چند شب پیش خواب عجیبی دیدم. شاید هم صبح بود. خواب دیدم که فردی کارت شناسایی اش را درون مترو گم کرده بود و دنبالش می گشت. بعد از دو روز که پیدایش نکرد، از کارش اخراج شد و جایی دیگر مشغول به کار شد. در ادامه به طور اتفاقی کارت شناسایی اش رسید به دست من. بعد به طرز عجیبی به محل کار قبلی طرف رفتم و در آ ...
پاپ کرن ساز حتی در بانه که همه چیز پیدا می شود،پیدا نمی شد.کلی گشتم تا بالاخره آن را پیدا کردم و خوشحال و شاد و خندان از مغازه بیرون آمدم و یک راست برگشتم خانه. پاپ کرن ساز را به مامان نشان دادم و با جمله" حالا این چه لزومی داشت که بخری" مواجه شدم.راستش جوابی نداشتم.چون واقعا لزومی نداشت که پاپ کر ...
طی ده روز گذشته وقت خوبی گذاشتم و با خودم کلی گپ زدم و برنامههام رو برای سال ۱۴۰۴ مشخص کردم. کارهای عجیبی قرار نیست بکنم. یک جورایی سال آخر قبل از چهل سالگی رو میخوام بزارم و کارهای نیمه تمام رو تموم کنم، کارهایی […] ...
دوم دبیرستان که بودم یه همسایه داشتیم که تومور داشت، برداشته بودن. بعد یه کوچولو از دید بقیه دیوونه به نظر میرسید. ما تازه رفته بودیم اونجا. من یه روز داشتم فوتبال بازی میکردم تو حیاط. تنهایی! مثل همیشه با رقیبهای خیالیم. یهو دیدم دو تا دست چشمامو از پشت گرفتن! تا برگشتم ببینم کیه دیدم اون خانومها ...
دیشب تنها بودم و ن اومدم خونمون. خیلی حرف زدیم. از قدیمو جدید و بحرانهای پیشرو. خواهر برادر خوبه، خیلی خوبه ولی چون همسن نیستیم همش یا اون قضیه رو از سر گذرونده و یا هنوز اون مرحله رو رد نکرده، مثلا ز با یک نگاه ته قضیه رو برات میگه ولی خب من آدم خودم به نتیجه رسیدن بودم. میگم بودم چون الان یکم دست ...
1. قبل ترها واکنشم به مشکلات خواب بود و صد رحمت به قبل ترها.این بار فرار کردم.یعنی تا شنیدم قرار است به آن زندان منتقل شوم،چند روز مرخصی گرفتم و فلنگ را بستم به سوی بانه.فک کن بانه.جایی که ادم مجبور است تا قرآن اخر پولش را خرج کند.یعنی اگر قبل از فرار مشکلم فقط ورود به الکاتراز بود الان تبدیل شده اس ...
دیشب روی تخت دراز کشیده بودم و داشتم کار بانکی انجام میدادم و لیلی هم کنارم روی تخت بپربپر میکرد و میخندید تا اینکه دلبر وارد اتاق شد، نفهمیدم چی شد که صورت لیلی خورد به دستش، چون اولش فقط شنیدم داره جیغ میکشه، برگشتم […] ...
بچگیام یه هفت تیر اسباب بازی داشتم. سیاه، دسته اش طلایی، لوله اش بلند، خیلی قشنگ بود! کل بچه های محله بهش چشم داشتن! اون زمان نه اینترنتی چیزی داشتم برای باخبر شدن از دنیا نه هم سواد درست حسابی برای خوندن. ولی یه بازی ساخته بودم! از این ترقه تفنگی ها میخریدم. 6 تا از خونه هاشو خالی میکردم و یکی میمو ...
امروز اصلا حال و حوصلهی خودمم نداشتم. همینطوری به مسعود پیام دادم گفتم برنامهات چیه؟ گفت هیچی ولی بیا بریم چند تا گالری ببینیم. من اصلا کاراکتر هنرمندی ندارم ولی جدیدا دوست دارم کارهای هنری رو ببینم. اینطوری شد که با هم رفتیم بیرون، چند […] ...
نشونهها واقعیان؟ صبح که آشپزی میکردم نوازندهی آکاردئون اومد توی کوچه و قشنگی پاشید توی این بنبست. یادم بود ضبطش کنم و بفرستم توی اون گروه تلگرامی که خیلی وقت بود لای شلوغی زندگی گمش کرده بودیم. به بابا زنگ زدم و یک ساعت حرف زدیم. شنیدن ذوقشون وقتی که گفتم قراره عید بریم خرمآباد چقد شیرین بود. ...