بالاخره گرمای تابستان شروع به خودنمایی کرد و این روزها با وجود آمدن بارانهای کوتاه و مقطعی هم چندان از گرما کاسته نمیشود. خبرهای توافق یا معلوم نیست تفاهم هم این روزها زیاد به گوشمان میرسد. معلوم نیست آینده چه آشی برای ما پخته باشد و چه اتفاقاتی در راه باشد. ما در ایران تقریبا به اتفاقات بد و بد ...
قبل از مصاحبه به شکل عجیبی آبخوره میگیرم و لیوانلیوان آب میخورم و باید جوابگو باشم. نزدیک به تایم مصاحبه که شد، لباس پوشیدم، ادکلن زدم، ساعت و حلقهم رو هم دستم کردم. زهرا میگفت «اونا اگه آدم باشن باید تو رو قبول کنن. چون تو داری برای مصاحبه آنلاین هم ادکلن میزنی!» من از […] ...
تفریح این روزهایمان شده دور زدن با موتور در هوای دلپذیر شبانگاهی. گاهی هم داخل پارک قدم میزنیم و چیپس و پفکی باز میکنیم و انگشتهایمان را میلیسیم، اما هیچچیز به پای بستنیقیفی در این روزهای منتهی به تابستان نمیرسد.از وقتی مریم تصمیم گرفته که قند و شکر را حذف کند، شدهام پسربچهای هفتهشتساله ک ...
مصاحبهی کاری همیشه جزو دشوارترین بخشهای زندگیم بوده، و امروز هم متاسفانه یه مصاحبهی کاری دارم! میدونی تصورم از مصاحبهرفتن چیه؟ اینه که انگار وارد اتاقی میشی که پر از مار و عقربه، همراه با تمامی موجودات چندش و ترسناک که همه دارن روی هم وول میخورن، و تازه در رو هم از داخل روی […] ...
در من پسری جلوی دبیرستان دخترانه خورده زمین. 💔 ...
این روزها اتفاقاتی برای ما قابل پذیرش شده که چند سال پیش حتی فکرش را هم نمیکردیم. این روزها خیلی از ما که در دنیای اینترنت فعال هستیم، این احتمال را در پس ذهنمان داریم که هر روز ممکن است آخرین روز دسترسی ما به اینترنت باشد و فردا ممکن است اینترنت به طور کامل بسته یا قطع شود. با این ذهنیت کار کردن ...
گفتى هميشه راهی هست، ولی من از تماشای اینهمه راه نصفهنيمه و خاكستری خستهام.انگار كه زندگی همهچيزش كمرنگ شده است. مدتیست كه ديگر هيچچيز آنقدر كه بايد روشن، شيرين و اميدواركننده نيست و من گاهى پيش خودم میترسم كه نكند آدمهای نسلهای آينده ديگر اين واژهها را به ارث نبرند؟ انگار كه وسط يك بياب ...
امروزم رو خیلی خوب شروع کردم، با کلی انرژی و حس خوب، و صبحونهی مورد علاقهم: نون پنیر گوجه خیار با نیمرو! اینقدر انرژی داشتم که میتونستم یه کوهو جابهجا کنم! داشتیم با زهرا چای سبزِ صبحگاهیمونو میخوردیم که دیدم گوشیم زنگ میخوره. از عمیقترین نقطهی وجودم آه کشیدم. کاش زنگ نمیزد. مامان بو ...
پیشنوشت: این روزها چیزای مختلفی توی سرم میچرخه. یکیش اینه که بیام و یه پست راجع به تلگرام و وبلاگنویسی بنویسم. از طرفی هم دوست دارم بیام راجع به دنیای «دور آتش با هالی» حرف بزنم. یکسری درگیریهای ذهنی هم وجود داره که مثل زالو انرژی آدمو میمکه و تو میمونی با یه ذهنِ خسته […] ...
اینترنت که وصل میشه انگار همه افراد و همه چیز به تنظیمات کارخانه خودش بر میگرده. انگار یک تعادل یا چیزی هست که دوباره سعی میکنه به حالت پایدار خودش برگرده. همه دنبال راههای وصل شدن به تلگرام و اینستاگرام میگردن و ترافیک سایتها و وبلاگها به کمترین مقدار خودش میرسه. انگار یک تصمیمی هست که کاریش ...