... تنهاتر از همیشه و ناتوانتر... روزهایی که پر از اتفاقهای جورواجور داره میگذره و من که انگار توی هالهای از مه دارم راه میرم... فرقی برام نمیکنه روز باشه یا شب... بارون اومد... زد به شیشه... همه جا خیس و تازه شد... برای خودم چای نریختم و نرفتم کنار پنجره... کوکی نپختم و عطر وانی ...
توی یه خیابونی که نمیشناسم راه میرم و یه لحظه میبینم میون یه مه غلیظ چقدر تنهام! به جز صدای نفسهام و صدای پام که هی میخوره به کیسه خرید. به این قدم زدن که فکر میکنم عصبیم میکنه. نمیدونم چند ساعته همینطوری دارم میرم. عین یه برنامه که توی لوپ تکرار گیر کرده باشه. بعضی وقتا کدی که مینویسی اگر تا همیشه ...