حدود بیست روز تا کنکور ارشد مانده و من خستهتر از قبلم، خستهتر از همیشه. بیستم ماه قبل امتحانات ترممان تمام شد و از شنبهی بعد ترم جدیدمان -ترم هفت و ترم آخر من- آغاز میشود. دیماه درگیر امتحانات ترم بودم و قبلترش هم درگیر کلاسهای ترم و امتحانات میانترم، اینها یعنی خیلی فرصت برای کنکور خواندن ...
از بوی تند اسفندی که توی خانه پیچیده بود، نفسش تنگ بود. ساعت حوالی هشت صبح بود و داشت سفره ی صبحانه را پهن میکرد. دو هفته ای می شد که هر روز صبح اول وقت، بوی تند اسفند که انگاری با عنبرنسا قاطی بود، از طبقه پایین به بالا می آمد و حالش را بهم می زد. مرد روی مبل، روبروی تلویزیون نشسته بود. با چشم های ...
بار چندم است نمیدانم، ولی اين چندمين بار است كه مینشينم تا چيزی بنويسم اما جوهری از خودكارم در نمیآید. نه كه حرفی برای گفتن نداشته باشم، نه. برعكس، در يك هفتهء گذشته هزار اتفاق برايم افتاده است. ولی طبق معمولِ هميشه، هروقت كه من حرف بيشتری برای گفتن دارم، ساكتتر میشوم.از كدام بگويم؟ از كجا شروع ...
داشتم اتاق را جاروبرقی میکشیدم. حوالی ظهر است. آخرین جمله ی مامان پشت تلفن، برای صدمین بار توی سرم چرخ میخورد: " خب آخه اینا خائنن!!..." صحبت سر قالب پنیری بود که صبح خریده بود ۱۳۰ تومن و مغازه دار گفته بود از هفته دیگر قرار است بشود ۱۷۰ تومن... بعد من گفته بودم اصلا معلوم نیست اینا چه غلطی میکنن ...
چقدر از روزهای سرد و خاکستری زمستان و مخصوصاً این تهران دود گرفته بیزار و متنفرم . این روزها به هرکه بر می خوری می بینی سرفه می کند ... بعید است آدم در چنین محیط و فضای آلوده به انواع ویروس های در چرخش اندکی بتواند سالم بماند ... خیلی سخت است. این حس چند برابر هم شده وقتی که چند روزی هست که آنفولا ...
هرکی اینجا را می خواند، مثل خانواده ی من است. دوست دارم هر اتفاقی در زندگی ام می افتد، برای شما هم تعریف کنم. نمی دانم دلیلش چیست... شاید از سر دلتنگی.باری، تقریبا یک ماهی می شود که به همراه پدرم مغازه ای را در یکی از خیابان های پر رفت و آمد شهرمان اجاره کرده ایم. آجیل و خشکبار و محصولات غذایی و بهد ...
صبح امتحان چندفرهنگی داشتم. هر ترم به خودم قول می دهم که حتما درس می خوانم. روزها می گذرد. روز قبل از امتحان به خودم می گویم که الان می روم سراغ کتاب. شب می شود. ساعت ده و یازده به خودم می گویم الان است که چند صفحه بخوانم. وقتی دارم پتو را روی سرم می کشم، منتظر می مانم تا ساعت زودتر بیدارم کند و چند ...
با این مرد داشتیم در مورد اینکه "به گذشته برگردیم، چیکار میکنیم" حرف میزدیم. من گفتم برگردم میرم دنبال علاقه ام و ریاضی میخونم و مهاجرت میکنم. گفت من میترسم مهاجرت میکردم و دپرس میشدم. برگشتیم به گذشته و دیدیم که عامل افسردگی ما، پزشکی بود ... قبل از اون، واقعا آدمای خوشحالی بودیم ... مامانم میگفت ...
تو روی نیمکتی نشستهای و تا به خودت بیایی میبینی زندگی به سرعت مثل قطاری از کنارت گذشته است. همه چیز میگذرد و از لحظهها فقط خاطرهای در پسزمینهی ذهنمان به جا میماند. ما یاد میگیریم، راه میرویم، تجربه میکنیم، درس میخوانیم، بازی میکنیم، بزرگ میشویم، به دانشگاه میرویم، میخندیم، عاشق میشو ...
... معرفی کتاب صوتی ... خانم حمیده جمالی هنجنی در این کتاب ما را به اوایل دهه ۵۰ شمسی می برد و ماجرایی مرموزی را روایت می کند که منجر به مرگ دختری ۲۶ ساله به نام منیژه حجازی می شود . کتاب بر اساس اتفاقات جلسات دادگاه ، صحبت های وکلا ، شاهدین و اعضای خانواده مقتول و قاتل ، نامه های رد و بدل شده ...